رد شدن به محتوای اصلی

بدبختی ما یکی دوتا نیست ...

بدبختی این نیست که برنج کیلویی 5000 تومان شده است ، بدبختی این نیست که خلیج فارس ، خلیج عربی نام گرفته ، بدبختی این نیست که نان ندارید بخورید ، بدبختی این نیست که جدیدن زنان وبلاگستان از سایز و دور کمر(!) شوهرشان می نویسند ، بدبختی این نیست که حافظ دیگر مسلمان نیست ، بدبختی این نیست که شهرداری تهران 3 میلیارد تومان به کشور برادر، لبنان عزیز کمک کرده است ، بدبختی این نیست که بین گوساله یا دلفین بودن باید یکی را انتخاب کنیم ، اینکه در کائنات 50 متر که هیچ دو متر برای مردن هم زمین نداریم بدبختی نیست ...

بدبختی این است که جائی میهمان باشی و بخواهی بروی دستشوئی فقط وفقط مسواک بزنی اما ببینی نفر پیش از تو گند زده است به هر چه کاسه توالت و دیوار و غیره و تو به خاطر اینکه دیگرانی که بعد از تو می آیند گمان مبرند این شاهکار تو بوده دهانت از آشی که نخورده سوخته و سرویس شود و تمام توالت را بشوری و بسابی و یادت برود چرا آمدی و آمدنت بهر چه بود !

+;نوشته شده در ;2008/5/15ساعت;15:20 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 16:9

بدبختي آنجاست كه بي‌تفاوت باشي.خوشبختي، آش نخورده و دهان سوخته دارد. خوشبخت بودن آسان نيست.خوشبختيت ماندني باشد.
فاطمه گفت…
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 17:12

بابا حالمون بهم خورد...بد بختی اینه که تو اینجوری بنویسی در حالی که میتونی خوب بنویسی...
Jozeph گفت…
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 22:42

درست درکت میکنمولی واسم پیش نیومده
اسپایدرمرد گفت…
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 0:13

من خیلی بدبختم! میفهمی بدبخت؟
حسن شیرعلی گفت…
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 9:53

سلام خیلی وقت بود که حرف حساب رو به این زیبایی نشنیده بودم . واقعا برای خود خود من هم یه شک داشت . خداییش حتی بی شوخی بگم از مثالت بیشتر از خود حرف خوشم اومد و این برام خیلی جالب بود . قلم زیبا رو عشقه و ذهن زیبا رو همچنین .
reza گفت…
جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 12:52
شهلا گفت…
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 0:38

شاهکار بود نوشته فقط منو یاد همون آشی انداخت که زنها می پزند وآدم ،آدم بود
dancer گفت…
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 13:46

خوابگاه هستی مگه؟
درخشانی گفت…
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 17:11

واقعا که مرسی مدتها بود که به این شدت بلند بلند نخندیده بودم.آآآآآآآآآآفریییییین محشر می نویسید. البته من کاریکاتورهاتون رو بیشتر دوست داشتم.
bITA گفت…
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 17:30

مفهومش یکیه ... گند زدن به مملکت و گند زدن به در و دیوار توالت ... در نهایت هم کسی که گند رو نزده مجبورش پاکش کنه ... اگه پاک بشه تازه! پاک شد ؟
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 19:45

عشقت رسد به فریاد همچون به سان حافظ /قرآن ز بر بخوانی در 14 روایت!این یعنی گند زدن به دنیای شعر و عرفان،مسلمون نبودن حافظ مثل این می مونه که بگی معنی عشق تو بیت بالا همین عشق های کوچه پس کوچه ایهفیض روحالقدس ار باز مدد فرماید/دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کردگفتمش سلسه ی زلف بتان از پی چیست/گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 21:30

واااااااااای ... واسه من یه بار پیش اومده ! اشکم داشت درمیومد!
شمسی خانوم گفت…
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 11:6

یه مدل بدبختی دیگه هم هست که مرتبطه: بدبخته خونه ی مردم باشه و 40 نفر غریبه تو خونه باشن و یارو بدبخته بعد از دل پیچه و از سر اجبار و با کلی عرق شرم ریختن رفته باشه دستشویی و حسابی از خجالت خودش دراومده باشه و شیر آب رو باز کرده باشه و... آب قطع باشه.
مهسا گفت…
دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 14:46

بدبختی ان است که دیگر حتی یک نفر هم که ادعای خوشبختی هم نماید نمی بینی.....................
شاباجی خانم گفت…
سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت: 0:11

آره والله
بنل گفت…
سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت: 10:18

هر دفعه اومدم و این متنت و خوندم کلی خندیدم!!! اوخییییییی !! یاد........ افتادم!!! دلم سوخت......
بنل گفت…
سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت: 10:19

چرا دیر دیر می نویسی ؟ ببین چند بار به آرومی تذکر دادما.....
نگین گفت…
چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت: 22:40

آره اینا اصلا بدبختی نبودن
کاف-گاف گفت…
پنجشنبه 2 خرداد1387 ساعت: 17:28

عکس لوگوت جالب ذو دندان گیر بود.کار خودت که نبود ؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه ، کار من نیست . اما از این آدمهای روزنامه ای تا حالا چندتا ساخته ام
postman pat گفت…
جمعه 3 خرداد1387 ساعت: 9:1

فکر کن آقای کاریکاتوریست که یه نفر داره کار می کنه و دیمین رایس گوش می کنه. به شدت متمرکزه رو کارش. حدود 5-4 دقیقه قبل محض رفع خستگی 6-5 تا وب لاگ از لیست لینک های یکی از دوستان وب لاگیش باز می کنه تا در وقت استراحت بخونه. بعد یهو وسط صدای دیمین رایس صدای یکی از آهنگ های پریزنر که اتفاقن از آهنگ های محبوبش هم هست بلند می شه. حالا آشفتگی و قطع شدن پیوستگی فکری و گیجی این که "من که دارم اونو گوش می دم، این یکی سر و کله اش از کجا پیدا شد؟!" و کلی چیزهای دیگه رو تصور کن. به نظر من بد نیست یه فکری به حال autoplay آهنگ وب لاگت بکنی. اون طوری انتخاب و نظرت به کسی که وارد وب لاگت می شه تحمیل نشده، با این سرعت افتضاح اینترنت داخلی پهنای باند خواننده ات رو بدون خواستش نگرفتی و کلن انتخاب رو به خواننده ات دادی به جای این که خودت براش انتخاب بکنی.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اگر روی stop music بزنی آهنگ قطع میشود ...به همین سادگی
گلپر گفت…
جمعه 3 خرداد1387 ساعت: 12:29

انگار هیچ کس نفهمیده حرفتوعمق فاجعه روخوشم میاد از نوشته هاتحرفای منو میزنی ولی با شهامتی که ندارم و با زبانی که باز هم ندارم
فریما گفت…
جمعه 3 خرداد1387 ساعت: 20:25

سلام دوست!خیلی اتفاقی اینجا آمدم کامنت ها را نیز تک به تک خواندم حرفهایم در آنها کم وبیش دیده میشد خُب به جای روده درازی at least میگویم که خوب نوشتید!و اینکه انسان باید همیشه شادوامیدوار باشد هرچند با این روزگار به قول شما سخت شده!
شهرام گفت…
شنبه 4 خرداد1387 ساعت: 20:20

من هم دچار این بد بختی شده ام ولی بدترش را
یاغی گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 16:35

خدا قسمت نکنه! فاجعس.
ف@طمه گفت…
شنبه 1 آبان1389 ساعت: 13:13

آخی :دی

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال