رد شدن به محتوای اصلی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

برای نگاریدن این پست  دو دل بودم اما چون قولش را به یکی از دوستان داده بودم سر آخر مجبور شدم بنویسمش ...

شاید برایتان چندش آور و ترسناک باشد اما من با سوسکها هیچ دشمنی ای ندارم و خیلی از اوقات آنها را دوستان خود هم می دانم . شاید باورتان نشود اما در محل کار سابقم با یک سوسک سه سال زندگی کردم. می آمد هر روز گوشه دیوار و کاری هم به کار من نداشت. مرا نگاه میکرد و من هم کاری به کارش نداشتم .

سوسکها و حشرات هم با من دشمنی ندارند و این روزها یار موافق من هم هستند . نمی خواهم خودم را مقدس و عجیب غریب جلوه بدهم اما باورتان نمی شود از زمانی که دیگر سوسکی را نکشتم و آنها را مودبانه لای دستمال کاغذی پیچاندم و دو طبقه را تا کوچه طی کردم و رهایشان کردم ، دیگر سوسکها با من دوست شده اند و در هر خانه ای که باشم (باورتان نمی شود )از دست هر کسی فرار کنند صاف می آیند کنار من تا نجاتشان دهم . اوایل این جریان را شوخی می پنداشتم اما بعدن با تکرارش فهمیدم سِری در کار است ... بگذریم .

 

این راه حلی که برای مبارزه و پیروزی صد در صد در مقابل سوسکها بهتان میدهم را پیری جهان دیده برایم گفت اما خدائی من خودم فقط وفقط در مورد این سوسکهای فاضلاب که انسانیت سرشان نمی شود به کار میبرم . همین هایی که قدرت این را دارند یک بچه موش را بخورند . رعب و وحشت می آفرینند و سرعتی چون اتومبیلهای فرمول یک دارند . آن قدر باهوش هستند که تمامی سوراخ سنبه های خانه شما را از برند و وقتی با دمپائی دنبالشان می افتی احساس میکنی او به دنبالت هست و ته دلت ریش ریش می شود و یک آن شبیه به فیلم  "مِمِنتو " نمیدانی او دنبال تو است یا برعکس ! آری ... همینهایی که کشتنشان از دیدنشان چندش آور و ترسناکتر است .

 این راه حل تضمینی است و رد خور ندارد من به شرطی آن را به شما می گویم که حیوان آزاری نکنید و فقط وفقط به سوسکهای متجاوز حمله کنید . یک چیزی هم هست و آن هم اینکه باید پیه نبرد تن به تن را برای چند ثانیه به تنتان بخرید.

اما راه حل:

 اول خونسردی خود را حفظ کنید و بروید دستتان را با مایع ظرف شوئی کفی کنید . ولی اب نکشید حالا با همان دست کفی بروید جلوی سوسک و عین فیلمهای ایرانی که روی آدم از هوش رفته آب می پاشند روی سوسک کف را بپاشانید .. حوصله کنید . کمتر از 5 ثانیه بعد سوسک از حرکت باز می ایستد . و تمام !

این روش همانطور که ملاحضه فرمودید کاملن بهداشتی و بدون خطر است و صد در صد تضمینی . نه مثل این خمیرهایی سوسک کشی است که ممکن است عوارضی برای بچه های کوچک و حیوانات خانگی داشته باشد و نه همانند پیف پاف است که سوسک را برای نیم ساعت دیوانه میکند و در آن نیم ساعت باید برویم روی مبل با زن وبچه و سگ باستیم تا شاهد سوسکی باشم که اکس خورده و دارد روی سرش میچرخد !

البته اگر سوسکهای خانه زیادند می توانید از وسیله ای کشتار جمعی استفاده کنید . یعنی این آب پاشهایی که آب را اسپری میکنند مثل جای خالی شیشه شور و کمی مایع ظرف شوئی را در آن حل بگیرید و به طرف گله سوسکها اسپری کنید .

حالا خدا وکیلی من نمیدانم در آن مایع ظرفشوئی چه چیزی هست که باعث کشته شدن این موجود می شود نمیدانم . آیا برای ما ضرر ندارد ؟ آیا آن پیر فرزانه به این پی برده بود که سوسکها از نظافت بدشان می آید ؟ اصلن سوسکها می میرند یا سکته می کنند یا افسردگی میگیرند یا شاید از ادامه زندگی نا امید شده و دست از حرکت کشیده تسلیم می شوند . شاید به کما میروند .

+;نوشته شده در ;2008/8/14ساعت;18:6 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

اسپایدرمرد گفت…
پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت: 20:39

:))من شامپو رو برای سوسکها امتحان کرده ام!من یه چند وقتی سوسک نکشتم انقدر باهام رفیق شده بودن که میومدن رو صورتم..
dancer گفت…
جمعه 25 مرداد1387 ساعت: 0:25

عجب تیتری
Jozeph گفت…
جمعه 25 مرداد1387 ساعت: 1:1

اینجا باحال شده ولی قالب قبلی چه چیز دیگه بودخوبه که بیشتر از خودت مینویسی و فقط کاریکاتور نمیگذاری
آندیا گفت…
جمعه 25 مرداد1387 ساعت: 1:18

چه جالب.ولی متاسفانه یا خوشبختانه اینجا سوسکی نیس که بخوایم امتحان کنیم این روش رو.
علی گفت…
شنبه 26 مرداد1387 ساعت: 3:30

علی جان،کلی حال کردم از این نوشته ت. در مورد نکشتن جک و جونورها با هم همعقیده ایم .اما ما اینجا سوسک فاضلاب نداریم که مجبور شیم تبعیض قایل بشیم. اینکه میگی انسانیت سرشون نمیشه ، خیلی با حاله
bITA گفت…
دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت: 10:2

مرسی :)) همه جور حشره و خزنده و پرنده رو آزاد می کنم، حتی کرم. اما پشه ها و مورچه ها رو ... جسارتا می کشم ... چون انقدر زیادند که وقت برای آزاد کردنشون نمی مونه و وقتی هم می خوام بغلشون کنم، له می شن ... اما سوسک ... ایششششه !این راه حل پیر فرزانه اگه جواب بده ، تمام کف خونه رو از کف خواهم پوشاند! سعی می کنم پاراگراف دوم و سوم رو حفظ کنم و انقدر مثل دعا بخونم که بین من و سوسک ها مودتی حاصل شه ...الهی امین!
شاهد گفت…
پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت: 5:30

خواندنی بود. فقط من مانده ام حیران که در این ولایت فعلی من سوسک وجود ندارد. احتمالا باید به اینجا صادر شود! لطفا راهنمایی کنید!
سلام خاتمی گفت…
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 20:22

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید.بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم.لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید.با تشکر

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال