رد شدن به محتوای اصلی

زنده باد زندگی

                       کلیک کنید تا در اندازه اصلی ببینید

 

+;نوشته شده در ;2008/10/30ساعت;19:37 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

بنل گفت…
پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 20:41
مریم گفت…
پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 20:44

زیباست......
آندیا گفت…
پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 20:58

آخی...آدم دلش واسه هر دو طرف میسوزه.خیلی قشنگ بود
پریسا گفت…
جمعه 10 آبان1387 ساعت: 3:53

باز نمیشه لعنتی
پریما گفت…
جمعه 10 آبان1387 ساعت: 11:20

جالب بود اما تصویر پایینی خیلی کوچیکه یعنی با زور فراوان تونستم بفهمم موضوع چیه!
سارا گفت…
جمعه 10 آبان1387 ساعت: 12:46

یعنی از دنیا نا امید نشم؟؟......... این کاریکاتور و نوشته تون راجع به زن و کاریکاتور یه کورسوی امیده...حتی خیلی کوچیک و ضعیف...
Jozeph گفت…
جمعه 10 آبان1387 ساعت: 14:0

سرمای شدیدی تو کاریکاتور احساس میکنم....خیلی خوب به قضیه نگاه کردینمیتونم بنویسمش ولی تقریبا گرفتمش
پگاه گفت…
جمعه 10 آبان1387 ساعت: 19:33

یادم نیس چی بهم گفتی که گفتم عمرن...راستی آپم...اگه دوست داشتی بازم بیااگه نمی گی عمرن!
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 8:26

سلاملینکتون کردم
ديدار گفت…
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 10:21

تو به كي راي ميدي؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بگم تبلیغ میشه
روزنامه گفت…
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 11:32

نمی شه خدا و خرما با هم ...
الهام گفت…
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 13:39

ممنون چشماتون قشنگ میبینه
احمد آزادی گفت…
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 14:18

جناب آقای تجدد اگر درست گفته باشم اولا از اینکه به بنده افتخار دادید و سری زدید سپاس گذارم دوما ننوشته بودید چرا در مورد ماهی سیاه کوچولو با من مخالفید سوما برای آشنا شدن با اندیشه من کافی بود وبم رو مرور می کردید . با همه این احوالات باز هم خوشحالم که با شما آشنا شدم می دانی ماهی سیاه کوچولو برای من یک تکه از دنیامه یک بخشی از زندگیمه مثل شاهزاده کوچولو دوسنت اگزوپری مثل خاله سوسکه بیژن مفید . اگه خدا هم بیاد نمی تونم باهاش هم عقیده بشم من این داستان ها رو دوست دارم مثل یک تکه از خاطراتم یک قسمتی از قلبم که جا مانده یک جزعی از زندگی منه که با من خاک می شه و می میره .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من وقتی ماهی قرمز کوچولو را می کشیدم . فکر میکردم خیلی ها جان کلام را بگیرند اما گویا موفق نبودم . همین که شما توجه کردید بهش جای شکر دارد . من فقط خواستم بگویم که الان جای همه چیز عوض شده و اگر مثل ماهی سیاه کوچولو حرف بزنی همه تو را امل و عقب افتاده می دانند
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 16:26

سلام جناب تجددخیلی وقته کاراتونو یواشکی دید می زنم!!!خوشحال می شم یه سر هم به من بزنید و رک و بی تعارف نظرتونو در مورد کارام بگین
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
شما که آدرس ننوشتید. فکر کنم از بس یواشکی آمدی عادت کردی . خوشحال میشم اگر کارهاتو ببینیم :)
سمیرا گفت…
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 17:16

من به آدم برفی رای میدم...زمستان سرما را حال هوای دیگری است که با هیچ خورشیدی همی توان عوض کرد....
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من هم در صورتی به آدم برفی رای میدهم که خورشید قصد جزغاله کردنمان را داشته باشد
رهگذر گفت…
یکشنبه 12 آبان1387 ساعت: 17:15

این خانوم بدجوری چشمم و گرفته, خیلی ناز کشیدیش .دلم می خواد بذارمش توی زمینه کامپیوترم. اجازه هست؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نخیر ... [ رگ گردن بیرون زدن و غیرتی شدن ]
فرشته گفت…
یکشنبه 12 آبان1387 ساعت: 19:23

ايييييييييي N90 به دستت رسيد؟سفارشي از طرف خداطرحت جالب بود ، باور كن اصلا تو ذهنم نتونستم به سياست ربطش بدم ، ولي در كل ، هيچكي حاظر نيست از حيات خودش چشم پوشي كنه... و اين ربطي به خوب يا بد بودن هيچكدومشون نداره...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله بله 60% !
احمد گفت…
یکشنبه 12 آبان1387 ساعت: 22:33

باز هم سلام خیلی ممنون که جوابم رو دادید . به هر حال امروز خیلی چیزها فرق کرده و شاید هم بعضی ها حق دارند که فکر کنند ماهی سیاه کوچولو امل و عقب افتاده است اما من هنوز هم فکر می کنم برای بهتر شدن باید بود و باور داشت و انجام داد لازم نیست ماهاتما گاندی باشی فقط خودت باش . من اگر یک نفر را به زندگی برگردانم (که آن یکنفر می تواند خود من باشد حتی ) برایم کافیست . منتظر کارهای جدیدتان هستم در ضمن من بار قبل فراموش کردم که برای گذاشتن کارهایتان روی وبم اجازه بگیرم امیدوارم این را حمل بر بی ادبی من نگذاشته باشید آنقدر ماهی سیاه سرم را گرم کرد که یادم رفت حرف اصلی را بزنم . نظرتان را برایم بنویسید تا بعد از کسب اجازه چند تا از کارهایتان را به توضیحات خودم و نظراتم بگذارم سپاسگذارم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اختیار دارید :×
بهاره گفت…
دوشنبه 13 آبان1387 ساعت: 1:19

خیلی قشنگ بود.خیلی حس داشت.خیلی دوست داشتم این رو.غمگین می شد آدم با اون غمگینی آدم برفی ها ! خیلی واقعا عالی بود.
احمد آزادی گفت…
دوشنبه 13 آبان1387 ساعت: 17:33

این یعنی چی؟ آره یا نه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یعنی هر چه عشق ات است برادر
روشنک گفت…
سه شنبه 14 آبان1387 ساعت: 2:5

ایم م م .. تکلیف من چیه که خورشید و آدم برفی رو به یک اندازه دوست دارم ؟.. اما اگه هر دو رو داشته باشم یکی اون یکی دیگه رو میکشه !.. پس بهتره توی همچین موقعیتی از خیر هر دو بگذرم !..پس من به خودم رأی میدم ... هه هه .. ;O)) ..
ایرانی نامه گفت…
سه شنبه 14 آبان1387 ساعت: 2:23

ایده و کار خیلی خیلی قشنگی بود. این تم آبی خیلی فضا رو سرد و زمستونی کرده فقط نمی دونم که شاید احساس بشه یا نشه که می شد یا نمی شد یه کوچولو رنگ های گرم تر هم روی زمینه آبی استفاده کرد یا نه.مر30
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
رنگهای زیادی رو امتحان کردم . اما هدف ام بیشتر این بود که یک فضای کاملاَ یک دست ایجاد بشه و یک نوع یکنواختی و بی روحی توی کار باشه تا بیننده با دیدن رنگ برگه های رای کمی به دنیای رنگی امیدوارتر بشه و یک نفسه راحتی بکشه و شاید بگه پس امیدی هست
سه شنبه 14 آبان1387 ساعت: 18:57

سلااام آقای تجدد... تبریک میگم... اولین باره که به وبتون سر میزنم...کارتون عالیه....با قلم نوری کار میکنید؟!من قلم نوری ندارم ولی با موس میکشم... خوش حال میشم سری بهم بزنید...اگه خوشتون اومد منو لینک کنید من شمارو لینک میکنم...خوشحال شدممم.. موفق باشید...بای
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یک آقای محترمی کامنت خصوصی گذاشتند که نگوئید قلم نوری بگوئید ... بگوئید .. ؟ یادم رفت اما آخرش فکر کنم تابلت داشت .. به هر حال ما تازگی ها چیز دار شدیم .. چیه اسمش ؟ موس را هم کاری کردیم تا جو گیر شود و جای قلم نامبرده کار کند :)
خودنویس گفت…
چهارشنبه 15 آبان1387 ساعت: 14:59

سلام.همین الان از طریق چپ کوک با وبلاگتون آشنا شدم.خیلی جالب بود. مخصوصاً عکس روی برگ رای.خوشحال می شم اگه یه سری به وبلاگ من بزنید و برای داستانهام نقد بنویسید.fountain-pen.blogfa.com
خوش خط گفت…
شنبه 18 آبان1387 ساعت: 18:47

گر یت
بادسوار گفت…
پنجشنبه 23 آبان1387 ساعت: 4:36

سلام من از كاريكاتورهاي تو خوشم مي‌آد حتي اگه كامل نفهمم چي مي‌گي
بهروز گفت…
پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت: 2:55

دوست عزیز. کارات که فوق العادس. یه سوال دارم ازت. انیمیشن هم کار میکنی؟اگه کاری باشه به صورت فیلم کوتاه؟بهم خبر بده. ضمنا" از آشنایی با وبلاگت خیلی حیلی خوشحال شدم.پاینده باشی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کار میکردم و امروز حوصله و وقتش را ندارم
سلمان گفت…
جمعه 22 آذر1387 ساعت: 2:44

ای ولللللللللااااااااااااااااااااااااا....دمت گرم......

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال