رد شدن به محتوای اصلی

بزن سن ایچ و دیگر هیچ

 

1- چشم هم میبینید هم گریه میکند و هم دل میبرد  ، بینی هم مجرای تنفسی است هم بو میکشد و گاهی خون دماغ می شود . دهان پرکار تر است هم میخورد، هم حرف میزند، هم ماچ میدهد و هم اغلب سرویس میشود . ولی مانده ام سخت عجب خداوند برای چه یک کار (دفع) را به دوقسمت جداگانه که یکی از آن دو بخش به اندازه کافی سرش شلوغ است واگذار کرده است ؟

 2- آقایان و بانوان عزیز حرف راست را از بچه بشنوید .این را از من قبول بفرمائید .  اگر ایمان ندارید به این حدیث پس این را از من داشته باشید. شوهر خواهر ما برداشته برخلاف میل خواهرمان عکس چه گوارا را زده روی دیوار خانه اش بعدن این خواهرزاده ام که تازه به حرف آمده عکس را هروقت میبیند میگوید : دایی... دایی علی ...( ترکیب دائی علی را جناب علی دایی لوس کرده اند نه ؟)

این بچه در عنفوان طفولیت به رازهای درونی و کالبد باختری و روح مبارزه طلبی حق علیه باطل من پی برده و جرمش این است که اسرار هویدا میکند . دایی قربان اخلاق سگی ات برود و برنگردد.

پ.ن : البته خواهر شوهر خواهرم هم وقتی عکس را دید گفت علیتونه ؟ ولی چون سنش سه چهار برابر جمیع ماست در این بحث نمیگنجد

پ.ن 2 : من هیچگونه شباهتی به نامبرده که جوانی سوسول و چریک معاب است نداشته و ندارم و پیشاپیش هرگونه فرافکنی در این مورد را تکذیب میکنم

 3- یک سوال : وقتی سه نوع میوه میخری از هرکدام 5 عدد و جمعاً میشود 15 تا و قیمت اش میکند به عبارتی 9000 تومن  ، بعدش متوجه میشوی یکی از میوه ها کرمو است آیا حق داری بروی و شکایت کنی از عمو سبزی فروش ؟

 پ.ن :  رونوشت به کانون وکلا و مشاوران حقوقی

+;نوشته شده در ;2008/12/20ساعت;20:28 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

احمد آزادی گفت…
شنبه 30 آذر1387 ساعت: 21:35

حق شکایت که داری ولی دیگه پرو نشو حق رسیدگی نداری فقط می تونی شکایت کنی و دلت خنک شه . درباره چگوارا هم اصولا این آقا یک جورایی شده عقده دل یک ملت و صد دولت بیخیال موهای درهم و آشفته اش که بشوی زندگی خاصی ندارد و آوازه ی خاص . راستی خواص مختلف انگشت را هم بفرمایید لطفا ؟نه بابا چرا فکر بد می کنی ارتباط انگشت و بینی را عرض کردمشب یلدا خوش
روشنک گفت…
شنبه 30 آذر1387 ساعت: 23:2

پس این چه گوارا چه گوارا که میگن تو بودی و ما نمی دونستیم ؟!.. هه هه .. شب یلدات مبارک !
خودنویس گفت…
یکشنبه 1 دی1387 ساعت: 0:25

من خیلی چه گوارا رو دوست دارم. بهتر نیست با لحن بهتری در موردش حرف بزنی؟در مورد اون سوالت:اگر به میوه فروش گفتی که پنج تا بده، من حق شکایت رو به تو میدم؛ ولی اگر نگفتی و خودت پنج تا کشیدی، نمی دونم باید حق رو به کی بدم. البته این رو هم باید بگم که ما خیلی راحت در مورد موقعیت های دیگران قضاوت می کنیم؛ در حالی که اگر خودمون تو اون موقعیت قرار بگیریم، نمی تونم انقدر راحت تصمیم بگیریم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
با دکتر ارنست این حرفها را نداریم :)
الهام گفت…
یکشنبه 1 دی1387 ساعت: 0:44

شماره یک بسیار بسیار بسیار بامزه بود:)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بامزه ؟ ( از این آیکونهای سبز در حال ترکیدن )
کاغذ کاربن گفت…
یکشنبه 1 دی1387 ساعت: 17:37

چه طور چه را چسبانده به چارچوب چار ديواري!چاپش کرده يا با چسب چوب چسبونده؟چاکر هر چي چه و چاه و چاه کن سر چارسوق!چطوري حالا چه؟چطوريش به من چه!!!
کاغذ کاربن گفت…
یکشنبه 1 دی1387 ساعت: 17:39

حاجي چه!اين موزيکو اين محسن خدا خوب کرده که نداد به ما!تو که چريک هستي و در راه اعتلاي هنر لباس پلنگي پوشيدي ميرفستيش واسه من!خداوند به شما اجر چه ذيل عنايت بفرمايد.آمين يا چرب العالمين!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گمان کنم در مصرف سن ایچ زیاده روی کردی :)
کاغذ کاربن گفت…
یکشنبه 1 دی1387 ساعت: 17:41

راستي چاريکاتورات کوچاست؟ميچه ديد؟
یلدا گفت…
پنجشنبه 5 دی1387 ساعت: 0:34

سلام نلیکمبنده یلدا ام. شب یلدا گذشته اما امشب شب کریسمسه و کریسمس مبارک و یلدا هم پساپس مبارک!شما قلم خوبی دارید . می خواستم مارکش رو بپرسم اولا و بعد اینکه بیشتر بنویسید که خوب می شود خیلی!در مورد جناب چه هم نظری ندارم ! این جند سالی که همسایه ی دیوار به دایوار ما بودند دمار از روزگار ما در آوردند انقدر سر و صداشون زیاد بود والا. بعد هم بی سر و صدا تاس(طاس) بقچه شون رو جمع کردند و زدند به چاک!
یلدا گفت…
پنجشنبه 5 دی1387 ساعت: 0:38

راستی آهنگی هم که روی سایتتون گذاشتینگ خیلی خوب هست
سمیرا گفت…
پنجشنبه 5 دی1387 ساعت: 10:25

3.وای خیلی زور دارد که این اتفاق بی افتد...شکایت کن ما پشتت هستیم و در دادگاه بر علیه عمو سبزی فروش رای میدهیم...
الهام گفت…
پنجشنبه 5 دی1387 ساعت: 17:6

:)
کاغذ کاربن گفت…
شنبه 7 دی1387 ساعت: 8:34

مي ميرم واسش!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال