رد شدن به محتوای اصلی

حامیان حقوق زنان کجائید ؟

از مدتها قبل و با دیدن کاریکاتورهای فراوان از کاریکاتوریستهای مختلف جهان متوجه این ماجرا شده ام که دنیای کاریکاتور و کارتون دنیایی به شدت مردانه است . منظورم این نیست که کاریکاتوریستهای دنیا را اغلب آقایان تشکیل می دهند . بلکه شخصیتهایی که توسط کارتونیستها خلق می شود اکثراً مرد هستند .

 این مردان هستند که بازیگر داستان یک کاریکاتور اند و اگر در کاریکاتوری زنی حضور دارد ، زنانگی او  و جنسیت اش مد نظر خالق اثر بوده و گرنه هیچ وقت به چشم خودم ندیدم که زنی به قول معروف همینجوری در یک کاریکاتور ماجرایی را پیش ببرد و کلاً وجودش الزامی نیست .

این زنان یا نقش مادر را ایفا می کنند و یا زنانی زخم خورده ، و سمبل رنجی هستند که در جامعه شان بر ایشان می رود و یا جنبه ایروتیک دارند .

نکته جالبتر این است که زنان کارتونیست هم شخصیتهای داستانهایشان مردان هستند . خودم  هم دلیلش را نمی دانم و برایم جالب است که اکثر این خانم ها پرچمدار برابری و فمینیسم هستند اما دنیای که خلق می کنند بازیگرانی از جنس " زمخت " دارد !

 

پ.ن : مدتهاست که ناخودآگاه و جدیداً خود آگاه زنانی را می کشم که حضورشان لزوماً برای جنسیتشان نیست و این کارها برای خودم آرامش خاصی ایجاد میکند . احساس میکنم  در این کارتونها زندگی بیشتری در جریان است و همه در این دنیا که خالق اش من هستم برابرند . زنها ، مردها ، معلولین و حتی فرشته ها !

 

 

+;نوشته شده در ;2008/10/26ساعت;18:46 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

مادرانه گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 9:53

( نظر خصوصی )این جمله را دقت کنید{ زنان یا نقش مادر را ایفا می کنند یا زنانی زخم خورده...یا جنبه ی ایروتیک دارن...}اینها یه مدل از زنانی بودن که لاجرم اینجا مثال زده بودید. این درسته؟ جدی با هم برابرن؟ چرا اینجوری ارزشش را کم کرده اید؟ اینقدر خوب می نویسید ، اما چرا ناجور هم ردیفشان کرده اید؟ مادر ، نقش کمی نیست...حواستون هست که؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ارزش چه چیزی را کم کردم ؟ کسی که زنی را فقط برای همان موارد بالا در طرحی استفاده می کند ارزشش را پایین آورده . مگر در زندگی زنان فقط وظیفه زنانه خودشان را ایفا می کنند ؟ سالهاست می بینیم زنان و مردان در کنار هم زندگی را پیش می برند . اما در دنیایی که همکاران من خلق می کنند از زن سوءاستفاده می شود . قبول دارید ؟
ديدار گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 11:49

توي اين دنياي وارونه چه چيزي سر جاي خودش است؟! مثلا تو بعنوان يك مرد، آيا از طرحي كه براي شخصيتت ساخته و پرداخته اند راضي هستي؟!چه فرقي ميكند؟ زن يا مرد، جايگاه كداميك انساني است؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
قبول دارم . اما من اینجا خودم خالق هستم
روزنامه گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 13:50

می بینید!؟کافیه بگی : "زن" تا سوء تفاهم پیش بیاد ! هیچکس به اون پاراگراف آخری که موضع شما رو روشن کرده توجه نمی کنه ! یه عده دنبال دعوا و یه عده دنبال مظلوم نمایی هستند ...دیشب به آقای عزیز می گفتم چرا شما مردها از حق و حقوق خودتون دفاع نمی کنید ؟! چرا گروه های "منیستی" (در مقابل فمنیستی) تشکیل نمی دید ؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کی حالشو داره :)) به موقع خودتان خوب دفاع می کنید از ما !
ایرانی نامه گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 15:35

تقصیر خود خانم هاست!اگر ازشون در کاریکاتور استفاده بکنی ، می گن چرا استفاده کردی. اگر هم استفاده نکنی ، باز می گن چرا استفاده نکردی. اگر رنج زن ها رو نشون بدی ، می گن چرا زن ها رو این طوری می بینی. اگر به طنز بکشیشون ، می گن پس چرا ارزش زن رو پائین آوردی. اگر هیچ کاری نکنی، می گن چرا هیچ کاری نمی کنی. اگه بمیری می گن چرا مردی. اگر نمیری خودشون می کشنت. گیری افتادیم ها!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یعنی خودشان هم نمی توانند تصویر درستی از خودشان ارائه بدهند ؟
ایرانی نامه گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 15:37

البته حق دارن ها! (این رو گفتم از ترسم)
ایرانی نامه گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 18:47

نـــــــه! من اون رو نگفتم. منظورم این بود که خانم ها حساس هستند. باید هواشون رو داشت و اذیتشون نکرد. به قدر کافی اذیت می شن در حال و هوای امروز جامعه ما. بنابراین من موافق پاراگراف آخر نوشته ات هستم.
شبنم گفت…
دوشنبه 6 آبان1387 ساعت: 19:33

دوستت دارم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چرا ؟!
پریسا گفت…
سه شنبه 7 آبان1387 ساعت: 23:46

فک کنم اشتباهن(!) نظر خصوصی ارسال شد .
پریسا گفت…
چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت: 9:44

شاید چون زنها همیشه میخواهند زیبا به نظر بیایند و دوست ندارند در یک کاریکاتور مثلن دماغشان گنده تر از حد معمول باشد . مثلا . من میدانم کاریکاتور فقط بزرگ کردن دماغ نیست پ.ن : از سرزمینهای شمالی را ندیده ام . پس بالا را بیخیال شدم تا برم ببینمش
شبنم گفت…
چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت: 12:58

کارت درسته آخه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
پس این را از این پس بگوئید . ممنون
ديدار گفت…
شنبه 11 آبان1387 ساعت: 10:19

خوش به حالت كه ميتوني خالق افكارت باشي.ميتوني شخصيت زني كه توي ذهنت هست رو برامون تصوير كني؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
از این به بعد یک نفر قرار است پای ثابت شخصیتهای کارتونهای من باشد . اما اگر منظورتان که من به " زن " چجور نگاه میکنم ، باید بگوییم جور واجور نگاه میکنم . البته اول یاالله میگویم :D
بادسوار گفت…
پنجشنبه 23 آبان1387 ساعت: 4:28

سلام خب چرا نمي‌ذاريشون اينجا كه ما هم ببينيم؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گاماس گاماس !
سلمان گفت…
جمعه 22 آذر1387 ساعت: 2:50

من فکر میکنم از اونجایی که ماهیت زن و زنانگی زن ایجاب میکنه... زیبایی ظاهری زنها اگر در کاریکاتور زیر سوال بره... باعث جذب نگاه بیننده به این تغییرات میشه و مانع لذت بردن و رسیدن اصل موضوع...

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال