رد شدن به محتوای اصلی

نرگس بیمار چشام

1- خسته شدم . الان دو هفته است آنفلانزا گرفته ام و انگار قرار نیست تا آخر عمر خوب بشوم . این چه بیماری مزخرفی هست دیگر. در این دوهفته وقتی راه میرفتم هفته اولش انگار یک نفر مرا از پشت گرفته بود و میکشد و در هفته دوم یک نفر دارد مرا هی هل میدهد از همان پشت و من به صورت مضحکی تعادل ندارم . از همه بدتر نمیدانم چه ربطی دارد اما افسردگی گرفته ام . یک گوشه میروم کز میکنم و گریه میکنم برای آینده . فکر میکنم اگر بمیرم بچه ام چه میشود . یا بدتر فکرهای فلسفی میکنم که اگر مردم و دنیای بعدی وجود نداشته باشد چی ؟ چقدر ضرر میکنیم و اگر باشد چه جور جائی است و ... اُف

یک مرض دیگری که گرفته ام از همه چیز و همه کس بدم آمده . یارو مثلا دوسال پیش به من تنه زده امروز من دوست دارم کله اش رابکنم . هی بی خود و بی جهت به مردم گیر میدهم و فقط کافی است فیتیله ام را آنها روشن کنند تا من منفجر بشوم روی سرشان و چاک دهانم را بکشم و بعدن مثل سگ پشیمان بشوم ..

وضعیت بی خودی است .خدا نصیب گرگ بیابان نکند . از الان به فکر این هستم که تعطیلات عید چقدر تنها هستم . پارسال خیلی خوب بود . در تاریخ 1000 ساله عمرم این عیدی که گذشت برایم خیلی خاطره انگیز بود . بالاخره توانستم از شیکم ایران پایم را کمی پائینتر بگذارم و اصفهان را هم ببینم . سفر جمعی خوبی بود اما امسال باید توی خانه بنشینم و درو دیوار و شهر خالی را تماشا کنم .

واقعن این چه طرز زندگی است که میکنیم . اصلن چی فهمیدم از این همه بی خودی زیستن ؟ زندگی ام شده مثل اون کاریکاتوری که کینو کشیده بود و مردی بود که هر شب کارش گریه کردن بود ( اگر حال داشتم اسکن میکنم ببینیدش . نه حالش را ندارم)من هم هر روز ساعت دو نیم بعد از ظهر که میشود میروم یک گوشه و گریه میکنم . نمیدانم چرا . اما به کسی و جائی لعنت نمی فرستم فقط گریه میکنم و بعضی وقتها توی گریه هایم ادای بازیگرهای سینما را هم در می آورم و چندتا از دیالوگهایی که بلدم را میگویم ...وای خدا یحتمل دیوانه شدم  ... آخرین دیالوگی که گفتم دیالوگ مارلون براندو بود که کنار تابوت زنش در فیلم " آخرین تانگو در پاریس " می گفت . یادتان هست ؟ اول به زنش که خیانت کرده بود بهش فحش داد اما بعدن گریه کرد و آرایش زنش را پاک میکرد و میگفت : رژ لب این رنگی دوس نداری .. روز قبلش هم دیالوگ علی سنتوری را میگفتم که به پدرش میگفت : آخه باباجون ...چرا با من دعوا میکینی...

2- یک کتاب کودک بهم سفارش داده اند . خودشان بریده اند و دوخته اند و من فقط باید وصله پینه کنم . 12 برگ نقاشی فقط 200 تومان و من باید چشم میگفتم . چون فامیلمان بود . تازه چی ، 200 تومان را باید در 4 قسط بگیرم . نمیدانم مردم چرا فکر میکنند من کشته مرده اینم که کارم جایی چاپ شود مثل این بابایی که آمد با ذوق شوق گفت : روی دیوار استخر بزرگ شهرمان سفارش کاریکاتور گرفتم ، تو برایمان میکشی ؟ وقتی جویای کیفیت مالی اش شدم گفت پول نمیدهند و غیره . که غیره اش یعنی خودش دارد پول میگیرد و من باید حمالی کنم .  هرچه خودش را به درو دیوار کوبید حتی راضی نشدم اتود کارها را هم روی کاغذ برایش انجام بدهم . کاریکاتور بکشم روی دیوار استخر که چه بشود ؟ تا به یک مشت آدم شیکم گنده لات و بی پدر مادر که میروند توی استخر آموزش بدهم توی آب نشاشید و شوخی خرکی نکنید و نظافت قسمتی از ایمان شماست ؟ از کی تا به حال مردم ما آنقدر با شعور شدند که کاریکاتور و کاریکاتوریست را درک میکنند ؟ جمع کنید ...

+;نوشته شده در ;2008/11/30ساعت;11:12 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

احمد آزادی گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 15:2

سلام جناب آقاظاهرا توپت خیلی پره که به در دیوار بد و بیراه می گی . حالا چه عیبی داشت که توی استخر عکس یک بچه که در حال شاشیدن می کشیدی ؟ بابا بی خیال رفیق کار ما از این حرف ها گذشته .شاد باشی
کاغذ کاربن گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 16:18

به زودی در این مکان یک کامنت زیبا نوشته می شود.سازمان زیباسازی وبلاگ کاغذ کاربن و حومه
لعبت گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 16:35

من اینجا بس دلم تنگ استو هر سازی که میبینم بد اهنگ استبیا ره توشه برداریمقدم در راه بی برگشت بگذاریمببینیم اسمان هرکجا ایا همین رنگ است؟؟؟بیا ره توشه برداریمقدم در راه بگذاریمکجا؟؟؟هرجا که پیش ایدیه انجائی که میگویندچو گل روئیده شهری روشن از دریای تر دامنو در ان چشمه هائی هستکه دائم روید و روید گل وبرگ بلورین بال شعر از انو مینوشد از ان مردی که میگویدچرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج ابیاری کردن باغیکز ان گل کاغذین روید؟؟؟ .............و خلاصه از این چرند و پرندای دل خوش کنک ادبی دیگه!!!!فقط بدونین که اولا این مرض ربطی به آنفولانزای بیچاره نداره. دوما این درد بی درمون اپیدمیه سوما ما یه خط درمیون همین احوال رو داریم......هزارما یه کمی از همونی که نگران آیندشی(دختر خانوم کوچولوت )یاد بگیر. هروقت ناراحتی گریه کن.از دست هرکی ناراحتی بهش فحش بده. هر وقتم حالت خوب شد با همه آشتی کن.خلاصه که توی امروز زندگی کن و به همین لحظه فکر کن دیروز که گذشت فردا هم که رویاست.درمورد استخر هم می تونستی بری یه شصت دست بکشی!(البته ببخشی) آخه هم به درد پیشنهاد دهنده می خورد هم به درده صاحاب استخر که فک می کنه مردم ما با این چیزا عوض می شناصلا اونا پول دادن بیان تو استخر که چی؟؟؟؟ لابد توقع دارین از تو آب دران و برن دس به آبکلام آخر امید وارم زود خوب شین! همین
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مدتهاست آن انگشت برای آن منظور کارائی ندارد :)
برادر توتی گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 17:6

چقدر اهنگ وبلاگت به حال و هوای دلت میاد
ایرانی نامه گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 17:22

تازگی ها بدجوری با نوشته هات حال می کنم! راحت از پیش می نویسی. چیزهایی رو که می گی درک می کنم. می دونی چیه؟ به این نتیجه رسیدم که حتی در مواقعی که مشکل مالی زیاد است، هر کار تصویرسازی یا نقاشی رو با هر پولی انجام ندم. یه نه بگم و خلاص! یا راحت تر در مورد دستمزدش صحبت کنم. یادم هست یه بار یه نقاشی دیواری برای جایی انجام دادیم. چیزی در حد کشیدن مینیاتور روی دیوار بود. برای قیمت ما یک میلیون تومن گفته بودیم ولی سفارش دهنده که یک خانم معمار بود گفت من 600 هزار تومن می دم. تقریبا قبول نکردیم. بعد از اینکه رفتیم چند ساعت بعد با او تماس گرفتیم و کار را با همان 600 هزار تومن قبول کردیم. بعد از تمام شدن کار وقتی خواستیم پولمان را بگیریم گفت:"یک نصیحت می کنم. شما غیر حرفه ای هستید! اگر با من تماس نگرفته بودید، من با شما تماس می گرفتم و با قیمت شما موافقت می کردم!"
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
میبینید تورو به خدا
سمیرا گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 18:33

من مدتی است از گرفتن پاچه ی خلق الله هم خسته شدهام...جواب نمیدهد به دنبلا راه تازه ایم برای خالی کردن این همه بار که روی دوشم جمع شد...در مورد عید هم بگم که اصلا غصه نخور خیلی ها مثل تو عید را در خانه میگذرانند...اصلا کو تا عید...بیا با هم گریه کنیم...روزی 2 ساعت که چیزی نیست برادربهترین کار را کردی که روی دیوا راستخر کاریکاتور نکشیدی...آنفولانزایت هم انشاله خوب میشود...شبیه نامه شد
سمیرا گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 19:16
خودنویس گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 19:19

1- امیدوارم هرچه زودتر هم از دست آنفلوانزا خلاص بشی هم از دست توهمات و مشکلات روحی و روانی. (باز خوبه مثل من توهم نزدی. من جدیداً یه توهم زدم که طی اون همین جوری تند تند می گم «یوزارسیف». به هر چیز و هر کسی که می رسم، با این اسم صداش می کنم. تازه مامانم میگه چند بار هم تو خواب «یوزارسیف» رو صدا می کردم.)2- مگه مجبوری. نکش. منظورم برای اون فامیلتونه. البته میل خودته. ولی من هیچ وقت کاری که برام سود نداشته باشه انجام نمی دم؛ حالا چه برای فامیل باشه، چه برای کس دیگه.در ضمن یه جا توی بخش 2 به اشتباه «راضی» رو «رازی» نوشتی. درستش کن.(یه نکته دیگه: دیگه سر نمی زنی؟؟؟)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آن عزیزی که غلط املائی مرا میگرفت رفته مرخصی .. شما ببخشید . من کلی توضیح دادم که فلانم و بیسارم ، شما باید شاکر خداوندگارتان باشید که در این مدت به شما سر نزدم ;)
dancer گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 21:21

افسرده شدی تموم شده رفته. چند روز دیگه هم خودکشی می کنی. : ‌ی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کاش روزش را می نوشتی ... نگرانم
سارا گفت…
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 23:42

1-بله! آنفولانزا واقعا بیماری مزخرفی ایست!2- افسردگی هم می آورد و آدم را به گریه می اندازد مدام...3-از کی تا به حال مردم ما آنقدر باشعور شدند که......درد بزرگی است...
ديدار گفت…
دوشنبه 11 آذر1387 ساعت: 9:15

بيخيال بابا. سرما خوردگي ديگه انقد ننه من غريبم بازي نداره كه!ببين آقاي علي تجديدي، عيد فقط بايد بخوري و بخوابي. به همه هم بگي رفتي مسافرت كه مزاحم تفريحات سالمت نشن. همه جا انقد شلوغه كه به لعنت خدا نمي ارزه. ما امسال عيد رفتيم شيراز و اصفهان هر چي فحش بلد بوديم به جد و آباد خودمون داديم!ضمنا نكنه توقع داري بري سفر دور اروپا؟!! مثل اينكه يادت رفته يك شهروند كارمند عيالوار ... جهان سومي هستي. دعا كن با اين اوضاع از گشنگي نميريم بابا...حالا بهتر شدي؟!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آره خمار بودم !
لعبت گفت…
دوشنبه 11 آذر1387 ساعت: 11:1

سلام.بهترین؟راس گفتین که شصت دست دیگه تو این جور وقتا کارایی نداره؟؟!! آخه من هنوز وسیله ی دیگه ای رو نمی شناسم که این جور وقتا بتونم توسط اون تخلیه هیجانی شم و عصبانیتمو نشون بدم!! خوب پس لازمه آپ دیت(ببخشین روزآمد)شم.اگه شما وسیله ای مفید،قابل دسترس،قابل حمل،ارزان قیمت و موثر رو میشناسین لطفا معرفی کنید. ثواب داره. خدا شما را جزای خیر دهاد واز نعمت سلامتی مستفیض کناد!!!
فاخته گفت…
دوشنبه 11 آذر1387 ساعت: 11:33

تقریبا سی سالی هست که منهم همین حس را دارم ، که از پشت میکشندم از جلو هُل میدهندم. از بالا تو سر میزنندم. از کنار سیخونکو . یعنی منم آنفولانزا گرفتم؟!!!.
طراوت گفت…
دوشنبه 11 آذر1387 ساعت: 15:2

سلام. مرسی. شما هم تلخی. و هم ویروسی.من هم آن اثر کینو را خیلی دوست دارم.
لوسیفر گفت…
سه شنبه 12 آذر1387 ساعت: 12:6

تنها میتونم بگم... این نیز بگذرد...
آندیا گفت…
چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت: 23:24

دنیا در گذر است...سخت یا آسان در گذر است..ما منتظر کاریکاتور جدید هستیم
F@H!M گفت…
جمعه 15 آذر1387 ساعت: 22:50

با آهنگت بسی حـــــال کردیم !
سارا.ک.ب گفت…
شنبه 16 آذر1387 ساعت: 16:45

فگکر کنم همه چیز از آنجا ششروع شد که از دوستان قدیم دل بریدی... و دیگر هیچ
روزنامه گفت…
یکشنبه 17 آذر1387 ساعت: 10:25

خوبیش به اینه که وقتی پای بچه ای در میونه، کار هیچ وقت به خودکشی نمی رسه ... می شه سگ اخلاقی مزمن ! قدما در این موارد دم کرده گل گاوزبون تجویز می کردند !
افسی گفت…
یکشنبه 17 آذر1387 ساعت: 11:10

ابرهای همه عالم در دلم یکجا می گریند
مانیا گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 2:1

تقریبا هیچ وقت حرفی از همسرت نمی زنی !! نه خوب و نه بد !! حداقل خوب که نه !! گاهی چیزکی از فرزندت می نویسی و اشاره ای می کنی .. اما انگار زنت اصلا وجود خارجی ندارد !
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله، ایشان وجود داخلی دارند
افشان گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 11:22

با چه اسمی میتونم لینکت کنم؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
لطف میکنید . جیگر درک نشده خوبه ؟ :)همان کارتونیست درک نشده .بازهم ممنون

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال