رد شدن به محتوای اصلی

سهم این یکی کابوســـــــــــــــــه ....

بالاخره بعد از بالا پائین پریدن های مکرر و جلز و ولز کردن و سوختن و آب شدن یک جائی جمع و جور دست و پا کردم و زال و زندگی را چپاندم داخلش و فعلن ای بگی نگی چشم شیطان رجیم ولعین کور مادرزاد آرامشی نسبی برقرار است . اینجا را خوب پیدا کردم مستاجر قبلی معتاد بود ! شغلش معتادی نبود .بلکه خودش به این مواد خفن معتاد بود.

   اینجا بوی گربه مرده میداد .وقتی درش را باز کردم به مالک گفتم نکند کریستالی یا کراکی بوده و عضوی از بدنش از او جدا شده و او هم برای اینکه نامبرده برایش اسباب دردسر نشود لای درزو دورز دیوار پنهانش کرده و حالا بوی گندش بالا زده و اینها . اما موجر نگاهی با تبسم فرمودند و گفتند بو از ماهی خشک شده و پودر شده ای است که به عنوان غذا به مرغها میدهند و چند ماهی است که اینجا مانده . بعدن فهمیدن شرکت تولیدی غذا برای مرغ و ماکیان داشتند . چه میدانم والا...

   اینجا خوب است ، پنجره دارد . پنجره دوست دارم زیاد . آن هم پنجره ای که نمیدانید به کجا باز می شود . دلتان بسوزد اما چون میدانم اکثر قریب به اتفاقتان همچو من کنجکاو  هستید(منظورم فضول است دقیقا ! ) میگوییم که : همسایه خدا شدم ، مجاور شکفتن ات ! + (عکس جنبه تزئینی دارد)

 

    راه کمی دور است ( هر وقت می گویم دور است یاد حرف یک بابائی می افتم که میگفت به کجا دور است) و شلوغ اما راضی ام . یعنی اگر نباشم چه باشم ؟ اصلا مگر من چقدر حق انتخاب دارم که حالا رضایت داشته باشم یا نداشته باشم . زندگی جبر است و نه انتخاب لااقل برای من که اینطور بوده . دوست داریم که به خودمان این باور را بقبولانیم که داریم انتخاب میکنیم اما به اندازه جیبمان خرید میکنیم و به قول ممد رضا فروتن در فیلم اعتراض : من آنقدر پول ندارم که لباسم را شکل عقیده ام بخرم ..

حالا اینجا نمیشد جای دیگر ، چه فرقی میکرد با این حال : عمری دگر بباید بعد از وفات مارا ، کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

پ.ن1: تابلو است که به زور میخندم نه ؟

پ.ن2 : رمان کوری آخرش چه می شود ؟

پ.ن 3 : شبهای یکشنبه تیتراژ پایانی برنامه سینمای اقتباسی با آهنگ سازی محسن نامجو را از دست ندهید ( شبکه محترم 4 )

پ.ن 4 : این قالب بهتر است یا قبلی ؟

 

+;نوشته شده در ;2008/8/6ساعت;18:10 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

م.پويش گفت…
چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت: 20:2

نگيد معتاد بگيد دراگ باز !‌اين اصطلاح رو از كسي شنيدم كه ميخواست اعتياد دوست پسرش رو باكلاس نشون بده ...دوست دارم بدونم اگه محدوديت مادي نداشتي چه خونه اي و كجا انتخاب ميكردي ، قالب وبلاگ هم بستگي به مدل نوشته ها داره ، اگه بخواي كابوس نويسي رو ادامه بدي همون قبلي خيلي بهتره ... البته در كل اينجا يه جوريه ... اون جاي قبلي كله ي متلاشي شده آدم رو يه جوري ميكرد و اينجا اين دو تا آدم اون بالا ... اين آدماي لبه پرتگاه كه باد هم داره لباسشون رو تكون ميده يه خرده كليشه اي نيستن؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من اون قالب رو دوست تر دارم اما احساس میکردم قالب مشکی مال دخترای افسردس ! ( با پوزش از تمامی قالب داران مشکی )
بهاره گفت…
چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت: 20:54

این قالب خیلی قشنگه.اتفاقا من می خواستم بگم قالب قبلیت بهتر بود اما بعد دقت کردم به این طرح بالای وبلاگت خیلی خوشم اومد.اول نیست حواسم به متن بود، صفحه هم پایین بود، همون آبی و نارنجی اطراف رو می دیدم ! اما خب این خیلی قشنگه.موزیک وبلاگت هم که یا جدیده، یا من اولین باره با اسپیکر روشن می یام! قشنگه.بی خیال خونه و اندازه شو دوری و نزدیکیش...کاش مشکلمون فقط خونه هامون بود.ولی توی خیابون که راه می رفتیم مدام نمی لرزیدیم...یا کاش فقط خونه هامون کوچیک بود، اما وقتی توش نشستیم، غصه ی بیرون رو نمی خوردیم...اینقدر همه چیز وحشتناک شده، ادم دلش فقط یه جای امن می خواد...هرچقدر کوچیک و دور...
مریمی گفت…
چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت: 22:16

منم موافقم قالب مشکی مخصوص دخترای نوجوان افسرده اس (آیکون تفاهم) در کل قالب مشکی می بینم درشو می بندم مگر اینکه دیگه واقعا طرف خیلی خوب بنویسه . اما خب چون شما رو نمی شناختم اگه قالبت مشکی بود دفه ی اول که اومدم ، هیشوخ افتخار خوندن و دیدن کاریکاتورات نصیبم نمی شد . در کل ما که اینجا کاره ای نیسیم ولی به نظرمون قالبت قشنگه . حتی بیشتر تر .بعد در "پ.ن :" عرض شود که . به هر حال خونه خونه اس و مبارک باشه که پیداش کردی ... حالا بوی لاشه رو به پنجره ی خوشگلی رو به خدا ببخش . ما پیش اومده واسه یه لونه اینقد تو سر خودمون بزنیم و پیدا نکنیم ...
مانی گفت…
چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت: 23:32

اول اینکه خوشحالم که یه جا پیدا کردی. این خیلی خوبه.هر 2 تا قالب قشنگن. شاید این خونه تکونی مفید باشه.میبینم که شما هم مثل من اسیر نامجو شدی.خوبه که برگشتی.
پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت: 11:14

eeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeیعنی چی؟به به دستتون درد نکنه!اول اینکه قالبتون قشنگه ولی دیگه خیلی سبز داره اگه اون حاشیه هاش مخلوطی از نارنجی و سرمه ای باشه قشنگ تر میشه...بعدم اینکه یعنی چی؟قالب من مشکیه ولی نه افسرده ام نه دخترمیه بار بحث جبر و اختیار می کردیم آخر همه ی ما ها که بحث می کردیم قانع شدیم که جبر وجود داره نه اختیار بعد با خودمون فکر کردیم حالا که جبره پس چه طوره امتحانش بکنیم ببنیم درست نتیجه گرفتیم یا نه و پیشنهاد شد که بریم بالای پشت بوم و خودمونو با اختیار بندازیم پایین اگه افتادیم که اختیاره و اگه نه جبره،سر تونو درد نیارم اون روز ما نتونستیم بریم بالای پشت بوم...
لیلا گفت…
پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت: 14:23

خداییش این قالب محشرهآدم میاد توش شاد میشه (البته شاید در مقایسه با قبلی )
لیلا گفت…
پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت: 14:27

مبارک باشهاصلا پیدا نمیشد خوب بود؟یا مثل من مجبور بودی تو خونه بشینی و بعد از یه عمر سرکار رفتن کنج خونه بشینی و وبلاگ بنویسی (و البته بچه داری کنی)؟؟؟!!!همیشه بدون بدتر از اینم میشد که باشه
لیلا گفت…
پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت: 14:28

و یه چیز دیگه؟ببخشید من خنگم درست نفهمیدم از پنجره مغازه شما این منظره دیده میشه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اولن شما نه تنها خنگ( نقل به مضمون !) نیستید بلکه گویا تنها کسی هستید که یادتان مانده من به خانه جدید نرفتم و این مکان جدید محل کارم است و بله این دیده میشه اما نه خود این . به دلایل امنیتی (!) عکس اصلی را نگذاشتم
خوش خط گفت…
پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت: 16:11

خونه ی جدید مبارک.. هم اینجوری .. هم اونجوری.....همون که خودت گفتی اون سری..(درخت بی زمینم)...به نظرم شکل و شمایل اون بلاگت ابهت بیشتری داشت.. نه اینکه مشکی بوها.. نه .. اما یه جورایی گیرا بود.. این یکمی بیشتر جنبه ی فان داره
پرند آزاد گفت…
پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت: 19:26

هی .. اینجا چه خبر شده یهو ؟!... خونه جدید مبارک البته منظورم همون جاست که تازه پیدا کردین و الآن دیگه بو نمیده احتمالاً !... این قالبت رو زیاد دیدم .. قبلیه به نظرم بهتر بود .. اما خب اینم رنگ و روش بازتره .. به قول خودت ضد افسردگیه !.. قبلیه تریپ روشنفکریش بهتر بود این یکی تریپ بشتاب به سوی زندگیش !.. ( چشمک ) ..طرح بزن !.. زود !... می تونی واسه شروع از مناظر اون ور پنجره استفاده کنی .. هه هه ..
گلابتون گفت…
جمعه 18 مرداد1387 ساعت: 22:19

اینیکی!
بابک گفت…
شنبه 19 مرداد1387 ساعت: 3:31

سلام ...یه جایی از فیلم مهره هفتم اینگمار برگمان , نقاش داره مرگ روی دیوار میکشه, شوالیه ازش میپرسه با کشیدن این چیزا کسی پرده رو واسه دیدنشون کنار نمیزنه...نقاش میگه : من زندگیر اون طور که هست میکشم... مردم هر طور که میخوان اون رو ببینن...( فضای فیلم هم به طرز فجیعی سیاه و تلخه...)خیلی وقته مطالب وبلاگتو دنبال مینم... میدونی یه وقتی هست که یه چیزایی رو فهمیدی...یه چیزایی رو حس میکنی که بقیه حس نمیکنن...تو مایه های همون دردی که با درد هم سن و سالات فرق میکرد...شاید به زور بخوای خودت رو عادی جلوه بدی ولی بازم ته دلت یه چیزی هست که میگه این تو نیستی...یه جورایی حس میکنی که داری فیلم بازی میکنی...یه جورایی وجدانت ناراحته...به نظر من قالب قبلی بهتر بود و به همه چیز اینجا میومد...به آهنگ...به مطالب..( به قول یه بابایی همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد )خوشحال میشم اگه یه سری به من بزن...اتفاقا قالبم سیاهه...(( شروع به فکر کردن شروع به تحلیل رفتن تدریجیست... ))
bITA گفت…
شنبه 19 مرداد1387 ساعت: 13:46

وقتی صفحه باز شد ، فکر کردم عوضی اومدم ! من به اون یکی عادت کرده بودم و اصولا با رنگ نارنجی مشکل حاد دارم ... بنابراین نظری که بدم، حتما عوضی می شه! کور باد چشم شیطون و کر گوشش و لنگ دست و پاش : مبارکا باشه !آره ... تابلوئه ... اما خوبه ...رمان کوری ؟ به نظر من ژوزه آقا خیلی هول هولی تمومش کرد. من بودم یه جور دیگه می نوشتم!
نیلوفر گفت…
شنبه 19 مرداد1387 ساعت: 17:28

من هم مجبورم .... مجبور به حفظ ظاهری که برای خودمم گاهی مبهم می یاد ....
علی آهنگر گفت…
یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت: 21:6

آزادی!!!!!.......www.alicatur.blogfa.com
اقلیما گفت…
سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت: 20:21

این هم یک قالب ساز عالی:http://www.hamed-bd.com/template-builder/لود شدنش شاید کمی طول بکشه اما سایت جالبیه!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم
ساغر گفت…
سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت: 21:44

ببینم مگه قرار نبود راه مبازره با سوسک یاد بدید؟!!سر کارم الان ؟!آقا من از راه دور اومدم نمی شه زودتر کارم رو راه بندازید

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال