رد شدن به محتوای اصلی

کارتونیستهای خود فروش

اگر به تاریخ آرشیو این وبلاگ نگاهی بیاندازید حتما متوجه خواهید شد که من شاید اولین وبلاگ نویسی باشم که وبلاگ " تمام کاریکاتوری " راه انداخته ام . آن اوایل با اسم مستعار می نوشتم و میکشیدم و در هر پست فقط کاریکاتور می گذاشتم . خیلی دیر به دیر اگر پا میداد متنی هم می نوشتم . اما به مرور زمان که در ادامه خواهم گفت این جریان وارونه شد و حالا میلم به گذاشتن کاریکاتور در اینجا کمتر وکمتر شده و تقریبا به صفر دارد میرسد .

دوستانی هم که به من لطف داشتند مدام از این موضوع سوال میکردند که چرا کم کار شده ام در حالیکه اینطور نبوده ، چون من هنوز برای خودم کارتون میکشم ولی اینجا گذاردنش را به وقت گل نی حواله میدهم. ثانیاً  وبلاگهای کاریکاتوری ، قدرت خدا مثل قارچ زیاد شده اند و چه بخواهید و چه نخواهید میروید و به اینها سر میزند . خب بروید و سر بزنید .

چند وقت پیش دوستی در وبلاگش از من و وبلاگم نوشته بود و میگفت تو با بقیه فرق میکنی . تو برای دیده شدن تلاش نمی کنی ، زور نمیزنی ، سعی نمی کنی که درک بشوی . چون دوست داری تو را با همین " استعداد درک نشده " بشناسند ...

راست میگفت . کاملاً حق با او بود .

اما این درک نشدگی وگمنامی را به گدایی کردن برای جذب مخاطب بیشتر ترجیح میدهم . می خواهم هزار سال سیاه این گوشه ، درک نشده و کپک زده بمانم اما خودم را فریب ندهم . همانند کسانی که امروز مخاطب اصلی ام هستند :

کاریکاتوریست خود فروش من !

واقعاً هیچ نمی فهمم چطور میتوانی از آمار بالای وبلاگت جلوی همه پز بدهی و از کامنتهای دو سه رقمی ات مفتخر باشی در حالیکه خودت بهتر از همه میدانی که برای جذب مخاطب به جز تن فروشی همه کار کرده ای ؟ داخل مخفی گاهت به کمین نشسته ای و چنگالهای چرکی ات را تیز کرده ای و منتظری تا ببینی کدام وبلاگ به روز می شود تا بپری کامنت بگذاری که مثلا : " زهر مار کارتون " به روز شد . با " کوفت " به روزم  ، با " مرگ " منتظرتم بیا ، نظر یادت نره !

بعد از مدتی که میبینی این کارت نخ نما شده و دیگر کسی تحویل ات نمیگیرد با خودت میگوئی یک نظری هم بنویسم بگویم که حالا متنت را هم خوانده ام میروی آخر پست را میخوانی که شاید از نتیجه گیری متن یک چیزی گیرت بیاید . مثلاً من بیست خط راجع به مشکلم با کسی نوشته ام و در آخرین خط مثلاً نوشته ام که : اصلاً خر ما از کره گی دم نداشت . و تو می آیی و نظر میدهی که  : آره علی جان می فهمم چه میگوئی . ماهم بچه که بودیم یک خری داشتیم لامصب هرچه گشتیم دمش را پیدا نکردیم فکر کنم او هم دم نداشت  ! راستی من با کاریکاتور فلان به روزم ..

به جان مادرم ، اگر آدرس خانه ما را هم داشتی می آمدی آن پائین زنگ آیفون را میزدی و میگفتی به روزم و من هر چه به خودم فشار می اوردم که بهروز چه کسی بود نمی فهمم . الان هم نمی فهممت ، باور کن .

شاید با خودت بگویی این بابا حسودی میکند . چون دیده یک وبلاگی دو ماهه این همه خواننده دارد یک گوشه نشسته دارد گریه میکند . راستش آمار وبلاگم بالا نیست قبول دارم . اما همین دوستانی که می آیند وبه من سر میزنند را واقعا دوست دارم . دوست ندارم اینجا زیادی گَل وگشاد بشود . همین که لینکم  را در برخی وبلاگهای فاخر میبینم برایم از هزار تا کامنت ارزشش بیشتر است . همینکه می بینی صاحب آن وبلاگ که صاحب اندیشه ای هست تو را با خود هم فکر میداند از میلیونها  بیننده لذت بخش تر است .

این روزها مغرورم ، هیچ کاریکاتوریستی را ( به غیر از کسانی که الگوی خودم قرار داده ام ) آدم حساب نمیکنم . این روزها فقط با کارهای خودم حال میکنم . ساعتها نگاهشان میکنم و از دیدنشان کیفور میشوم . این روزها خودم را درک میکنم و گُر میگیرم از خوشی ! همین

+;نوشته Ø
´Ø¯Ù‡ در ;2008/5/31ساعت;17:56 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

سهیل گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 19:57

اگر این پست رو هم نمی نوشتی، بازم خیلی از ماها می دونستیم کجا داریم میایم، صابخونه مون کیه و حرف حسابش (که خیلی ام حسابیه) چیه. توی دنیای گل وگشاد وب لاگ نویسی، 6-5 تا آدرس بیشتر ندارم و اینجا یکی از همون معدود "فیووریت"ها ست برای لحظه ای حال و هوا عوض کردن، اندیشیدن، نگاه کردن، خواندن و - اگر توانی بود - یاد گرفتن...(تا حالا خوبه واسه چند نفر داستان "پدر و راز در آغوش نکشیدن دخترش" یا تفسیر اون دو تا آهنگ "ابی" رو تعریف کرده باشم؟!)بهرحال.از این آشنایی مجازی با "علی تجدد" حقیقتا خوشوقتم.همین.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنون دوست عزیز ناشناخته . اما کاش یک روز بقیه هم مانند شما که تا به حال "سایلنت " بودید از سایه در بیایند. چون همین صحبتهای قشنگ شما میتواند یک موج بزرگ و زنده در یک انسان ایجاد کند ، که کرد . باور ندارید ؟
بنل گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 22:11

حرف حساب که میگن همینه !! موافقم!
بنل گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 22:18

این روزها منم مغرورم , هیچ کاریکاتوریستی را به غیر از استعداد درک نشده آدم حساب نمی کنم فقط با کارهای ایشون حال می کنم ساعتها نگاهشان می کنم وازدیدنشون کیفور می شوم وگر میگیرم ازخوشیییییییییییییییییییییی!!...حالا چه ربطی به من داره که مغرورم خودمم نمی دونم .....
علیرضا7ساله گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 22:23

سلام علی جان....خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم....ایندقم حرص نخور بابا... بی خیال...زمان کسانی که از جنس خودش هستن رو سوا میکنه و با خودش میبره... اونا مثل خود زمان جاودانه میشن...لازم نیست خودت رو فریاد بزنی.... گل تلاش نمیکنه که دیگران عطرش رو حس کنن ... عطر گل مثل هر چیز خوبه دیگه ذاتیه...
dancer گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 22:44

به خاطر همین غرورت دوستت دارم
بهاره گفت…
یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 12:22

man alaan keyborde farsi nadaram. faghat khastam vase in postet comment bezaeam hatman.vaghean mifahmam chi migi. modati ke blogfa mineveshtam be hamin dalil cmt doonie weblogamo baste boodam/ahamyat nade. khanandehaye khodeto dari ke mikhoonanet.baraye oona benevis va bekesh.in system kheyli ajibe.moshkele computeram hal she linket ro ezaade mikonam.
یک سئوال گفت…
یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 15:13

سلامای بابا می بینی ما هم درک نشده بودیم واقعا این همه مدت!!!به خاطره همینه که من هر بلاگی که می رم نظر می دم نه آدرسی از خودم می ذارم نه اینکه میام بگم به روزم یا مثلا چهار خط از پستت رو بخونم بگم چقدر قشنگ بود... من همیشه با همین یک سئوالیم به هر بلاگی که عاشقشون بودم سر می زدم و بعضی وقت ها که جسارت نظر دادن نداشتم نظر نمی دادم و رد می شدم...مگه من خودم بلاگ ندارم...چرا دارم ...ولی هیچ وقت نظر دادن تو بلاگی رو از روی جلب نظر انجام ندادم...کاری که به قول شما خیلی ها استادشن!...همه چی باید از روی دل باشه...اگه نباشه پوچ پوچه...ببخشید که پرحرفی کردم... یه جورایی از این دنیای وبلاگ نویسی متنفر شدم...همین چند روز پیش یه نظر خیلی محترمانه تو یه بلاگ دادم نویسنده ی بلاگه اومده بود هرچی توهین بود بارمون کرد تو یه پست طولانی!!!مونده بودم چی بگم جز اینکه بش بگم برات متاسفم...موفق باشید...به کارتون عقیده شدیدی دارم...من و داداشم...
یک سئوال گفت…
یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 15:14

از معرفی کردن خودم هم ترسی ندارم...یه وقت اشتباه نشه...هرکی ازم پرسیده آدرس دقیق بش دادم...
فانتازیو گفت…
یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 19:15

یادمه اولین کاریکاتوری که ازت دیدم یه روح بود داشت با یه بادکنک پرواز میکرد و یه مرد هم روی ویلچر نشسته بود،چه جوری بگم،یه حس در درونم به وجود آورد که نمیشه بیان کرد،واقعا با استعدادی
Jozeph گفت…
دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 0:21

یادمه قرار بود کارات رو کتاب کنی... پس احتمالا قضیه منتفیه؟علی جان ما که همیشه دوستت خواهیم داشت
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله آن جریان کتاب منتفی هست فعلاَ . از دست این اسپانسرهای بی پول !
ف. گفت…
دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 21:17

اگه واقعا یه موج بزرگ و زنده ایجاد میکنه منم از سایلنت بودن در بیام؟
DizzyRocker گفت…
دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 8:32

مارو هم بگذار به حساب سایلنت شده ها!لوول!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال