رد شدن به محتوای اصلی

من از تو بی خبرم تو از همه دنیا

اینجانب کاریکاتوریست درک نشده سابق و به فنا رفته فعلی از همین تریبون باید به تمامی هوادران و دشمنانم و الخ اعلام بدارم همه چیز را اساسن زیرش میزنم و بل کل تکذیب میکنم . چه چیز را ؟ عرض میکنم خدمتتان

 چند روز پیش با لباس مبدل به کنتور وبلاگم سر زده سر زدم تا آمار بگیرم کی آمد و مراد وی چه بود از آمدنش . چشممان به پرچم کشوری افتاد که کاش کور مادر زاد دنیا آمده بودم و نمی افتاد. باری ، آن اوایلش اندیشیدم شاید این نوارهای بالا و پائین آبی و وسط سفید پرچم آرژانتین عزیز است و یک نفر از همشهریان و اقوام مارادونای کبیر (که دست خدا پشت و پناهش باشد تا انقضای عالم )به ما سرزده است اما زهی خیال خام و باطل و عاطل که چه می گویی با خودت ابله ، کشور مورد نظر رژیمی است که از پنجاه 60 سال پیش گوشی را بد گذاشته و کشوری دیگر را اشغال کرده است.

  ای بی همه چیزِ  ، ای هیچی ندار ِ نالوتی ! تو چه فکر کرده ای آمده ای به کلبه تنهایی من هان ؟ من آمدم به شما گفتم  - نعوذو بلا - عجب کشور خوبی داری به وبلاگ من هم سر بزن ؟ هان ؟ من لال بمیرم اگر چونان چیزی را گفته باشم .اصلن تو رفتی نوار غزه را  هک کردی می خواهی چه کنی ؟ مرا هک کنی ؟ کور خوانده ای .

آقایان و صاحبان اندیشه و قدرت و هر کسی که می خواهد به این بنده درک نشده حقیر ناچیز گیر الکی و تذکری فرای قانون اساسی بدهد . راستش از اولش هر چه که بود تقصیر این  وبگذر بود که پرچم اینها را چپاند توی پرچمدونی اش و بگذار آنقدر بگذارد تا پرچمدونی اش بترکد .

سروران و قربانان گرام بنده ، خواهشن زود قضاوت نکنید .شاید آن نامبردهء پچمدار از برادران ارزشی و استشهدای حماس عزیزمان باشد و از یاران این آقایی که رئیس دفتر  سیاسی اش است . (همان که شبیه به جرج کلونی است و هرچه فشار به این مغز الکنم می آورم اسمش یادم نمی آید) که در کشور نامبرده دنبال چند نفری میگشته تا عملیات  انتحاری ، ببخشید عذر می خواهم ، شهادت طلبانه اش را به منصه ظهور برساند و با کشته شدنش چند نفر را زخمی کند .در طول مسیر دنبال مکانی برای اجرای طرحش میگشته  دیده چه جایی بهتر از کافی نت در آن بلاد کلهم کفر و فسخ و فجور و فساد . (کافی نت که فی النفسه از مصادیق بارز فساد فحشاست ولو در پایتخت دوول اسلامی)   از این رو در اثر اشتباه سری هم به وبلاگ من زده و کیفور شده و نفمیده چطور اوضاع از دستش در رفته و ضامن را کشیده و خودش را از میانبر به فردوس برین و مابقی را بین راه به طبقه تحتانی دوزخ و گاس فوقانی بیمارستان رسانیده !

خواهشن نیمه خالی لیوان را رها کرده و به کمر به پائینش نیم نگاهی بیاندازید. باشد که رسم بشود هر کس قبل از اینکه شربت نوشین شهادتش را هرت بکشد به وبلاگ منم سری بزند و آمار مرا بالا ببرد از لحاظ شریعت و ایدوئولوژی .

پ.ن بی ربط : نمردیم و گوله هم خوردیم

+;نوشته شده در ;2009/1/29ساعت;12:16 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فانتازیو گفت…
پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت: 12:28

نمی دونم چرا نوار غزه با این همه پیشرفت دنیا و عالم تبدیل به سی دی نشده!
Drago گفت…
پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت: 15:7

كارتونيست عزيز ببين من نبودم اون آدم؟!اشتباه نكنين من اسرائيلي نيستم ها! از فيلتر شكن استفاده ميكردم هر لحظه IP اش مال يه جا بود! يه رفرش ميزدي عوض ميشد!!!(تا حالا صفحه ي گوگل اسلووني رو ديده بودين؟!!)
خودنویس گفت…
پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت: 15:19

خیلی حال داد اون تیکه ای که نوشته بودی «جرج کلونی».فکر کنم اسمش «اسماعیل هنیه» باشه.خداییش خیلی شبیه جرجه. فقط لپ هاش یه ذره قرمزند.
آندیا گفت…
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 0:55

چرا نمیشه کامنت گذاشت؟؟2 بار نوشتم سند نمیشه
آندیا گفت…
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 0:58

خواستم بگم دلداری از لحاظ کاریکاتور یعنی چی؟ یعنی یکی یه کاریکاتور بکشه براتون که با محتواش به شما دلداری بده؟ ..راجع به این پست هم :تکبیر!
آیات زمینی گفت…
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 4:23

فقط قسمتی از اون رو نیاز داشتم همین
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 15:45

بیخود این قضیه را علنی نکن یهو گفتند تو خودت با کسانی ارتباط داری و کلمه جاسوس به یک جایی ات بستند. آنوقت ما بدون علی تجدد چه خاکی توی سرمون بریزیم.
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 15:46

با مرحوم دکتر علی تجدد نسبت داری؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله خودم هستم :) ووووووووووووووووووووووووی ی ی ی
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 15:47

ببخشید عطا الله تجدد. معذرت میخوام از پست قبلی که عوضی تایپ کردم. یکی از مطبوعاتی های کله گنده زمان شاه. که چند سال پیش مرحوم شد/ بسیار انسان وارسته و بزرگی بود
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من یک عطاالله می شناختم که مهاجر بود ! او هم بزرگ بود و سر زنش هوو آورد !نه متاسفانه با آن آقایی که فرمودید نسبتی ندارم
خودنویس گفت…
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 17:53

سلام بر استاد اعظم.می خواستم بگم که داستان جدید نوشتم.هر موقع که فرصت داشتید بخونید.
خودنویس گفت…
جمعه 11 بهمن1387 ساعت: 17:54

ای وای می خواستم خصوصی بزنم.اگر دوست داشتید پاک کنید.
م.الف گفت…
شنبه 12 بهمن1387 ساعت: 1:50

نه خیر آقا جان. من در پی تحقیقات فراوان جریان را فهمیدم. شرکت سازنده قالب وبلاگ شما از رژیم "اسمش رو نبر" حمایت می کند! چطوری؟ ظاهرا دیده شده که مسئولان شرکت فوق، از شورت های حاوی تصویر پرچم رژیم "اسمش رو نبر" استفاده می کنند!!! آن کاربر انتحاری قصد داشت تا با این کار یک پیغام به شما بدهد: "یا القالب التعویضه یا الهک الوبلاگ"
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:))
شنبه 12 بهمن1387 ساعت: 14:30

سلام آقا ی تجددتبریک تبریک تبرررررریییییکاول بخاطر گوله خوردنتون اونم توی دهه ی پر افتخار فجر دوم به خاطر توجه جهانی و بین المللی به شما و سوم به خاطر حاضر نشدن شما برروی تشک
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم :))
شنبه 12 بهمن1387 ساعت: 14:41

حالا چرا گلوله؟ارتباط گلوله با جشنواره رو نفهمیدم!!
همیشه ایران گفت…
شنبه 12 بهمن1387 ساعت: 18:20

هنر جدید خاورمیانه - گالری ساچی لندن / ۳۰ ژانويه تا ۶ مه ۲۰۰۹
گیس طلا گفت…
یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 11:38
مهدی گفت…
یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 14:8

http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/2/4545-b.jpg
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
روزنامه گفت…
چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت: 9:22

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))و باز هم ::))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))وتبريک! اميدوارم دست استکبار در کار نبوده باشه !

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال