رد شدن به محتوای اصلی

تخم مار

بدون شک اینروزها از سخت ترین روزهای عمرم است . اتفاقات ناگوار و خبرهای بدی که هر روز بدتر میشود . هیچ راهی به پایان خوش نمی رسد و بی خبری بهترین خبر است . کابوسها ادامه دارد و شب به شب بدتر میشود . کابوس گفتم یاد کمیک استریپ مانا نیستانی افتادم . وضعیتم همانند همان آقای " کا " شده . کابوسها از خواب فرا تر رفته اند و به بیداری لغزیده اند و همراه من همه جا می آیند . همین حالا هم اینجا هستند . تنها خبر خوبی که این روزها رسید( درست در روز تولدم  ) خبر خودزنی و خودکشی نافرجام همان  " پسر شیطان " بود . که فکر کنم هنوزهم در کما است . البته ایشان بلیط رفت و برگشت به کما دارد و هر چند وقت یکبار میرود آنجا و از آنجا رستاخیز میکنند ! اما اینبار به حمد و قوت الهی ماجرا جدی تر از این حرفهاست . گویا یا میرود برای همیشه و یا اگر بماند فلج میشود . نمیدانید تصور اینکه آن تیغ سرد ژیلت ( تبلیغ ِ مفت ومجانی ) روی مچ دست لزجش سریده می شود و خون ِ کثیفی که میجهد بیرون و آن جانی که کنده میشود و چشمان هرزه ای که آرام آرام سنگین میشود چه حالی میدهد . اینکه آن نفسهایش که بوی هزار جسد میدهد بریده بریده می شود آرامم میکند . با اینکه حتی دل دیدن جای یک زخم را ندارم و هرگز در عمرم  از این بلوتوثهای وحشتناک تصادفات و اینها را ندیدم . اما دلم میخواست آنجا بالای سرش می بودم و جان کندنش را تماشا میکردم همانند جودلا در " جاده ای رو به تباهی "...

مومنت، مومنت ! راجع به من چه فکر میکنید ؟ خیلی بی رحمم ؟ و این حرفها از من بعید است ؟ نه ، من هیچ وقت آرزوی مرگ کسی را نکردم حتی لعنت اش هم نکردم . همان استادی که گفته بودم ( راستی یادم رفت بگویم که آن پست را پاک کردم ) به من یاد داد که شیطان را هم لعنت نکن ، چونکه خوشحال میشود که انسانی به جای رحمت گفته است لعنت !

چه میدانید که اینروزها و شبها چه بر من گذشت. خداکند هیچوقت تجربه نکنید . هر روز با خدای خودم حرف میزدم . غُر میزدم ، و حتی یکی دوبار دعوایمان شد و دست به یخه شدیم  اما او فقط میگفت صبر کن ، صبر داشته باش .من هم صبوری کردم و خدا چقدر زود جواب آن حیوانِ از خدا بی خبر را کف دستش گذاشت . جوریکه دستش بریده شد !

راستش از اینکه خدا اینقدر به من نزدیک شده میترسم ...

ای مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان و بودائیان . ای لائیکها ، بت پرستان و خود پرستان و  آفتاب پرستان و هر چیز دیگری که هستید . بالاغیرتا برای من که نه برای انسانیت زیر پا له شده یک موجود پاک دعا کنید . تا شاید این روزهای بد برود گم بشود . تا کابوس تمام شود و و این زندگی حداقل برای یکبار هم که شده بگذارد یک آب خوش از گلوی بی صاحابمان پائین برود .

 

پ.ن : بانوان محترمه . فکر نکنید روز و هفته و سال زن را فراموش کردم ! یک کاریکاتور برای " فرشته " های روی زمین داشتم که حالا صبر کنید این روزها بگذرد ، خدمتتان عرض خواهم کرد !

                                              *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

تک مضراب : چند روز پیش فیلم "پیرمردها سرزمین ندارند" را دیدم از رسانه ملی . این که چرا نشستم تا رسانه ملی به شعور و چشمهایم که مدام تصویر را قرمز و سبز میکرد توهین کند  کاری نداریم . جریان چیز دیگریست .

در قسمتی از فیلم ( که دوبار هم در جاهای مختلف تکرار شد ) یکی از آقایان محترم که زخم و زیلی گردیده بود و خون از  گَل و گردنش میپاچید بیرون به سه جوان میرسد و به یکی میگوید : کاپشنت را 500 دلار میخرم و خرید . از همان لحظه با خودم کلنجار میروم که اگر یک نفر مشابه آن یارو که خون از پرو پاچه اش سر میخورد روی زمین ، در خیابان به من برسد و بگوید : پسر
 شلوارت را 500 هزار تومن میخرم ، من با این مساله چگونه برخورد کنم ؟ چه جوابی بدهم هم پول را میخواهم ( آن هم در این وا نفسای بی پولی که 500 هزار تومن ، حکم پنج میلیون تومان را برایم دارد ( چیه، برای تو نداره که اینجوری نگام میکنی؟ لوس !)) و هم آبرو را چکار کنم ؟ آبرو حالا هیچ ، حیثیت چه میشوداین وسط خیابانی؟ این مشکل را به آن کابوسهای چند سطر بالا اضافه کنید ، ببینید چه میکشم این روزها !

+;نوشته شده در ;2008/7/2ساعت;17:8 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

اریکا گفت…
چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 17:13

با سلام من لیلا مدیر وبلاگ WWW.TURKDISH.BLOGFA.COM هستم .اگر دوست دارید ساعت پخش فیلمهای سینمایی .... شوهای تلوزیونی ... مسابقهسرگرمی .... سریالهای پر بیننده و ... با خبر شوید به وبلاگ من سری بزنید .در ضمن من با تبادل لینک با شما هستم در صورت تمایل اطلاع دهید تا من هموبلاگتون رو لینک کنم . با تشکر ... لیلا ....
Didar گفت…
چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 18:37

faghat mishe tanafor ro dar sartasare nevesheat hes kardVali ba in tanafor khodeto bishtar azar nemidi?Ta roozi ke nabakhshi ehsase aramesh nakhahi kard...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بخشیدم . فراموش نکردم ... نمیشه فراموش کرد حداقل برای چند ماه و اگر اتفاقی که نباید بیوفته ، بیوفته برای همیشه ...
اسپایدرمرد گفت…
چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 19:47

پایان شب سیه سفید است حافظا غم مخور..!
بنل گفت…
پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت: 9:29

چشمای هرززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززه ای که آرام آرام سنگین می شود....
پرند آزاد گفت…
جمعه 14 تیر1387 ساعت: 11:46

این متن زیادی شخصیه که من سر دربیارم ازش .. اما هر چه که هست حس می کنم اون آدم کسی رو که مورد علاقه شما بوده اذیت کرده و حالا حال و روز خوبی نداره .. راستش زیاد اعتقادی به اینکه " از هر دست بدی از همون دست میگیری " و این حرفا ندارم .. همه اش یه جور اتفاقه .. تصادفه .. احتماله .. اگر اینطور بود که این همه جنایتکار الان دارن توی خیابونا ول میگردن و عین خیالشون هم نیست .. شاد و شنگول !بگذریم .. چرا از کابوسهایی که می بینی طرح نمی زنی ؟.. از همین ماجرای این بابا که جسته گریخته تعریف کردی کلی طرح می تونی بزنی .. شاید حالت بهتر بشه ..موفق باشی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله دیروز امتحان کردم ...انگار واقعا تاثیر داره...
bITA گفت…
شنبه 15 تیر1387 ساعت: 10:35

دارم کم کم می فهمم چی شده ...من فکر می کنم نفرت هم یک حسه ، نباید خفه اش کرد . باید گذاشت راه خودشو بره . خوشحالم که دست اون یارو بریده شد. خوشحالم که شما به خدا یا خدا به شما نزدیکه. این کابوس ها یه جور پوست انداختن، یه جور بزرگ شدنه . بذارید راه خودشو بره ... آبرو ؟ از اون کلماتیه که من نمی فهمم ! روز و هفته و سال زن رو هم بی خیال... هر روزمون مبارک !
سارا گفت…
شنبه 15 تیر1387 ساعت: 14:22

متاسفم برای روزها، شب ها و کابوس هایی که از سر می گذرانید....امیدوارم به سلامت بگذرید از این همه. برای همه پیش میاد حدودا، مهم بیرون اومدنه...آرامش پیدا می کنم اگه یه آدم ..... تو این دنیا مکافات عملش رو ببینه...
شنبه 15 تیر1387 ساعت: 20:26

سلام.با برگی از زندگی شخصی ام آپم و منتظر نظرت دوست من
همیشه ایران گفت…
دوشنبه 17 تیر1387 ساعت: 3:50

تا نفس هست، "رخوت و سکوت" زندگی نیست.سرکشی کن، در هر جا و هر موردی که خواستی.---کِیت هرینگسرکش و گسیخته، معترض به نژادپرستی، جامعه مصرفی،...-همیشه ایران به روز گذر کرد.http://hamisheiran.blogfa.com
شهرام گفت…
دوشنبه 17 تیر1387 ساعت: 13:12

واقعا موسیقی وبلاگتون منو به سرزمینی دیگر میبره. عالیهمیشه آدرس آپلودش رو بهم بگید؟ممنون
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چیزی ازش ندارم ... ببینید این موسیقی فیلم قرمز ساخته کیشلوفسکیه که در تمام فروشگاهای موسیقی فروخته میشه
سه شنبه 18 تیر1387 ساعت: 1:19

علی جان ما برات دعا می کنیم.. پیش از آنکه بگویی.
--------------------- گفت…
سه شنبه 18 تیر1387 ساعت: 12:49

می دونم که اینجا رو می خونی ومی دونم که می دونی من کی هستم , اینجا اومدم چون آدم آشغالی مثل تو که می دونه این روزا جون یه بدبختی به نفسای کثیف تو بند شده وحتی این قدر آدما واسش بی ارزشن که بشینه و تماشا کنه جون دادن یه بدبخت و. اما حالا اگه لازم باشه حاضرم التماست کنم پا روی غرور لعنتیت بذاری وبیای تا یه نفر و نجات بدی. گوشیت وروشن بذار تا التماست کنم آدم عوضیازت متنفرم.اما تو آقایی که دم ازشعور وتجددو انسانیت می ذاری خیلی .......
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خواهش میکنم دوست عزیز . اشتباه میکنید ، من فامیلم تجدد ِ ! ادعا نمیکنم باور کن !به زیبای خفته سلام برسانید بگوئید همان دفعه قبل که برایش دعا کردیم مثل چی پشیمانیم ! به شما گفته قبل از عروج عرفانی اش چه دسته گلی به آب داده ؟ به او بگوئید با خیال راحت برود تا سه چهار ماه دیگر در جهنم از تنهایی در می آید .تخمی که کاشته آنجا پرورش بدهد و لذت ببرد ...
روابط عمومی گفت…
سه شنبه 18 تیر1387 ساعت: 16:18

سلام دوست عزیزدر ادامه ی جلسات نقد وبـلاگها این هفته با نقد وبلاگ از خواب تا مرگ (http://fpi.persianblog.ir ) در خدمت شما دوست عزیز هستیمنویسنده وبلاگ : پیمان دانشفرلذا بدینوسیله از جنابعالی دعوت می کنیم تا با حضور خود موجب گرمی بیشتر این محفل فرهنگی گردید زمان : یکشنبه بیست و سوم 23 تیرماه 1387 ساعت 17 الی 19مکان : یوسف آباد - پارک شفق - فرهنگسرای دانشجو - سرای کتاب
m گفت…
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 13:25

جناب دوست دلسوز , شمایی که می دونم اینجا رو به هر دلیلی می خونی , شما معنی این همه ضجر دادن و میذاری عشق! ؟ تو دیار شما عاشقا با چاقو و کتک کاری و پیت بنزین عشقشون و نشون میدن ؟!! نه آقا خواهشاً حرمت عشق و با این مزخرفاتتون ازبین نبرید! اگه خودتون یا من و بکشید بازم حاضرنیستم بیام و یه آدم جانی ونجات بدم . می فهمی؟ البته اگرم نفهمی بازم واسم مهم نیست , حالا انقدر زخمی و عصبی و به جنون کشیده هستم که اگه هر کدومتون جلوم سبز بشین زنده نمی ذارمتون! امیدوارم این یکی و بفهمین چون واسه خودتون خطر داره!
علی تجدد گفت…
یکشنبه 23 تیر1387 ساعت: 14:38

به ........................ : واقعن چه فکر میکنید ؟ کاری که دوستتان کرد را دفاع میکنید ؟ واقعن ؟ شاید برای شما آن عمل منزجر کننده عادی باشد اما من فقط پیش از این در فیلمهایی که برای زیر 18 سال ممنوع است دیده بودم ... برای یک لحظه به خودت رجوع کن و ببین واقعن ارزش دفاع کردن دارد ؟ اگر این نقاشی های مزخرف ناراحتت میکند دیگر نگاهشان نکن اما توقع نداشته باش من هم فراموش کنم مگر اینکه دیگر نخوابم ... دوستت را بخشیدم و مثل گذشته برایش دعا کردم ... لطف کنید شما هم مارا فراموش کنید . معامله منصفانه ای است ، نه ؟
علی تجدد گفت…
یکشنبه 23 تیر1387 ساعت: 21:7

به .................... :اینکه چرا ایشان جواب نمیدهند ، فکر میکنم یکبار جوابتان رادادند و دیگر نیازی نیست و من خودم ایشان را از جواب دادن پشیمان کردم چون احساس میکنم بُر خوردن با شما ( نه فقط شخص شما ) از همان ابتدا غلط اندر غلط بود و این جریان را ما تمام شده میدانیم شما چرا کشش میدهید نمیدانم ..خودتان هم دستی در کار دارید و میدانید که حکمش وعاقبت اش چیست ... اینکه به دوستتان تعصب دارید و این قدر دوستش دارید قابل تقدیر است و بدون تعارف برای من جای خوشحالی دارد که یکنفر هوای آن جناب را دارد . اما نباید از من توقع داشته باشید ایشان را به صورت فرشته بکشم . هر چند نمیدانم میدانید که " دیو ها " در فرهنگ مسیحیت همان فرشتگانی هستند که با شیطان از بهشت رانده شدند ... پس اگر شما مایلید هنوز ایشان را به صورت فرشته ببینید من چنین تمایلی ندارم چون " او یک فرشته بود " و حالا نیست ...دوست عزیز لطف کنید ایمیل من همان گوشه وبلاگم هست اگر هم پیدا نکردید اینه :alitajad0d@yahoo.comاگر باز هم صحبتی بود که امیدوارم نباشد . ایمیل کنید اینجا را دیگر برای این حرفها اشغال نکنیم . خب ؟در ضمن اگر آن گوشی زنگ نخورد به خاطر این بود که توسط همان جناب فرشته به گوشه ای پرتاب شده بود . این را نگفته بود ؟

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال