رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که ..

*نمیدانید داشتن قدرت چه لذتی دارد . غروب یکی از  آخرین روزهای  پائیز من و یک عدد میله بارفیکس  در شهر قدم میزدیم .همراه داشتن یک میله بار فیکس تجربه لذت بخشی بود ، پیشنهاد میکنم تجربه کنید . احساس میکردم یک قبضه وینچستر دو لول در دست دارم ، این احساس را فقط یکبار دیگر داشتم ، آن هم زمانی بود که جیبم پر از پول بود و احساس میکردم نارنجک در جیبم است ! سینه هایم را جلو میدادم و راست راست راه میرفتم !

از کنار فروشگاه هایی که قبل ترها اجناس کپک زده بنجلشان را با ترفند به من انداخته بودن رد که  میشدم  دلم میخواست شیشه هایشان را با میله بار فیکس پائین بیاورم . اتومبیلهایی که روبروی محل عبور ویلچر در پیاده رو توقف کرده  بودند را خرد کنم ، دلم میخواست همینطوری الکی با میله توی دهان چند نفر آدم بد دهن بزنم ، دلم می خواست مردمی که از کنارم میگذرند با دیدن میله آغشته به خون لرزه به اندام قناسشان بیوفتد . احساس میکردم در فیلم ترمیناتور دو زندگی میکنم....آه من آرنولد بودم یا اون دختره در کیل بیل ؟ چه اهمیتی دارد میتوانم با یک میله بارفیکس بشریت را نجات دهم ...میله بار فیکس را داخل چهار چوب در سفت میکردم ، از دستم رها شد و روی شست پایم افتاد ، ناخنم سیاه شد ..." خدا ایرانی ها را میشناخت بهشون شاخ نداد "

 

 

*حالم از این وبلاگهایی که دوز وطن پرستی شان بالاست یک جورایی می شود . سر در وبلاگشان را همیشه با این جمله مسخره تزئین میکنند : چو ایران نباشد تن من مباد ! عکس کورش کبیــــــــــــــــــــــــر را هم گوشه وبلاگشان آویخته اند و به زمین وزمان غیر ایرانی ناسزا میگویند . اینان با نژاد پرستانی مثل هیتلر چه فرقی دارند ؟ کورش کبیر (کبیر فامیلی اش است ؟) برای شما چه کرده ؟ هان ؟ دو سه هزار سال پیش بیانیه داده ؟ خب ، دمش گرم ، ایول ، حالا آن بیانیه به چه درد من میخورد ؟ کشورهایی که عمرشان به 400 سال هم نمیرسد ، بسیار با فرهنگ تر و متمدن تر از مایی هستند که کاپیتانمان کوروش کبیر بود ! آنهایی هم که کورش کورش میکنند و خودشان را برای وطنشان جر میدهند ، کسانی هستند که از دست کفن دزد دومی به ستوه آمده اند ! و الا هیچشان ارزش نبود !

جمع کنید کاسه کوزه تان را ...( شما روتو بکن اونور ، به شما اصلا مربوط نیست !)

 

 

*دندانی که کشیده ام درد میکند ! جای خالی اش درد میکند . شاید الان دندانم که از من یکسال پیش جدا شده درد میکشد . کجاست ؟ دندانپزشک دندان مرا چه کار کرده است ؟ سوزانده که نمیشود تجزیه هم که نمیشود ، شاید الان جایی افتاده که سردش شده ، شاید یک سگ ولگرد کیسه زباله را پاره کرده و دندان مرا خورده و وقتی گاز میگرفته دردش گرفته کاش از دکتر میگرفتمش و پیش خودم نگه اش میداشتم ...به من نخندید لطفا ! احساسم که از احساس تام هنگس به اون توپ والیبال مضحک تر، که نیست .

 

 

*دیروز خودم تنهایی ( تاکید میکنم که کسی کمکم نکرد !) یکی از بغرنج ترین مسائل زندگی ام را حل کردم . سالها این سوال برایم مطرح بود که چرا تمامی آقایان ایرانی حداقل یک  سوراخی در زیرپوششان دارند ؟! ( فکر میکنم هر کسی یک مرد توی خانه داشته باشد !! بروید برای اثبات سخنم در کشوشو باز کنید ) ولی چند روز پیش جوابش را کشفیدم . جواب : چون خانمهای ایرانی زیر پوش ندارند !!

 

*داشتم اسم خودم را سرچ میکردم به سایتی برخوردم که یکی از کاریکاتورهای مرا داخلش چپانده بود و رای گیری راه انداخته بود . سایتش خارجی بود . بروید به کاریکاتور من رای دهید شاید جایزه ای چیزی داشته باشد این دمه عیدی دوزار گیرمان بیاید ( مسئولیت دیدن بقیه کارتونها به گردن خودتان هست ! همه که مثل استعداد درک نشده عفت قلم ندارند !!)

 

 

*تا به حال در مسابقه کاریکاتور " استعداد درک نشده " یک میلیون و چهار صد هزار نفر شرکت کرده اند که از میان اینان دو یا سه نفر انتخاب خواهند شد (!) و به نمایشگاه راه پیدا خواهند کرد ...نمایشگاه هم در یک زیگورات برپا خواهد شد ( لازم به ذکر است اگر حال ندارید به انتهای برج بروید ، خیالتان را راحت کنم ، کاریکاتور برنده همین اولی هست )

 

*قسمت نشد پاپا نوئل شوم ! یکی دیگر جای مرا گرفت از من چاقتر نبود خداوکیلی ...شاید معیار پاپانوئل بودن تغییر کرده . خدائی اگر بنده قرار بود از چیزی شانس بیاورم در همین کاریکاتور می آوردم که دوازده سیزده سال است به صورت زیر زمینی کار میکنم ! پاپا نوئل که جای خود دارد حاجی فیروزش هم شانس میخواهد ( من به شانس اعتقاد ندارم )

 

*یک سرمایه گذار پیدا کردم که قرار است کاریکاتورهای مرا چاپ کند . این کاریکاتورها را تا به حال ندیده اید چون خودم هم هنوز ندیده ام ! فقط این را بگویم که کاریکاتورها همه استریپ ( دنباله دار) هستند و با شرح ..اسمش هم هست : " کاریکاتورهای عامه پسند " کاریکاتورهایی که همه میتوانند حالش را ببرند .هم عوام پسند  است وهم برای مخاطب خاص (!) بی حرف پیش 6 یا هفت ماه دیگر به بازار عرضه خواهد شد ( همه رو دستمون میمونه ! ) البته اگر تهیه کننده محترم  جا نزند ! جا که نمیزنی ؟!

 

+;نوشته شده در ;2007/12/31ساعت;19:6 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

مصطفی گفت…
دوشنبه 10 دی1386 ساعت: 21:47

باش بودم
dancer گفت…
دوشنبه 10 دی1386 ساعت: 23:39

یه چیزی رو اعتراف می کنم . حرفاتو بیشتر از کاریکاتورهات دوست دارم . دقت کن این یعنی کاریکاتور هاتو هم دوست دارم
تورج گفت…
سه شنبه 11 دی1386 ساعت: 4:13

آخه وقتی اینهمه مینویسی، درباره کدومش میشه نظر داد؟همش قشنگ بود. اما مورد زیرپوش جای بحث داره!امیدوارم همه کاریکاتورهایی که کشیدی و نکشیدی چاپ بشه و یه خیلی هم پول در بیاری.کاش آدرس اون سایت رو میذاشتی که بریم رای بدیم. خودت که میدونی، جماعت ایرانیه و یه دنیا گشادی!!!
bITA گفت…
سه شنبه 11 دی1386 ساعت: 9:30

من با مقوای 50*70 لوله شده در دستم، همونقدر حال می کنم که شما با میله بارفیکس! اما نسبت به دندون های کنده شده ام همون احساسی رو دارم که به ناخن های چیده شده !حسب الامر به کاریکاتور شما رای دادم. امیدوارم شما زاده سرزمین پاک آریا بتوانی بدین ترتیب نواده توپی برای کوروش خان(علیه الدرود) باشی !!!!!
مصطفی گفت…
سه شنبه 11 دی1386 ساعت: 11:5

آقا جان من همونی هستم که تو کامنت های قبلی به خاطر اون نوای وبلاگ دیوونه شده بود و سر به بیابونای این مجاز آباد گذاشته بود تازه پیدا شدم آمار اون کوفتی رو می خوام خوب بلا نسبت .در این بلبشو اگه یه فروند آدم به جای خط و رنگ و نور و واژه شیفته صدا شد بایست بره بمیره لابد. خدایا من اینجا چه غلطی می کنم ! ، من کجا اینجا کجا؟ آقایون خانوما من گم شدم !
اقلیما گفت…
سه شنبه 11 دی1386 ساعت: 19:21

باور می کنی با خوندن حرفات در مورد دندونت دلم کلی گرفت و چشمام پر زا اشک شد؟
کوچیک گفت…
چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 18:44

خدا رحم کرد موقعی که میله دستت بود من وندیدی !!!!! ای بی جنبه!!
کوچیک گفت…
چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 18:48

خدا کنه زیر حرفت نزنی و کاریکاتورات و تا 6,7 ماه دیگه تموم کنی , اگه تو پشیمون نشی تهیه کننده ی محترم(!!!!) قول میده جا نزنه , البته یه شرط داره که خودت خوب می دونی!!
کوچیک گفت…
چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 18:51

بس که آقای مصطفی ناله کرد , این دفعه این نوای وبلاگت منم دیوونه کرد!! نمی دونم سر به کدوم بیابون بذارم!
neda گفت…
چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 19:59

inroza kheyli etefaghi be webloghaii bar mkhoram ke avalan nevisandash honarmande...dovom fogholade az neveshtehashon khosham miad!! va bi ekhtiar delam mikhad bahashon bishtar ertebat dashte basahm ...hoom???
neda گفت…
چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 20:0

..yadam raft begam..shomam jozve hamonaii hasti ke zekr shod!
پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 11:5

یه بار یه نظر سنجی گذاشته بودن برای انتخاب برترین وزنه بردار جهان می گفتن رضا زاده بیشتر از 6میلیارد جمعیت دنیا رای اورده بود البته ما به این حرفها کاری نداریم و به شما رای دادیم
مدوسا گفت…
پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 20:34

میخواستم خصوصی پست کنم حواسم پرت شد. لطفا اگه یه ذره ته وجودت از ادعاهات چیزی هست نظر بالا رو پاک کن
لوسیفر گفت…
پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 22:55

چه هفته پر اتفاقی...
بادسوار گفت…
جمعه 14 دی1386 ساعت: 5:3

سلام قبول دارم خدا ... رو می شناسه ... بهش نمی ده .. اما آرنولد یا اون دختره خیلی وقتا منم دوست دارم با خیلیا خیلی کارا بکنم.. اما زورم نمی رسه... حتی گاهی زورم نمی رسه با خودم یه کارایی بکنم دلم خنک شه!!!این وبلاگهای وطن پرستی هم راست میگی .. بخصوص این آخرش .. اینکه از یکی دیگه حرصین منتش رو سر یکی دیگه می ذارن..به نظرم نگه داشتن چیزایی مث دندون تا یه زمانی واسه آدم ارزش داره.. مگه اینکه نگاهت به اعضای بدنت یه جور دیگه باشه... بعضیا حتی روی موهاشون هم حساسیت دارن!توی اون سایت رفتیم به کاریکاتور علی تجدد هم رای عالی دادیم بلکه این بنده خدا یه سرکی به ما بکشد!!! (اگر هم نکشه ما که می کشیم!!)راست می گی؟ اینهمه کاریکاتوریست هست؟؟؟؟؟
بهزاد ریاضی گفت…
یکشنبه 16 دی1386 ساعت: 3:2

علی جان چه وبلاگ خوبی داری..دیزاینش حرف نداره..از مطالبت هم لذت بردمپس کو کاریکاتورات؟؟
Jozeph گفت…
چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 22:36

خیلی زودتر از اینها باید کتاب چاپ میکردی....رفتم بهت رای دادماول شدی نصف نصف
پنجشنبه 20 دی1386 ساعت: 18:26

من که حتما کاراتو می خرم ...
جمعه 21 دی1386 ساعت: 13:14

«احساس سوختن به تماشا نمي‌شودآتش بگير تا كه بداني چه مي‌كشم»
فریبا گفت…
شنبه 22 دی1386 ساعت: 10:43

چه قشنگه این کادوی ارزشمند قدرشو می دونم ...آررررررررررهعشق و محبت بی چشمداشت هنوز هست مرسی
پنجشنبه 27 دی1386 ساعت: 0:45

دیازپام ده چطور بود؟
بادسوار گفت…
پنجشنبه 27 دی1386 ساعت: 3:17
tima گفت…
پنجشنبه 27 دی1386 ساعت: 12:38

آهنگ وبلاگتون خیلی قشنگه....میشه آهنگ ت وبلاگتون برا دانلود بذارین؟؟؟؟ممنونموفق باشید.
×علی تجدد× گفت…
پنجشنبه 27 دی1386 ساعت: 23:58

برای تیما : موزیک فیلم قرمز ساخته کیشلوفسکی تو تمام فروشگاهای موزیک میفروشن ....(وایییییییی این هزار بار !!)
سارا گفت…
پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت: 10:25

کلی خندیدم و کیفور شدم!عالی بود!
لارا گفت…
دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 3:19

با سلام :البته ایم مسئله به کوروش مبیر بر نمیگرده ها . اون موقعی که باید انسانیت به خرج میداد داده . اشکال از ماست که با اینکه یک صدم انسانیت اون و نداریم ادعا میکنیم از نژاد اونیم . وگرنه اگه واقعا از نژادش بودیم اول از همه باید با یهودیها خوب میبودیم . کوروش یکی از کارهای مهمی که کرد نجات یهودیها بود
لارا گفت…
دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 3:22

امیدوارم کاریکاتور شما انتخاب شه

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال