رد شدن به محتوای اصلی

هجرت و هجرت و هجرت

دنیا به یک آن چونان دگرگون شد که من اضافی شدم !

همه چیز به مویی بند است . وضعیتمان را می گویم . همه چیز وقتی که فکر میکنی در بهترین شرایط قرار دارد به یک آن وارونه می شود و تو می فهمی که باید وقتی بلند بلند می خندی  مواظب باشی این غول را بیدار نکنی .

باید محل کارم را تخلیه کنم و الان حدود یکماهی هست که در به در دنبال جایی میگردم که اسباب کشی کنم . شرایط یکهو طوری شده که احساس میکنم زمین و زمان و چرخ گردون کار و زندگی اشان را به امان خدا رها کردند و پاچه مرا چسبیده اند و سنگ جلوی پایم می اندازند . اجاره ها بالاست و در اکثر مواقع اصلا جایی پیدا نمی شود که بعدن برسیم به موضوع پولی اش . یک مغازه پیدا کردم با هزار بدبختی و غر غر زدن تقریبن کمی از دستشوئی خانه ما بزرگتر،دروغ چرا ؟ تقریبن اندازه حماممان . با اکراه قبول کردم بروم و 70 درصد وسایلم را هم ببرم انباری خانه بگذارم . اما آن هم با مِن و مِن کردنم پرید و اجاره رفت .  الان هم  یک نفر آن تو لباس زیر می فروشد ، لباس زیر ارزان قیمت . از این سه تا صد تومنی ها ! 

نمیدانم اینها که میگویم ناله کردن است ، غر زدن است ، چی است نمیدانم . میدایند ،من یکی هیچ وقت نشده که برای خودم دعا کنم که خدایا پولم زیاد شود یا از آسمان برایم خانه و ماشین و اینها بفرست . از روی زمین هم اینها را نخواستم ازش . یک جورهایی خجالت میکشیدم . عین آن قدیمها که از پدرم پول می خواستم و خجالت می کشیدم . اما هر وقت یک مسئله این چنینی برایم پیش می آید به این فکر میکنم که واقعن سهم من از زندگی کردن چیست و کجای دنیا ایستاده ام .

قبلن هم گفته بودم ما فکر میکنیم که آزاد هستیم و مستقل . در حالیکه برده ای هستیم که برای بانکها و قبضهای آب و گاز و برق  وتلفن کار میکنیم . وجود ما برای دیگری است . همانند همان پشه ای که برای زنده ماندن یک موجود دیگری به دنیا آمده و آن موجودِ پرنده برای بزرگتر از خودش و همینطور بگیر برو تا بالا . من کار میکنم تا صاحب مغازه ام زنده بماند و او هر سال چاقتر بشود. تو هم کار میکنی برای صاحب خانه ات و او هر وقت اراده کند تو را بیرون می اندازد و برایش مهم نیست که من و تو وضعیتمان چه می شود . حق هم دارند مسئولیتی در قبال ما ندارند .

اینجور مواقع همیشه فکر میکنم . این آدمهایی که خانه ای را اجاره میدهند هر کدامشان حداقل دو تا خانه دارند . یکی را اجاره میدهند و آن یکی هم خودشان ساکن هستند . این خوشبینانه ترین وضعیتش است . من به وضعیت خنده دار تری فکر میکنم . میروم به زمانی که این سیاره جمعیت کمتری داشت و مردم شروع کردند به تقسم اراضی . اصلا چه کسی زمین را تقسیم کرد ؟ نیاکان ما کجا بودند که نه خودشان خانه درست وحسابی داشتند و نه برای ما به ارث گذاشتن ؟ اینها چه کسانی هستند که این همه ملک دارند ؟ اصلا آن آدم اولی ، زمینی را که گرفت و خانه ساخت مگر به کسی پولی داد ؟ با خدا معامله کرد که حالا دارند اینطور زمین خدارا ، خدا تومن به بندگان خدا میفروشند ؟ اجاره دادن که دیگر از همه خنده دار تر است . زمین خدا را به دیگران کرایه میدهند ! و هر چه این زمین خسته پیر تر می شود  نرخش هم بیشتر می شود .

خب اینها می گذرد و من هم فراموش میکنم . شاید هم یکی از همین روزها مثل علی سنتوری بروم خانه پدری ام و بگویم سهمم را بدهید ، شلوغش کنم  و دنبال قلم بگردم و از این حرفها ! اگر یکروز در خیابان یک پیزوری ای دیدید که دارد سوسیس برای چنتا پیزوری تر  از خودش سرخ میکند کمی تأمل کنید. شاید استعداد درک نشده خودتان باشد که کارش دیگر از درک شدگی و نشدگی گذشته و به  " چیز " رفته است .

باقی بقایت . جانم فدایت +;نوشته شده در ;2008/7/24ساعت;14:33 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

لیلا گفت…
پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 15:5

مادر بزرگم همیشه میگفت از خدا چیزهای بزرگ بزرگ بخواهید بهتون میدهشاید تقصیر امثال ما اینه که به قول شما خجالت میکشیم و درست و حسابی نمیخواهیمولی من میگم حق ما بیشتر از اینهاستو حتما شنیدین که میگن حق گرفتنیه نه دادنی
خوش خط گفت…
پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 15:10

بد می فهممت:(ایشالله درست میشه اوضاع علی
یک سئوال گفت…
پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 17:55

سلام.ما اینطور وقت ها مودبانه می گوئیم به فنا رفته است.استعداد منم شاید یه جایی باشه نزدیک بهشت زهرا...وقتی سنگ لحد رو دیدم شاید کسی بود که بفهمه استعدادام رو...اینجا منظورم ایران نیست منظورم این دنیاس فقط مال پولداراس...ماها فقط باید دعا کنیم.خدا خیلی وقته مال قشر مستضعفه
پرند آزاد گفت…
پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 18:33

:( ..
بهاره گفت…
پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت: 18:43

یاد یه خبری افتادم که نمی دونم هم کجا خوندم...که نوشته بود زمین های ماه رو از چه سالی می فروشن...بعد باز یادم نیست کجا خوندم یکی گفته بود اصلا مال کی هست که داره می فروشه؟!! حالا اصلا یادم نیست دروغ سیزده بود، راست بود، چی بود !!!!خلاصه به حافظه ی من می بخشی !ما هم سر این ماه باید بلند شیم.خونه ی سه خوابه هم که دیگه گیر نمی یاد این دوره زمونه.حالا فک می کنیم براردره دانشجو شده رفته، دوخوابه بریم...وسایلش رو ادم نمی دونه چیکار کنه؟! نصف سالم که همین ور دل ماست ! تازه توی همین ساختمون ما، یه زیر زمین کرایه دادن، یه حال با یه آشپزخونه، بدون هیچ اتاق خوابی و اینا.کوچیکم هست.صد تومن و دو میلیون پیش.بعد خانواده می یان نگاه می کننا...آدم نمی دونه اینا چجوری می خوان جا شن...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ای بابا ...
م.پویش گفت…
یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 2:51

این دو کلمه ی آخر تقدیم به کی بود؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به شما
bITA گفت…
یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 14:55

یه کمی سالم زندگی کردن و در رفاه زندگی کردن غیرممکن شده توی این خراب شده ... من گاهی به آب زرشک فروشی فکر می کنم !
دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت: 4:7

خبر خبر خبريك ربع سكه كادوي كسي كه تا پايان مهر ماه درست حدس بزنه كه ادامه رمان سي جي ام: ويگو مورتنسن چي ميشه... نين گال چه جور شخصيتي داره و آيا مرد سياهپوش زاييده تخيل اين دختر چهارده ساله است يا خير؟ با مراجعه به وبلاگ ما مي توانيد سه فصل نخستين اين رمان را مطالعه فرموده و پاسخهاي خود را در بخش نظريات وبلاگ ما ارسال فرمائيد. فراموش نفرمائيد كه آدرس وبلاگ و يا ايميل خود را حتما درج فرمائيد تا در صورت نياز با شما تماس گرفته شود.
خرگوش گفت…
دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 7:47

یه روزی ...یه وقتی...یه جایی...یه چیزی.... صبر داشته باش................صبر داشته باش یه معجزه میتونه زندگی آدما رو از این رو به اون رو کنه ...حتماً یه اتفاق بهتر قراره برات بیافته ............
ستاره گفت…
دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 14:29

به آرامی آغاز به مردن می کنیاگر سفر نکنی،اگر کتابی نخوانی،اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،اگر از خودت قدر دانی نکنی.به آرامی آغاز به مردن می کنیزمانی که خودباوری را در خودت بکشی،وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.به آرامی آغاز به مردن می کنیاگر برده عادات خود شوی،اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...اگر روزمرّگی را تغییر ندهیاگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.تو به آرامی آغاز به مردن میکنیاگر از شور و حرارت،از احساسات سرکش،و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارندو ضربان قلبت را تند تر میکنند،دوری کنی...تو به آرامی آغاز به مردن میکنیاگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنیاگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنیاگر ورای رویاها نروی،اگر به خودت اجازه ندهیکه حداقل یک بار در تمام زندگیتورای مصلحت اندیشی بروی...امروز را آغاز کن!امروز مخاطره کن!امروز کاری کن!نگذار که به آرامی بمیری!شادی را فراموش نکن!
علی تجدد × گفت…
دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 19:39

به "........" : ایمیلت را بده
آس پیک گفت…
دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 19:54

این چه قالب مسخره ایه؟! زود برش گردون به حالت قبلی فورن!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
جداً ؟
رادیکال گفت…
دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 22:22

سلامبه به آقای تجدد... کجایی بابابه زور وبلاگتو پیدا کردممنم کاریکاتور کار میب کنمناما خیلی حرفه ای نیستممی تونم نظرتونو در مورد کارم بپرسم؟
سارا گفت…
سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت: 1:43

وای!اینجا چرا این شکلی شد؟!اصلا انگار مال یه نفر دیگه است! عوض شد کلا.همون نوشته ها تو یه جای دیگه یه جور دیگه به نظر میان.شاید هم عادت کنیم و عادت کرده بودیم.با آرزوی روزهای بهتر
ستاره گفت…
سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت: 15:32

اینجا چقدر دخترونه شده! ولی قشنگه
مریمی گفت…
سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت: 22:41

کاریکاتورها واقعا توپ بود . حیفه که درک نشدی واقعا . اما علی سنتوری نشو تو رو خدا . حیفی و اینا ...
مانی گفت…
چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت: 1:23

چقدر تلخ شدی... میدونم که یکی از کاریکاتورها موضوع رو توضیح میده... سخته، خیلی... اما خودتو جمع کن. اینجوری بدتر میشی.قالب جدیدت هم مبارک. خوشگله.لینکت کردم.
reza eliasy گفت…
چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت: 18:38

سلام...خيلي عالي و پر محتوا بود .........خوشحال ميشم به بلاگ كوچيك منم سري بزني ........موفق باشي .....
Jozeph گفت…
جمعه 18 مرداد1387 ساعت: 11:24

قبلی
اشیه گفت…
پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت: 23:20

shoma mareke hastidman vaqean tahte tasire in neveshte haye khaki o bi eqmaz qarar gereftambande daneshjoye reshteye anformatik dar sanaye naft hastam ke az bade rozegar 3 sale qorbat neshine kharej az keshvar hastam o neveshtehaye in site bad az ye roze darsi o karie 18 saate tanha marham be zakhme del mitone bashe merci ke minevisi merci ke hasti merci ke be donya omadiş
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم دوست من

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال