رد شدن به محتوای اصلی

قتل در راه خدا...

گویند ظریفی شکم گنده ، طعامش را وقتی به پایان رسانید سر ودستش را به سوی آسمان برد و خدا را شکر نمود و در همان حین سوسکی را دید که به سقف چسبیده. پس ، نامردی ننمود. جهید و دمپایی را از درون اندرونی بگرفت و سوسک را با ضربه ای جانفرسا از پای در آورد و راهی دیار باقی شتاباندش و خدا را شکر نمود از ،ازسر!!

از کتاب عقاید یک استعداد درک نشده کاریکاتوریست !

پ.ن : احساس میکنم آن سوسک (اگر زنده مانده باشد البته ) هیچ وقت تا آن لحظه از خدا متنفر نبود !

 

+;نوشته شده در ;2008/2/3ساعت;10:49 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

onlycinema گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 11:7

با عضویت در onlycinema از امکانات جذاب آن بهره مند شوید.وب سایت سینمایی www.onlycinema.ir با مطالب گوناگون و متنوع آپدیت شد.آخرین اخبار جشنواره فیلم فجر را در onlycinema جستجو کنید !.
کوچیک گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 13:33

علی.... تو خیلی خوبی.....
کوچیک گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 13:37

کاش همه مثل تو با سوسکا هم انقدر مهربون بودن !!!
کوچیک گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 13:41

یه چیزایی هیچ وقت یادم نمیره !!!! میشه به منم یاد بدی تا کاری کنم که دعای خیر سوسکا هم پشت سرم باشه ...... میشه .... ؟
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 13:55

دلسوزی سوسکانه ...
امير سالار گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 14:7

مثل خيلي آ اتفاقي اومدم و بعد يه ساعتي گشتن اصلا پشيمون نيستم که برعکس گفتم تبريکي بگم بابت کاريکاتورها ...مخصوصا "دخترک، پدر و بغل کردن" که به تصوير آخر خيره ماندم تا گرفتم. از موزيک هم ممنون.
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 14:24

شیرین نوشتی ... مثل چای شیرین با نون بربری بود ... راستی من با فوتبال بانوان به روزم
dancer گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 14:49

حکایت ما ایرانی های مسلمون هم حکایت همین سوسک س
Jozeph گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 19:7

سوسک ها حق حیات دارنمگر خلافش رو ببینیم
اسپایدرمرد گفت…
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت: 22:55

دمش گرم که زد کشتما رو که نیمه جون ول کردن و درحال شکرگزاری هستن..!
bITA گفت…
دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت: 11:56

آخی ... یاد گشت ارشاد افتادم ...
دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت: 21:30

الان که دارم کامنت می ذارم نمی دونم چرا از کامپیوترم بوی پلاستیک سوخته میاد بیرون !!بگذریم ..طبق فتوای خودم کشتن سوسک در هر شرایطی حلال است مگر آنگه سوسک مذکور یک حمام تمیز رفته باشد و بعدش هم عطر و غیره روی خود خالی کرده باشد !!
miracle گفت…
سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت: 1:28

استعداد درک نشده ی عزیز باید بگویم که این چند روز مرا بیچاره کرده اید! هر روز صبح رو با نوشته ها (و البته با کارتون های) شما آغاز کردم!!! ( قرار گذاشته بودم که روزی دو ماه از آرشیوتان را ببینم!)ولی امشب دیگه صبرم تمام شد و طی یک عملیات انتحاری حساب هفت هشت ماه را یک جا رسیدم! و الان اعلام میکنم که آستر جیب وبلاگتان را هم بیرون کشیدم!باید بگم که بسیار لذت بردم!امیدوارم که یه روز به معنای واقعی درک بشید!!! مممم.... ببخشید...شما بلاگ دیگه ای ندارید؟!خوب آخه من در این مدت عادت کرده م که هر روز صبح به محض بیدار شدن از خواب کاریکاتور ببینم!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وبلاگ دیگری ندارم . و فعلا هم قصد ندارم اینجا کاریکاتور بذارم ...آقایان کاریکاتوریست زیادند هم پر کار و هم تو دل بورو ! از لطفتون هم سپاسگذارم
آفرین گفت…
سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت: 9:13
آفرین گفت…
سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت: 10:17

بابا ضرب الاجل جواب دادیا! مرسی... خیلی عالی مینویسی... جدی میگم... کاشکی خدا یه ذره از این استعداد رو هم به من می داد...خوش بحالت...
سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت: 21:3

بیخیال...
النا دیوونه گفت…
چهارشنبه 17 بهمن1386 ساعت: 19:35

سیلااااااااااااااااااااممن آپیدم رفیق اگه عشقت کشید یه سر به الی بزن
ديدار گفت…
سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت: 8:9

خدا عمرت بدهد علي جان آدم ميكشند و به بهشت ميروند و با حضرت علي و ملائك محشور! مشحور! يا محروش( نميدانم!) ميشوند آنوقت تو غصه سوسكها را ميخوري؟!!!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال