رد شدن به محتوای اصلی

در این خواب بدِ بد ، من و تو خوب ِ خوبیم

کلیک کنید

+;نوشته شده در ;2009/2/5ساعت;20:10 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

رضوان گفت…
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 20:17

سلام دوست گرامی از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم همیشه شاد وموفق باشیداین پست *** هرکه شد محرم دل در حرم یا ربماند***
اسپایدرمرد گفت…
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 20:28

بازسازی هات قشنگه.. ولی دلم کار جدید میخواد..
فانتازیو گفت…
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 20:57

قبلا یه کاریکاتور داشتی که اون زمان هم گفتم محشر بود،شاید بهترین اثرت تا حالا،حتی عکس کوچیکش هم تو عنوان وبت هست،خیلی شبیه اونه،دوست دارم بدونم هدفت از کگشیدن این کاریکاتور رو که شبیه اون بود،البته اون سیاه و سفید تر از این بود.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله این بازسازی همان کار است
مهدی گفت…
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 23:11

این خانوم زیبایی که توی چند تااز کاراتون هست بوی یه راز و میده , یه جوریه؟ وقتی می بینمش یه حسی بهم دست میده, توضیح میدین در موردش یا خصوصیه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اولن چه حسی ؟! دوم هم اینکه از خودشان بپرسید . من به عنوان کارگردان هر چه به ایشان گفتم به دوربین نگاه نکن انگار نه انگار ! توی سریال یوزارسیف از این آدمها که می آیند ( و محض رضا خدا تا به حال نشده که یکجا بند بشوند !) زیاد است . اگر آقای سلحشور پاسخ دادند من هم میدهم :)
پریسا گفت…
جمعه 18 بهمن1387 ساعت: 12:39

قبلا کسی را دوست داشتی و حالا دیگر نیست؟؟حلقه ی بالای سرش نشان از معصومیت است؟یا می خواهی بگویی ایشان روح هستند؟یا هر دو ؟از او یادگاری داری؟؟و ان زنی که کنار خیابان ایستاده...؟؟؟کارهایت رمز الود است,خوب,چون برای دل خودت است و بسیار شخصی,ما زیاد سر در نمی اوریم.
پریسا گفت…
جمعه 18 بهمن1387 ساعت: 13:11

خوب = خب
Drago گفت…
جمعه 18 بهمن1387 ساعت: 15:49

فرشته با بال هاي سوخته؟دقيق نيفهمم...
آندیا گفت…
جمعه 18 بهمن1387 ساعت: 17:6

من یه پیشنهاد دارم. بعد از هر بار که کارتون را اینجا میزارین و ما میبینیم و حدس هایی میزنیم شما هم بیاین و بگین دقیقا منظورتون چی بوده...من الان درست نمیفهمم این رو..
مرتضی گفت…
جمعه 18 بهمن1387 ساعت: 20:14

علي تجدد، اي گرامي! اين از بهترين تصويرهايي است كه از تو ديده ام. و ديگر اين كه لزومي ندارد در يك تصوير (يا اگر تو ميخواهي بگو "كاريكاتور") منظور مستقيم و مشخصي وجود داشته باشد؛ و اتفاقا" زيبايي اين تصوير به خاطر همان ابهام و احساس غير قابل بيان آن است.اما در اينجا، در اين تصوير انگار چيزي هست كه به آن كمي لطمه زده--- انگار تو سعي كرده اي كاري را بازسازي كني كه مدتهاست از آن گذسته اي. مثلا" آن مرد توي صندلي چرخدار كه از نظر حسي با بقيه تصوير هماهنگ نيست. و حتي آن فرشته هم كه انگار از بيرون وصله شده به كار. ميشد بجاي آن دو يك كاميون نارنجي رنگ در حال عبور بگذاري يا يك چيز "معمولي" ديگر. آنوقت اين تصوير غم انگيز تر و بي تفاوت تر ميشد، مثل صحنه هاي زيادي كه در خواب و بيداري ميبينيم، صحنه هايي كه در عين بي تفاوتي ما را ميگيرند و با خود ميبرند به جاها و زمانهايي كه نميدانيم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم متوجه نشدم جای این دو نفر کامیون می گذاشتم ؟
علی گفت…
جمعه 18 بهمن1387 ساعت: 21:53

کسی و دوست و داشتی؟ از دستش دادی؟
ديدار گفت…
شنبه 19 بهمن1387 ساعت: 9:58

من ميفهممش خيلي خوب مي فهممش...
علی تجدد گفت…
شنبه 19 بهمن1387 ساعت: 10:15

به ... ( که پیغام خصوصی گذاشت )اشتباه فکر میکنی . چون من اعتقاد دارم : با بال شکسته پریدن هنر است "من اگر مثل پدر شما نباشم فکر نمی کنم چیزی هم از او کم داشته باشم . پس خواهشن عجولانه قضاوت نفرمائید . اینها نمایشی از احساسات شخصی من است دوست من .
لعبت گفت…
شنبه 19 بهمن1387 ساعت: 17:56

سلام به دوست هنرمندم. اینبار خیلی دیر متوجه کار آخرتون شدم.کار قشنگی بود و شاید اونقدر توی این کار جزییات زیادی جا دادین که با عنوان تصویر آقا مرتضی(به جای کاریکاتور) موافقم.اما هر چی با خودم و با تصویر کلنجار رفتم که بتونم بفهمم که کامیون رو چطور میشه به جای این دو رکن اصلی گذاشت نتونستم (حالا اونهم کامیون نارنجی)همین طور موافق نظر اکثر قریب به اتفاق کامنت گزارها هستم که این کار بسیار خصوصی است. و یقینا هیچ کس (حتی همون خانوم زیبای زنبیل به دست) هم نمی تونه کل مفهوم مورد نظرتونو درک کنه.اما جزییات رو چرا. مثلا تابلوهای ورود ممنوع یا به عبارتی محدودیت های مسخره و پی در پی را. اونهم به فاصله های نزدیک . نگرانی رو تو چشم خانوم زیبای... (بابا همون خانوم خوشگله)یا نگاه نگران توام با رنجش و شاید هم خشم آلود مرد ویلچرنشین!یا مردمانی که بی تفاوت از اینهمه اتفاقات ریز درشت اطراف قهوه می خورند و به هم دست تکون می دهندحتی گربه روی شیروانی و گرفتگی و مه آلودگی هوا و از همه مهمتر بی چارگی و عجز رو توی بالهای سوخته و شونه های آویزون اون کارکتوری که مسبب اون فاصله ها و نگرانی ها و دلخوری ها و حتی ورود ممنوعها و محدودیت هاست. و عجیبه که یکی در عین عجز و حتی بدون اینکه عمد داشته باشه با و جودش و شاید هم با عدم وجودش بتونه اونقد توی زندگی ما آدمها نقش داشته باشهاما سخن آخر اینکه علی آقای تجدد اون نقشها و تاثیرها بیشتر از اینکه توی زندگی ما باشه توی ذهن و باور ماست.و میشه با وجود تمام ورود ممنوعها عبور کرد باوجود تموم نگرانی ها زندگی کرد و مثل همه آدمهای دور و اطراف قهوه نوشید و به هم دست تکان داد
لعبت گفت…
شنبه 19 بهمن1387 ساعت: 18:1

و عاشق شد و عاشق ماند(این از متن بالا جا افتاده بووود)اصلا بزارین به حساب اینکه خواستم آمار کامنتهاتونو ببرم بالاباز هم بای . موفق و شاد باشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
متوجه نمی شوم که میگوئید این یک کار شخصی است یعنی چه !؟ شما تا به حال در خیابان به همشهری های معلول که با انواع اقسام وسائل کمکی در رفت آمدند بر نخوردید ؟ من یکبار یک فرشته دیدم که بالش معلول بود و برای پرواز کردن احتیاج به وسیله کمکی داشت . شما ( همه دوستان ) تا به حال فرشته ندیدید تقصیر من چیست ؟
مرتضی گفت…
شنبه 19 بهمن1387 ساعت: 20:14

... بله. میشد بجای آن مرد و فرشته در جلوی "صحنه" یک کامیون نارنجی رنگ گذاشت که از سمت راست به چپ حرکت میکرد و تقریبا" یک چهارم صحنه (پائین سمت چپ) را میگرفت به طوری که قسمت راننده نشین آن بیرون کادر قرار میگرفت. یا این که اصلا" آن دو حذف میشدند و جلوی صحنه همان طور خالی میماند--- و چه خالی زیبایی میشد! به هر حال اینها نظر من است. من دوست ندارم یک تصویر (یک نقاشی یا یک عکس یا یک کاریکاتور یا هر چه) آشکارا و بیش از اندازه سعی کند بر بیننده تاثیر بگذارد. و در این کار هم چیزی که مرا گرفت بیشتر "فضا" و حس کار بود تا "موضوع" آن. به هر حال علی آقای نازنین! صاحب اختیار شمائید.
پریسا گفت…
یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت: 4:49

صدای باران از خواب بیدارم کرد دیگر خوابم نبرد.گفتم بیایم یک چیزی را یاد اور شود.یادت هست بهمن هشتاد و چهار یک کاری داشتی در مورد سوفیا مندرلی...قسمت یکش را کشیده بودی و زیرش نوشتی ادامه دارد.حالا که روز ولنتاین؟ و این لوس بازی ها نزدیک است شاید هم گذشته(فقط می دانم در ماه بهمن است) ادامه را نمی کشی؟البته اگر قبلا نکشیده ای شاید که کشیده باشی و من ندیده باشم!!!با تشکر
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله یادم است . اما حوصله اش نیست . اگرحوصله داشتم این کاریکاتور یوزارسیف را کامل میکردم !
لعبت گفت…
یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت: 8:52

خوب شاید ما(من و باقی دوستان) جز اونایی هستیم که تو کافی شاپ هستیم و سفارش کاپو چینو با یک تکه پای سیب دادیم و تمام احساسمون روی اون متمرکز شده یا مثل اون یکی ها داریم به هم دست تکون می دیم یا حتی توی خونه هاییم و سخت مشغول زندگانی و به قول شاعر"می گذرانیم روز و دیروز و هنوز را"یا اصلا شاید هم رفتیم تو کوچه پشتی که واسه روز والنتاین( یا اون یکی روز کاملا ایرانی "سپندارمز" ) یه خرس پشمالووی گنده ی قرررررررمزززز رنگ بخریم که 550 تا قلب رو بغل کرده و ....اما بی تعرف کاره بسیار قشنگی است با جزییات فراوان اما نیاز مند توضیح. مثل اون شعرهایی می مونه که در نهایت قشنگی نیاز داره که شاعر بهش سنجاق بشه( که راجع به اون توضیح بده) و گر نه که باید این اجازه رو بدی که هر کس به حد برداشت و ذهنیت خودش اونو تفسیر کنه .آهان راستی داشت یادم می رفت اینکه تمام ما اون رو شخصی و خصوصی استنباط کردیم هم به همین دلیل بود که نتونسته بودیم مفهوم ذهنی شما (موضوع اصلی و هدف کار) رو بگیریم بنابر این به حساب اون گذاشتیم که خصوصی است. حالا شما می گی عمومیه خوب باشه(پس یه شماره هم واسه ساعت 5 به بعد به من بدید)اما دوست خوب و هنرمندم بی تعارف بی تعارف کار واقعا هنرمندانه اجرا شده و با این نظر آقا مرتضی هم موافقم که فضا و حس کار زیباست بسیار زیبا.موفق باشید و شاد
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
پریسا گفت…
یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت: 10:22

شما که از ما شیرازی تری!!!نکند نسبتی با شیرازی ها داری؟؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نوچ :)
مجتبی گفت…
یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت: 23:53

سلاماینکه مستقیما پر از تعریف و تمجید بشوند هنرمندها...(نه فقط هنرمندها...همه) انگاری خوب نیست.امشب کمی فکر کردم ...(بر خلاف عادت) که جور دیگری باشد.هنرمند هستید. آن هم اورجینال و واقعیش. این دوسال را کلی حال کردیم.با اینکه از شما فقط به کاریکاتور ها و نوشته هاتان بسنده کردیمامشب نخواستم نظر بدهم. یعنی نظر هیچ وقت روی کارهای شما نذاشتم. می آمدم و فقط نگاه می کردم. چرا.دروغ خوب نیست. چند باری هم مستعار نظر گذاشتم.اما نظر ندادم...من به این گالری فقط برای تماشا می آیم.همین.وقت بخیر
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خوش آمدید :)
روزنامه گفت…
دوشنبه 21 بهمن1387 ساعت: 14:36

بازسازی احساسات قدیمی ؟ احساسات جدید ... فکرهای جدید ... در و دیوارها منو یاد جایی می اندازن که دلم براش تنگ شده ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
دیدی حالا !
بهمن گفت…
سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 21:14

من و تو شرق و غربیمشمالیم و جنوبیم...:)

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال