رد شدن به محتوای اصلی

دیوونه حالش بده

                

نامه به مسیح به دعوت اسپایدر مرد

استاد سلام

نه استاد من از شما شکایتی ندارم . گلایه اگر داشتم ، دیگر  آنهم ندارم . فقط خواستم یادآوری کنم قولی را که داده بودید یادتان نرود . جان ؟ حواستان هست . بله بله میدانم فقط خواستم چیزی گفته باشم . همینجوری ...

بادکنکها را بستم به بالش . افاقه نکرد . دارد سنگین میشود استاد . همسرم تنگی نفس و دیسک کمر و قلب درد گرفت از بس که جان ندارد . من هم که تکلیفم با خودم مشخص نیست هنوز. یک روز مثل جیم کری از در ودیوار بالا میروم و همه را میترکانم از خوشی و یک روز جانی دپ میشوم . افسرده شده ام اما فیلم بازی میکنم . خوب هم بازی میکنم استاد . گفتم خبرتان کنم فراموش نکنید . بعلــــــه میدانم خودتان فرمودید" برای هر کسی در آسمان زمانی است "

خب ، میدانید استاد

به جان خودم من ضعیف نیستم . نگاه کنید می خندم . اما فرشته ای که شما به من سپرده اید دارد رشد میکند . بالی ندارد بپرد . زبان که ندارد بگوید چه می خواهد . من شده ام پاهایش و او هم شده جوانی من . حالا وزنش هم زیاد شده .کمرمان درد میگیرد بلندش میکنیم میبریم دست به آب . نه خدائی شما خودتان یک گونی 15 کیلویی برنج را میتوانید هر روز از پله بالا ببرید ، پائین ببرید ، بروید خرید کنید . سر کار بروید سوار تاکسی بشوید . ما هر روز چندین بار همین کارها را که عرض کردم  خدمتتان میکنیم . شما که آن صلیب را تنهایی بالای کوی جلجتا بالا بردید دیدید چقدر سنگین بود ؟

 استاد

چند وقت پیش رفتم به مرکزی که فرشته های بال و پر شکسته ی سرگردان را نگهداری میکنند. زیاد بودند. گویی صاعقه بهشان زده بود . شاید هم در آسمان جنگ شده بود . این همه فرشته چطور زخمی شده بودند آخر ؟  درد خودم یادم رفت .نتوانستم بغضم را نگه دارم رفتم داخل دستشویی و گریه کردم . سیفون را کشیدم تا کسی نشنود یعنی شما هم نشنیدید ؟ یکی از فرشته ها 14 سالش بود . پسر بود . چه قدر زیبا بود . پدرش وقتی فهمید بالش سوخته ترکش کرد و مادرش هم ازدواج کرد و رفت . تنها بود و یواشکی مرا نگاه میکرد . بابا می خواست . دست و پایش کج بود و سینه خیز حرکت میکرد . بال ؟ عرض کردم سوخته بود  . حرف هم نمیزد .  رفتم بوسیدمش و گفتم چطوری پیر مرد ...

هفته بعد که رفتم نبود . برایش یک بابانوئل بزرگ کشیده بودم و جای ریش الیاف گذاشته بودم . نپرسیدم کجا رفت . دوست نداشتم بدانم . از توانم خارج بود . برق نگاهش هنوز یادم است ...

میترسم بمیرم استاد . یک وقت بیایند فرشته مرا با خودشان ببرند . نوادگان شیطان فرشته های سرگردان را شکار میکنند . دق میکند . بغض میکند و بی صدا اشک میریزد . مرا پنج تا دوست دارد . با دست نشانم میدهد . دیدی دست یکی از آنها را سوزاندند ؟

آقای من

یک دکتری میگفت . به فکر یک فرشته دیگر باشید . و این را ببرید بگذارید همانجا . چرا با جوانی خودتان اینطوری میکنید . یکی دیگر بیاورید تا برود بهش سر بزند . خانمم اینها را که شنید ، مریض شده بود . من بعد از دو روز فهمیدم . خواستم بروم مطبش را آتش بزنم و زنده زنده کبابش کنم . اما شما به من گفتید ." برای دشمنت هم دعا کن . اگر فقط برای دوستانت دعا کنی . دزدان و باجگیران هم این کار را میکنند . پس چه فرقی تو با آنها داری ؟ " من هم گوش کردم . رفتم ، پول ویزیت هم دادم و به او گفتم :  دکتر من خیلی خوشحالم از اینکه شما به خانمم آن حرفها را زدید. باور کن واقعن خوشحالم . فهمیدم که خداوند برای این مسئولیت انتخابم کرده و راهی که میروم درست است  . وگرنه اربابت شیطان تو را نمی فرستاد تا ما را نیش بزند و  آزار بدهد .

دکتر آتش گرفته بود . داشت کباب می شد .

سرتان را درد آوردم ؟

آخرین بار که صحبت میکردیم شما به من با مهربانی گفتید " اگر دنیا از تو بدش می آید ، یادت باشد قبل از تو از من متنفر بود "

این روزها وقتی پیاده روی میکنم زیر لب با خودم میگویم : بابا ، چرا مرا رها کردی ..

یادتان که هست ؟ شما بالای صلیب میگفتید این را  .

باقی بقایت ، جانم فدایت

علی تجدد

3/ژانویه /2009

پ.ن : روزنامه دیواری و ایرانی نامه و دیوار نوشته اگر حال دارید بنویسد

+;نوشته شده در ;2009/1/3ساعت;14:12 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

احمد آزادی گفت…
شنبه 14 دی1387 ساعت: 14:20

سلام دوست گرانقدرانسان پایان ندارد و درد هم همزاد ماست ناچار باید فرشته ها را دوست بداریم زیرا تنها چیزی که در جهان ارزش دوست داشتن دارد ربودن یک بوسه در خواب است از کودکی که آرام به خواب رفته است . شاید روزی ؟....نمی دانم باید چه گفت و چه شنفت اما شاید روزی ؟...شاد و پاینده باشی
خودنویس گفت…
شنبه 14 دی1387 ساعت: 14:42

خیلی قشنگ بود.اصلاً منو برد به یه فضای جادویی و عجیب.دستت درد نکنه.
Drago گفت…
شنبه 14 دی1387 ساعت: 15:55

ببين چيكار كردي كه اشك منو هم درآرودي....بهترين.بهترين.بهترين.اگه اجازه بدين اين مطلبتونو لينك ميكنم.منتظر اجازه ميمونم.(لطفا تعارف نكنين,اگه مخالفين بگين تا نكنم.)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
این پست خیلی شخصیه . به درد کی میخوره ؟ اما اگر دوست داری لینک کن :)
عمو هومن گفت…
شنبه 14 دی1387 ساعت: 16:9

سلام استاد...
نیلوفر گفت…
شنبه 14 دی1387 ساعت: 22:0

چه غمگین و چه تلخ!مثل آهنگ وبلاگتون
اسپایدرمرد گفت…
شنبه 14 دی1387 ساعت: 23:33

هووووووم فرشته ها...شاید روزی تو رو درک کنم، ولی مطمئنا نخواهم شناخت..!
ایرانی نامه گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 0:5

مر30 ، حتما
سحر.م گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 11:24

اقای درک نشده سلام میدونی پستهات رو خوندم یه جا گفته بودی تست زدی وبهت گفته خیال پرداز به من هم گفت خیال پرداز منم نقاشم ولی کاریکاتور بلد نیستم بکشم راستی خوش بحال فرشته ها
سحر.م گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 11:26

منم برای خیلی ها فیلم بازی کردم هیچکی خود واقعی ادمها رو نمی خواد
... گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 11:50

اون که صلیب نشد مجید جان دلبندم اونی که صلیب شد یکی دیگه بود دلبندم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عجب !
سحر.م گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 13:5

مرسی بابت شاخه گل
سی سی یانا! گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 14:37

این اولین بار است که به اینجا آمده ام .....حسی خوبی دارم .....برای هر کسی در آسمان زمانی است...درک این نامه اونقدر برایم سخت نیست وقتی به دو فرشته دوقلوی بال و پر شکسته ی کوچک خانه ی خودمان می نگرم .....من هم خواهری ضعیف نیستم ... نیش نوادگان شیطان ما را را هم چه بسیار هدف قرار داد!!...و چه سوزشی چه دردی داشت....دردی که پشت پدرم مادرم را خم کرد ..... دردش از درد کمر هر روزه ام بخاطر بلند کردنشان هم عمیق تر است!! .....نوادگان شیطان.!!....من هم برایشان دعا کردند ........ باشد که نهایت عمق دردهایشان در همان قدری باشد که درمانش را می دانند .... چیزی در خور مدرک دکتریشان!!!.....باشد که هیچ وقت پاهای کسی نباشند....خوشا به حال فرشته ات... فرشته ی که بی بال نیست بال هایی دارد به ارزش استقامت تو و همسرت.... بخاطر فرشته ی پاکت... مسئولیتت مبارک
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم .. درود به پدر مادر و خودت
احمد آزادی گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 18:21

سلام آقای تجدد . مرسی که سر زدید و درباره کارم نظر دادید . بله آن یکی هم مسیح بود اما این یک کار تمرینی بود به هر حال سپاس گذارم. منتظر کار جدید می مانم .شاد و پاینده باشی
میراکل گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 20:19

من همیشه به یاد گلتون هستم و براش دعا میکنم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
کورش کرج ناک گفت…
یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 21:58

سلام ممنون از لطفی که به من داشتین امیدوارم با کمک همگی همون بشم که بودم !! ( هان !؟) در پناه خدا
سمیرا گفت…
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 3:40

خسته شدم از این کامنت های یک طرفه ...اینبار نخواندم وبلاگت را...مثلا قهرم...
لعبت گفت…
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 9:43

از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او ککه گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام ( شعر از محمد علی بهمنی)سلام دوست پرذوق و هنرمند! زیبا بود! و مثل همیشه آفرین
سحر.م گفت…
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 13:8

علی اقا میشه کد اهنگ رو بگید خیلی دوستش دارم خیلی به یه دیوونه دیگه کمک کنید اگر کدش را ندارید اسم اهنگ را بگید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کد بلد نیستم . سی دی فروشها می فروشندش . موزیک متن فیلم قرمز ( کیشلوفسکی )
سحر.م گفت…
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 14:15

اهنگ وبلاگت واقعا عالی و قشنگ وزیبا هست یه حالت عاشقانه داره
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 14:27

بار اولیه این جا اومدم....نوشته هاتون رو دوست داشتم....سر فرصت آرشیوتون رو میخونم....من هم به روزم
شيما گفت…
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 17:55

دوست عزيز شايد من دركت نكنم اما ميفهمم افسردگي وسقوط به هم نزديكن مواظب خودتو همس مهربانت باش
شاپرک گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 9:57

دیر آمدم خودم خوب میدانم...شاید باید برای مطلب جدید نظر میدادم اما من برای خواندن این پست آمدم...فرشته های واقعی همان ها هستند.میدانی چرا؟آخر آنها همیشه فرشته می مانند بالهای ما از آنها سوخته تر است...ببین چه راحت میپرند و چه سبک...میدانی من خیال میکنم بودن با این فرشته های واقعی خیلی لذت دارد آن وقت است که میفهمیم انسان چقدر مهربان و دوست داشتنی بوده و ما چه بر سر خودمان آوردیم.به فرشته ات بگو برایمان دعا کند اوضاع دلمان خراب است...
نامه باز گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 10:19

نامه ای به مسیح شما در وبلاگ نامه های باز به ثبت رسیده و در اختیار داوران قرار گرفت. با تشکر از شما و حمایتتان از این بازی.سلام
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من گمان نمیکردم قرار است جایی به ثبت برسد . این یک پست شخصی بود برای خوانندگان محدود اینجا . امان از پستچی دهن لق :)
ديدار گفت…
شنبه 21 دی1387 ساعت: 8:16

باورم نشد يعني هنوز هم باورم نميشود. منو دوستم كه ميز بغلي من مينشيند هر روز با هم نوشته هايتان را ميخوانيم و كارتونهايتان را تماشا ميكنيم و در موردشان حرف ميزنيم حتي وقتي او هم گفت كه برداشتش همين بوده باز هم باورم نشد. انقدر اين چند روز غصه خوردم كه غم باد گرفتم. نه اينكه خودم غصه نداشته باشم ها نه اما اينقدر نيست. همش فكر ميكردم اگر فرشته كوچولوي من هم ... حقيقت اينست كه هيچ جور نميشود تسلاي خاطر بود. كاش اين پست را نميگذاشتي يا حداقل كاش من نمي خواندم. كاش اصلا اينطوري نبود. نميدانم هدف از هستي اين فرشته كوچولوهاي معصوم چيست؟ كه آتش به جان ما بزنند؟ مگر ما چكار كرده ايم؟! كاش توي نامه ات اين را هم از استاد مي پرسيدي...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
پرسیدم ، جوابش را هم گفت . اما نوموتونوم بوگوم :)
روزنامه گفت…
یکشنبه 22 دی1387 ساعت: 14:36

گاهی فکر می کنم چه بده که آدم بفهمه ... کاش مثل گوسفند اینها رو می خوندم و می نوشتم : "چه وب قشنگی داری، به کلبه تنهایی من هم سر بزن" ...اگه مسیح بودم می گفتم که هیچکس فرشته خود آدم نمی شه... حتی اگه بدن ظریفش در هم شکسته باشه و از مسابقه زندگی "عقب بمونه" ... حتما می نویسم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
"عقب نمانده " :)
روزنامه گفت…
چهارشنبه 25 دی1387 ساعت: 10:39

عکس این نوشته رو الان دیدم. دفعات قبل با وجود پانصد بار رفرش کردن نتونسته بودم جز یه ضربدر قرمز چیز دیگه ای ببینم... فهمیدم :) چقدر ماهه این دختر ،همشهریه دیگه ...:* نامه ام رو نوشتم راستی.
مینا گفت…
چهارشنبه 25 دی1387 ساعت: 15:53

خسته شدم وقتی نوشتتون رو خوندم.از زندگی خسته شدم ...
پریسا گفت…
پنجشنبه 26 دی1387 ساعت: 3:49

ما همون فرشته به دنیا میام ولی کودومون فرشته می مونیم؟؟؟فرشته های واقعی اونان.که همیشه فرشته میمونن.وقتی نگاهم به نگاهشون میوفته اتیش می گیرم.اونا پر از معصومیتو پاکی هستن.تو نگاهشون یه مظلویت خاصی هست که ادمو دیوونه می کنه.کاش زندگی هم مثل کاغذ نقاشی بود اونوقت من همه فرشته ها رو بالدار می کشیدم.کاش بدونید که چقدر درکتون می کنم.هر وقت یکی از این فرشته هارو می بینم از عذاب وجدان اینکه چرا من جای اونا نیستم می میرم.مراقبت از یه فرشته لیاقت می خواد.تبریک می گم بهتون.
مجید گفت…
شنبه 28 دی1387 ساعت: 22:23

س لامازنوشته هات معلومه خیلی با استعدادیبا اجازه لینکت کردم

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال