رد شدن به محتوای اصلی

گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ...

مقدمه

هر چه خواستم زبان به کام بگیرم  و دندان روی جگر بگذارم دیدم نه دندان درست و درمانی دارم و نه جـــــــــــــــیگر ... پس بی خیال سکوت شدم .

                                            *-*-*-*-*-*-*-*-*-*

برنج را گران کردند و قیمتش چندین برابر شد هیچ نگفتم، مرغ و گوشت قیمتش دوبله و بل که سوبله شد گفتم فدای سرم آه جانوران گرفته مارا  ، سکه و طلا چه در این مملکت چه در بازارهای جهانی رشد صعودی پیدا کرد کَکم نگزید، نفتِ وست تگزاس اینتر مدیا نایاب شد گفتم به فلانِ اسبِ بیسار حضرت ، اجاره خانه و خرید وفروشش که.. هیچ  اما گران شدن" آدامس خرسی" را دیگر بر نمی تابم !

حالا گیریم من کوتاه آمدم ، این دخترۀ ور پریدۀ چشم سفید را چکارش کنم که نمیدانم از کی یاد گرفته سر و رویش را تفِ خالی میکند و میگوید پوست آدامس رابچسبان به همان مناطق تف مالی شده و انگاری که تاتو کرده باشد پزش را به همه میدهد و دلبری میکند.

 شیطانه میگوید، بروم کفن بپوشم بپرم وسط خیابان ، یخه جر بدهم و تک و تنها انقلاب راه بیاندازم و علیه این بی عدالتی و این ظلمی که در حق ما جوندگان این "نوستالوژی زنده" میرود شعارهای ضد همه چی بدهم و تشویش اذهان عمومی راه بیاندازم و گروه های فشار را به خودم حساس کنم و مفسد فی الارض بشوم .  پلیسهای ضد شورش بیایند مرا با باتوم برقی بزنند و گاز اشک آورشان را حرامم کنند . ژورنالیستها از من و پیراهنم که به احتزاز در آورده ام و  جای خون رویش منقش به شکل آدامس خرسی است عکس بگیرند و مرا ببرند دادگاه ویژه روحانیت و بعد ببینند اشتباه آورده اند ببرند جای دیگر و ارشادم کنند و الخ .

خُب صد البته همه اینها را شیطان میگوید . من که خدا را صد هزار مرتبه شکر "شیطون " هم نیستم و حالا هم که چیزی نشده . من میخواهم دو دقیقه غر بزنم ، گفتمان کنم  و از مسئول یا مسئولین احتمالی این ماجرا ضمن قدر دانی بابت مدیریت بحران، پیرو دری وری های قبلی بپرسم حالا من به کنار دختر جوانم چه می شود ؟ چطور باید هر شب که میروم خانه بگویم بابا جان تحمل کن ، مملکت الان در وضعیت نابسامانی است و ما توسط شیطان بزرگ و رفقای هیچی ندارش تحریم شده ایم و  آدامس خرسی 50 تومانی را 75 تومان باید بخریم ؟ ها ، چطور ؟

 جناب و جنابان احتمالی

 آیا یک دختر جوان 5 ساله این چیزها سرش میشود ؟ نمی شود . به ولله که نمی شود .

تا کی من باید با آبرنگ روی دست و پا و دلو کمر این بچه جای طرحهای آدامس نامبرده نقاشی کنم . بنده یک کاریکاتوریستم ، بادی آرت که بلد نیستم قربان . اگر هم دوزار طراحی بلد باشم با بیماری پوستی ناشی از این رنگهای غیر استاندارد و غیر ملی و مذهبی که ممکن است پیش بیاید چه کنم ؟ هزینه های درمان را حساب کرده اید ؟

 قربانتان بروم من به عنوان یک شهروند درجه سه که هنوز فرم نمی دانم چی ِ خانوار را پر نکرده و تحویل نداده باید خدمتان عارض شوم ، سوبسید و یارانه دادن به این آدامس ، و اینکه ما قدرت خریدش را داشته باشیم بهتر است یا اینکه برویم سراغ آدامس غیر ارزشی و غیر اخلاقی و بی ناموسیه " لاو ایز "  سه نقطه ؟ که میگفتند با خوردنش حامله می شویم و یا نمی شویم ( نمیدانم به خدا ، درست در خاطرم نمانده) ها ؟ کدام بهتر است ؟ خودتان قضاوت کنید .

                                                 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*

  پ .ن : آخرین خبر اینکه به حمد و قوت الهی یک جایی را پیدا کردم که به خاطر مکان پرت و پلایی که داشت یک عالمه آدامس خرسی روی دستش انبار شده بود و همان 50 تومان قبل از تحریم را حساب میکرد .نمیدانم تاریخ مصرفش به کدامین سال قبل از میلاد بر میگردد اما از پوستش که می شود استفاده کرد . همه را یکجا خریدم . عشق است !

+;نوشته شده در ;2008/9/20ساعت;13:48 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

داستان یک زن گفت…
شنبه 30 شهریور1387 ساعت: 16:16

راستی اگر این آدامس خرسی از صفحه ی روزگار محو بشه چی ؟؟؟؟الحق که عطرش آدم رو به ناکجاآباد می بره ...!!!
الهام نیکدل گفت…
یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت: 6:17

سلامهرچی بگیم و بگیم بازم آبی از دیگ این دولت برای این ملت گرم نمیشه حتی اگه وسط خیابون انقلاب کنی ... یک دست صدا نداره ...با پوست آدمسها چیکار میشه کرد ؟؟؟ ...یاعلی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
دستتو تفی کن بچسبون روش بعدن بردار . یَک حالی میده !
بنل گفت…
یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت: 10:33

منم هوس کردم!
bITA گفت…
یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت: 12:54

گمون می کردم نسل آدامس خرسی ور افتاده ... به اون دخترک بگین حنا کف دست و پاش بذاره، به شیوه جده ها و جده جده ها !
داستان یک زن گفت…
دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 11:41

راستی !مرقب دخترت باش .. اگر پس فردا دیدی روی دست دخترت یا در جیبش .. عکس محمد رضا گلزار رویت شد .. بدان و آگاه باش که این پوست آدامس ها فقط و فقط جهت آماده سازی پدر بی نوا بوده !
الهه گفت…
دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 22:17

سلام.اهنگ وبلاگتون خیلی قشنگه
صالح گفت…
چهارشنبه 3 مهر1387 ساعت: 14:23

موبايل ...تازه ترين کاريکاتورم... http://abukoorosh.blogfa.com
گلادیاتور گفت…
چهارشنبه 3 مهر1387 ساعت: 19:56

سلامبه وبلاگت دزدکی یک سر زدماره واقعاً دولت دولت عشقه یکمی هم بی ادبی گلاب به روتون...ییاون کارتون رو من ندیدم!
آفرودیت گفت…
یکشنبه 7 مهر1387 ساعت: 1:44

برادر, دل آن کوچولوی عزیزت ارزش آن 25 تومان اضافه را دارد. نگو می خواهی آن را پس انداز کنی که توی کتم نمی رود... توی کتم نمی رود که آن 25 تومان غیر از نوش جان دخترت شدن به کار دیگری هم می آید. خرجش کن. نوش جان هر دویتان.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آدامسها را خودم نوش جان میکنم . عکسهایش مال دختر جان است !
احمد گفت…
پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 20:49

بابا بی خیال رفیق دیگه آدمس خروس که از مد افتاده بزن تو نخ کارهای جدید فاز بترکون .می گن گرونیه گرونیه . بخدا ارزونیه باور نداری بیا جون آدم بخر مفت . خون آدم بخر مفت . شرافت که اصلا بهایی ندار دوزار و دو شاهی می شه آدم خرید و فروش کرد منتها حالا شما به آدم خروس گیر دادی ما چه دانیم به هر حال لینکیدمت . تا بهدنها بای بای

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال