رد شدن به محتوای اصلی

از هر دری یا دری وری

1-      بعد از این همه سال عمر کردن فهمیدم که من فقط در سفر خوشحالم . آنقدر مست غرورم که هیچ چیز نمی تواند غمگینم کند و از سر خوشی بیاندازدم .اما همینکه پای به وطن میگذارم کز میکنم یک گوشه و یاد آنکسی می افتم که در هنگام سرخوشی انگولکم میکرد و با خودم هم قسم می شوم که حالش را بگیرم !

2-      سفر همه چیزش خوب است لاکردار به جزء یک چیزش و آن چیزش هم برگشتن است . رفتن را به خاطر برگشتن دوست ندارم

3-      اینبار گزارم به ورزشگاه آزادی هم رسید . در آن روز بد که عربها جلوی چشم 100 هزار تماشاگر رقصیدند و مایی را که نژاد پرست نبودیم ، نژاد پرست ساختند . دکتر را هم دیدم . علی دایی جنتلمن را هم همینطور . ولی عجیبترین چیزی که دیدم برای اولین بار در زندگی ام جمع شدن 100هزار مرد در یک مکان بود . 100 هزار زن یک جا می توانند جمع بشوند ؟

4-      تا از بحث فوتبال خارج نشدیم بگویم علی کریمی یک خائن به وطن است و لاغیر . نمی دانم حضورش در زمین می توانست به درد تیم ملی بخورد یا نه اما همینکه دایی را متهم به این میکنند که اگر کریمی بود وضع فرق میکرد و فلان وبیسار می شد پس لابد باید حضور می داشت دیگر . اما نبود و افکار عمومی را به سمتی برد که او را ناجی بپندارند . اما او ناز و غمیش آمد و آنجایش ( پشت اش ) را به تیم ملی و مردم ایران کرد ( در حالیکه فکر میکرد فقط سمت دایی گرفته اما من دیدم اینگونه نبود )مطمئنم بعد از باخت ایران به عربستان خوشنودترین ایرانی در سنگر دشمن  هم او بود و  به ریش همه ایرانیان خندید  . خب من که ریش (در اینجا استعاره از  تعصب است )ندارم بروید به فکر خودتان باشید

5-      بدبخت (نیک بخت )واحدی را هم در متن بالا خودتان یکجوری جا بدهید

6-      یکی از اقوام در تعطیلات به مالزی رفته بود و عکسهایی با خودش آورده بود و در یکی از عکسها کنار منصور خواننده ایستاده بود ( البته بیشتر منصور کنارش ایستاده بود ) کشور بسیار زیبایی بود . می گفت اگر با پای برهنه در خیابان راه میرفتی پایت کثیف نمی شد در حالیکه در بدو ورود در فرودگاه امام " یک عالمه آدامس به کفشش چسبیده " و بسیار تعاریف دیگر که در این مقال نمی گنجد و اگر هم بگنجد اعصاب من نمی کشد و حالا کاری نداریم به اینها . در طول تماشای 1000 عکسی که از آنجا گرفته بود من فقط به یک چیز فکر میکردم : بعضی ها  لذت میبرند و ما باید به دیدن و شنیدن لذت بردن شان خوش باشیم

7-      همان فامیل تعریف میکرد کنسرت لیلا فروهر هم آنجا دایر بود. روی بلیط درج شده بود لباس مناسب با حال وهوای کنسرت بپوشید و اگر ما تشخیص بدهیم لباستان مناسب نیست از ورودتان جلوگیری میکنیم ( یا یک همچین چیزی ) این در حالی است که پول بلیط که مبلغ زیادی هم بود عودت داده نمی شود و هم پول داده ای هم سنگ روی یخ شده ای . فکر کن لیلا فروهر ها !

8-      خواهر زاده ام را یادتان هست ؟ همانکه روح چگوارا را در من حلول شده می دانست ؟ دامادمان برداشته یک عکس جدید از " چه " به دیوار اتاقش زده در حالی که سیگار برگی به لب دارد . خواهر زاده هم با دیدن عکس با صدای نازک اش گفته : دایی علی بد ...سیگار میکشه ! انصافن  نباید جیگرش را بخورم ؟

9-      پشت دستم را داغ میکنم که پس از این با کسی سفر نروم ( این را هم بگویم پشت دست من دیگری پوستی برایش نمانده بس که داغ دیده ) باری با خود اندیشیدم چرا باید وقت و جان و مالم را در سفر برای کسی بدهم که بد خلق و غر غرو است ؟ حساب کرده ام من هرگز پولدار نخواهم شد . پس چه خوب است پولم را جمع کنم و سفر بروم و مردمان همه جا را ببینم و غذاهای ملل را بخورم و توالت هایشان را فتح کنم . می خواهم اولین سفر برون کشوری ام را با ارمنستان و ایروانش شروع کنم . ارامنه را دوست دارم با اینکه بد اخلاقند . آنجا کلیساهای زیبایی دارد شاید مکانی که مدتهاست مرا می خواند آنجا باشد ( یادم بیاندازید راجع به این مفصلن برایتان تعریف کنم )

10-   یکی از بهترین اتفاقات امسال یک cd بود . کیمیاگر به روایت محسن نامجو . لذتی که از گوش دادن به این cd  نصیبم شد حالا حالاها تکرار نمی شود . موسیقی جانان نامجو وصدای صمیمی اش و متن زیبای پائولو کوئیلو در هم آمیخت و معجونی ساخت که ارزشش هیچ از آن سنگ زمرد مرد کیمیاگر کم نداشت . کیمیاگر را نخوانده بودم از بس هر کس از راه می رسید میگفت این کتاب را بخوان و من دوست نداشتم به حرف همه گوش بدهم و حالا فکر میکنم کیمیاگر خودش نخواسته بود من بخوانم اش تا برسد به اینجا که محسن نامجویی بیاید و معروف بشود و متن کتاب را بخواند و سه تار و گیتار و پیانو بزند و من در گوشی موبایلم بریزمش و به کائنات متصل بشوم . تشکر ویژه از جناب آرش حجازی نمایندگی رسمی و خدمات پس از فروش پائلو کوئیلو در ایران

+;نوشته شده در ;2009/4/9ساعت;22:15 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ساده دل گفت…
پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت: 22:16

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
خودنویس گفت…
پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت: 22:31

چه عجب. بعد از چند و اندی روز شما هم اومدید.آخرش هم نفهمیدم، در اصل به شما توی این سفر خوش گذشت یا نه؟!!
Drago گفت…
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 13:39

نامجو رو با كوئيلو قاطي كن ببين چي ازش در بياد...ايول.ما از كجا پيدا كنيم؟بقيه اش هم به من مربوط نيست!
اناهیتا گفت…
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 15:21

قصد ارمنستان اگر کردی سفر خوش اما با همه زیبایی کلیساهایش , تنها کشوری بود که این جمله را بعد از سالها به زبانم آورد : صد رحمت به ایران....!
سحر گفت…
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 20:11

کجا بودی علی جان . خیلی وقت بود منتظر بودم آپ کنی.روزگارت خوش . برکت زندگی ات روز افزون .شادی ات با دوام .
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 12:36

پرتقال کوکيوبلاگ «غزل پست مدرن» پس از 6 ماه خاموشي به روز شدبا:1- دو شعر جديد منتشر نشدهبراي خرس پاندابراي حلاج و فروغ و اخوان و مسعودخان کيميايي2- رقصنده با تاريکيدردواره اي ناتمام با احترام به «پيام يزدانجو»ي عزيز3- پيام هاي بازرگانيمعرفي 44 شاعر خوب و لينک تعدادي از شعرها، داستان ها و مقالاتشان4- چه جوري؟ اينجوري! اينجوري!!بررسي شتابزده موسيقي رپ و موسيقي هاي رايج تلفيقي فارسيبا احترام به «آرش سبحاني» و معرفي از او5- سلاخي زار مي گريستنگاهي ديگرگونه به «احمد شاملو» از نگاه «ابراهيم گلستان»6- کتابخانه ي بابلمعرفي و بررسي کتاب هاي ارسالي7- شمس و عين القضات، من بودم!از زبان شمس بزرگ8- مهدي موسوي بدبختي ستلينک چندين شعر و مصاحبه و کتاب از خودم9- اعتماد به نفس در حد «استاد حسن شماعي زاده!»بررسي دو پرونده جنجالي10- جنگ دنياهامعرفي چندين شاعر و کتاب الکترونيکي جديد11- عروض در شونصد روزبحث هايي هميشگي در مورد تکرار در غزل پست مدرن12- در انتظار گودوخبر چاپ جديدترين شماره مجله همين فردا بودمنتظريم...
شيما گفت…
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 20:13

بهتر نيست به جاي متهم كردن افراد به غرغرو و بدخلق بودن يه كم دركشون كني
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بهتر نیست افراد کلن در سفرها و کارهای جمعی علایق و رفتارهای شخصی خود را کنار بگذارند تا به کل جمع خوش بگذرد ؟
لیلا گفت…
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 10:47

بازگشتتو به وبلاگ تبریک میگم. هرچند خیلی تلخ بود.
هومن گفت…
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 13:22

این کیمیاگر به روایت نامجو تو بازار هست یا اختصاصی برای شما خونده؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
در بازار موجود است . موسسه کاروان هم این اثر را تولید کرده . 5 سی دی صوتی 1 عدد ام پی تری و مقادیری خرت و پرت !
پریسا گفت…
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 23:52

پس چرا من فکر می کردم شما عاشقید؟ خدا روشکر , این جوری خیلی بهتره.
پریسا گفت…
یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت: 23:54
لعبت گفت…
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 12:0

سلام علی آقای تجدد! فقط می خواستم بگم هر روز و هر لحظه که یادم می افته که شما سلامت و زنده اید چقدر خوشحالم و خدا رو شکر می کنم. نمی دونم بنل همون خانوم بنل بود یا نه ؟ چه نیتی داشت و چرا اون رو نوشت ؟ اما همون یه جمله باعث شد که به خودم بگم که داشتن یه دوست (حتی یه دوست ناشناس و ناشناخته ی مجازی در دنیای مجازی )چقدر لذت بخشه و از دست دادنش چقدر حزن انگیزنمی تونم بگم که توی همون چند ساعت و چند روز تا چه اندازه بغض داشتم !!!!!به هر حال ما آدما اگه فقط یه کم به نیمه های پر لیوانهای زنگیمون نظر بندازیم و به این فکر کنیم که اگه یه روز اینها رو نداشته باشیم چی میشه .....حتما احساس خوشبختی می کنیم. و من بسیار خوشبخت و خوشحالم که هنوز شما رو دارم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم خانم درخشانی شما یک اتفاق خوب در دنیای مجازی بودید. پسرتان را سلام برسانید.
آزاده گفت…
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 16:14

ممنون از پیغامتون. حقیقتی بود
پریسا* گفت…
دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت: 19:10

سلامخوبی؟زندگی چطوره؟پس کی کاریکاتور می فروشی؟؟؟؟؟؟
پریسا گفت…
سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 1:30

چرا جواب سوالم و ندادی علی؟!
روزنامه گفت…
سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت: 13:59

1و 2 . واقعا!3. بله. 4و ه . گرچه یه فوتبالیست فسقلی در خونه دارم، اما نمی فهمم!6. بله. کثیف نمی شه.7. لباس مناسب کنسرت یعنی شئونات اسلامی؟!8. خداییش چرا ...9.خدا شفا بده ایشون رو - ما هم می ریم اگه خدا قسمت کرد!10. ! (بدون شرح عجالتا )اینجور .راستی آدرس من مقداری تغییر کرد :http://www.zamzameh.com/rooznameh/88/سال نو هم مبارک !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
شئونات امریکایی صهیونیستی لابد !

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال