رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که رفت !

1-      دوست میدارم بند وبساطم را جمع کنم و پی گوهر بگردم ! بیابانها را سرچ کنم تا پیری را پیدا کنم که ذن میکند یا در حال مدیتیشن است . و از او هر چه سوال در خرابات ذهنم دارد می پوسد بپرسم ، که چرا جاذبه سوراخ توالت زیاد است و هر چه از دستت از هر نقطه توالت به زمین بیوفتد صاف میرود آن تو ، که چرا ابتدای چسب نواری را نمیشود حتی با متوصل شدن به ائمه اطهار پیدا کرد ،  چرا نان آغشته به کره و مربا و عسل وخامه وقتی به زمین می افتد صاف از طرف آغشته شدن نام بردگان روی زمین می افتد ، چرا وقتی از روی چاله آب رد میشویم بسته ای را که حمل میکنیم میل به زمین افتادن در خود میبیند ، چرا وقتی دمپائی توالت را خودت خیس میکنی اشکالی ندارد اما اگر کسی دیگری این کار را بکند ، میخواهی کله اش را بجوی ...و هزاران سوال دیگر که در این مقال نمی گنجد .

 

2-      میدانید چه موقعی است که میفهمید زندگی زناشوئیتان به چیز(!) رفته است و دیگر همه چیز عادی شده و مثل روز اول نیست ؟ آن زمانی است که با شنیدن نام معشوقه یا دلداده قبلی همسرتان هیچ احساسی ندارید . در حالی که پیشترک یک احساسی داشتید.

 

3-      آیا وبلاگ استعداد درک نشده و صاحب درک نشده اش در شهر شهید پرور و هنر پرور و گل و بلبل شیراز عزیز ، طرفدار یا طرفدارانی دارد ؟ چون تصمیم گرفتم که نوروز امسال به شیراز بروم میخواهم بدانم این افتخار نصیب چه کسی میشود تا دوازده سیزده روزی را در خانه آن عزیز مهمان باشم ؟ هان ؟ البته من هستم و شش هفت نفر دیگر که بسیار بی آزار هستند ...( فکر میکنم با این حساب فردا از اخبار اعلام بشود که  اصلا شیراز اینترنت ندارد)

 

4-      دستت را تا آرنج داخل بینی میکنی درست ، بینی ات را کم کم تبدیل به دماغ میکنی درست ، حال ما را بهم میزنی درست ، آخر لامصب بی دین ( جفتش یکی است ) دیگه چرا وقتی آوردی بیرون نگاش میکنی ؟ اون تو دنبال الماس میگردی ؟

 

5-      من گفتم : مهناز افشار و ممد رضا گلزار چرا همش با هم بازی میکنند ؟  فکر میکنم یک رابطه ای باشد شاید هم رابطه نامشروع و او گفت خب لورل و هاردی هم با هم بازی میکردند !  به خاطر این شباهت ناگزیر کلی از دستش خندیدم اما شب هنگام و در اصل نصف شب هنگام هراسان از خواب گران پریدم و با خود اندیشیدم که تا به حال به رابطه نامشروع لورل و هاردی فکر نکرده بودم .

 

6-      کسی از شما فیلم "آرامش با دیازپام 10 " را که مستندی است درباره محسن نامجو ندارد ؟ فیلم در اینترنت هست اما دانلودش را بلد نیستم و اگر هم بلد باشم آن قدر سرعت کلنگی است که به اندازه طول ساخت فیلم دانلودش طول میکشد . اگر داشتید به من هم بدهید .( تو رو خدا !!)

 

7-      باید مثل رابرت دنیرو کبیر توی فیلم گاو وحشی  روی وزن خودم کار بکنم . باید وزنم را 25 تا 30 کیلو زیاد کنم . اینجوری که نمی شود باید کمی لپ در بیاورم باید دماغم چاق بشود . انگشتهایم تپل تر بشود و شیکمم آویزان . آخر قرار است بی حرف پیش امسال بابانوئل بشوم ! پاپانوئل لاغر مردنی بچه ها را فراری میدهد  ...باید تا کمتر از یک ماه دیگر نافم را به ماکارونی ببندم

 

8-      در همین ابتدا بگویم اگر اهل ایش و پیش هستید و حالتان از بعضی مسائل بهم میخورد این شماره هشت را نخوانید و بروید شماره 9 را  از سر بگیرید ( بس که فضول هستید میدانم رفتید عینکتان را هم آورده اید !) دوستی داشتم متخصص صداهای ناهنجار از  ماتحتش . امروز او در ایتالیا و شهر بولونیا به گفته خودش هم درس میخواند و هم روزنامه پخش میکند . آری از تخصص اش میگفتم ، دوست هنرمند من شیوه های نوینی برای خارج کردن صدا و حتی خارج نکردن صداهای مهیب از همان نقطه مورد نظر داشت . در قاموس او میتوانستید همه جور چیزی پیدا کنید مثلا چگونه در یک جمع کارت را بکنی بدون اینکه کسی صدا و یا بویی احساس کند اگر این به دردتان نمیخورد حتما طرز خفه کردن صدا در توالت خانه های کوچک که دستشویی وسط خانه هست به دردتان میخورد ! و مواردی از این قبیل که خیلی جاها به کار می آیند .امروز او در ایتالیا به کسب تجربه میپردازد . چند روز پیش در گوشی یکی از بستگان سمفونی فارتی (!) را شنیدم  با خودم گفتم که شک نکن که این کار ، کار فلانی است آن هم  در کشوری که مهد اپراست . وقتی دیدمش از او خواهم خواست دست راستش را روی سرم بکشد تا من هم درک بشوم . ( فرار مغزها را که دارید ؟ )

 

9-      هواداران محترم وبلاگ یک استعداد درک نشده ( مخصوصا شیرازی های عزیزم !) به اطلاعتان میرسانم در پی اقدام غیور مندانه و ارزشی دوسالانه هشتم کاریکاتور ،  درک نشدگی کاریکاتوریست عزیزتان تا اطلاع ثانوی تمدید گرید . البته چند روز پیش اتومبیل استعداد درک نشده توسط یک تیر برق که نا بجا کاشته شده بود درک شد ، که در اصل موضوع تاثیری نخواهد گذاشت .

 

10-  اعتراض به دوسالانه به مانند اعتراض به رØ
§Ù†Ù†Ø¯Ù‡ تاکسی ای میماند Ú©Ù‡ کرایه را اضافه برداشته . حداقل من یکی حوصله ندارم اعتراض کنم . حالا Ú©Ù‡ داخل ماشین یارو نشسته اید . خب میخواستید ننشینید ! البته داستان زیاده ØŒ مثلا چرا از داوری در دوسالانه استفاده شده Ú©Ù‡ با شرکت در نمایشگاه Ùˆ کارهای نمایشگاهی مشکل دارد  ØŸ چرا اینقدر همان داور  ورفقایش را در یک روز خسته کرده اند Ú©Ù‡ 5000 هزار کاریکاتور را ببینند ؟  هیئت انتخاب آثار 4 نفر بودند Ùˆ من فکر میکنم همه جای جهان هیئت رئیسه یا یک جمع اینچنینی حتی در شرکتها ØŒ باید فرد باشند ØŒ حالا اگر دو نفر گفتند کار علی تجدد خوب است Ùˆ دو نفر گفتند بد  ØŒ نفر پنجم Ú†Ù‡ کسی بود Ú©Ù‡ رای نهایی را داد ØŸ بی خیال ...همینجا را عشق است Ùˆ شما را ( این را نگویم Ú†Ù‡ بگویم !)

 

 

+;نوشته شده در ;2007/12/12ساعت;14:21 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

جولای گفت…
چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 14:30

خوب می نویسی!!!واقعا درک نشدی ....حیف من شیراز نیستم وگرنه می گفتم قدمت روی چشمراستی شماره 1 از همه جالبتر بود
جولای گفت…
چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 14:32

من اول شدم؟؟؟؟؟؟؟؟چه جالب
dancer گفت…
چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 20:39

خیلی با نمکی پسر
سارا.ک.ب گفت…
چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 22:9

سلام. خیلی جلوی خودم رو گرفتم که واست چیزی ننویسم! آخه بی انصاف قهرم که نمیشه باهات کرد؟! پس من این بی وفاییت رو چطوری جواب بدم؟از اینکه می خوای بری شیراز و حال و هوایی عوض کنی خوشحال شدم. من دوست شیرازی زیاد دارم. خواستی چند جای توپش رو بهت معرفی کنم آخه پسر خوب عید میخوای بری شیراز اونوقت بری بس تلپ شی خونه کی؟ برو بگرد و خوش باش...اوووووه بابا نوئل لاغر مردنی. واقعا خنده داره .هی بهت گفتم دست از این گیاه خواریت بردار و عین آدم غذا بخور گوش نکردی که نکردی که نکردی.... حالا هم اتفاقی نیوفتاده یه وقت از اون طرف بوم نیوفتی آقا... ماکارونی و برنج و نون رو بیخیال،بابا نوئل لاغر هم خودش یه جور نوآوریه نه؟در مورد باقی موارد هم فقط بگم خدا زیادت کنه.دوست درک نشده بلاتکلیف من.به هر حال بدون که تا اطلاع ثانوی(که خودت میدونی یعنی چی!!!)باهات قهرم!
110 گفت…
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 9:15

علی جون جالب بود. شماره 4 بد چسبیدالماس رو خوب اومدی .آآآآآآآآآآآآآآآآآآی مردم . کلا به ت.خ.م.ماگه دستم رسید . بهت می رسونم فیلم راجع به محسن نامجو رو.
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 13:27

مثل همیشه لذت بخشراستی اگه فیلم گیرت اومد به ما هم بده لطفن
Jozeph گفت…
پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 18:2

شیراز رفتی خوش بگذره...قالبت خیلی خوب شده
جمعه 23 آذر1386 ساعت: 17:52

سلام با یک کاریکاتور در باره احمدی نژاد به روزم . منتظر نظر شما هستم.
Jozeph گفت…
جمعه 23 آذر1386 ساعت: 18:45

قابلی نداشت این تنها کاری بود که میتونستم واست انجام بدم
لارا گفت…
یکشنبه 25 آذر1386 ساعت: 1:38
Omid Milano گفت…
یکشنبه 25 آذر1386 ساعت: 14:35

کارت عالیه پسر ... با تبادل لینک چطوری؟
AmiN گفت…
یکشنبه 25 آذر1386 ساعت: 23:55

سلام رفيق. فيلم آرامش با ديازپام ده رو دارم. اگر رشت يا لاهيجان هستی، می‌تونم بهت برسونم. اما اگر تهرانی که...ايميلم تو هر دو وبلاگم (ورگ و گرگ و حشيش) هست.
bITA گفت…
دوشنبه 26 آذر1386 ساعت: 11:36

1) ابتدای چسب نواری رو با حس لامسه پیدا کنید، بهتر از توسل جواب می ده!2) کی گفته بچه ها فقط بابانوئل خیکی دوست دارند ؟ پسرک من اعتقاد داره بهتره برای تنوع هم که شده گاهی بابانوئل ها با ریش مشکی ظاهر بشن! 3) اعتراض کنید. سکوت کردن هاست که بیچاره مون کرده . حداقل اینه که آدم خودش احساس می کنه هنوز نمرده !
افشین گفت…
سه شنبه 27 آذر1386 ساعت: 16:39

به روز شد.
تورج گفت…
سه شنبه 27 آذر1386 ساعت: 17:23

آقا خیلی خوب بود. خیلی خیلی خوب نوشتی. واقعاَ درک نشدی. به اون دوستت بگو که اگه از ایتالیا برگشت، یه دستی سر ما هم بکشه.در اسرع وقت لینکت میکنم.
چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 0:46

شماره ی 2 ... چی بگم ... ! خیلی عمیق بود .من اهل شیراز نیستم ... اما اگه خواستی به یکی از روستاهای الموت بری ( زادگاه پدر بزرگم) می تونم یه کاری کنم ...اگه این فیلم رو پیدا کردید و دیدید .. برام جالبه یه توضیحی در موردش بدی .. که اگه خیلی ... بود بگردم دنبالش !راستی بس که در مورد گیاه خواری حرف زدی این ناخودآگاه من تکون خورده انگار !! 6 ماه میشه که 90% مواقع هیچ نوع گوشتی نخوردم !! البته ناگفته نماند سلامتیم هم کم و بیش تحلیل رفته ... ولی دست خودم نیست .. تمایلات شکم عوض شده
afshin,germani گفت…
چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 2:12

جها نست شادان به پندار نیکزپندار نیک است گفتار نیکچو گفتار و پندارتان نیک شدنیا ید ز تو غیر کردار نیــک ,, پاينده باد ايرانزنده باد ايراني
چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 9:46

به سحر : بخور عزیز من ..من هم نتونستم ! گوشت بخورید ولی چشاتونو ببندید!!
چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 21:20

حیف از این استعداد که داره به فنا میره !!
یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 19:53

سلامبا یک کاریکاتور در باره آقای قالیباف به روزم . خوشحال میشم اونو ببینید .
تارو میساکی گفت…
سه شنبه 4 دی1386 ساعت: 8:0

سلام من شیرازی ام و قدم شما روی چشمامون اول باید بگم که هتل پارس شیراز بهترین هتل و فعلا 5 ستاره اس رستوران سارا توی اتوبان چمران شیراز هم بهترین رستوران دنیاس برای شیرازی های خوش گذرون البته طبقه سومش که کافی شاپ هست و محل قول و قرارهای عاشقانه دخترپسرا!!! یه چیز دیگه اس و اونجا توصیه میشه که فقط باید هات شکلات خورد .عید شیراز حتما هر 14 روزش بارونیهبازم می گم خودتون خواستید که نیاید خونه ما ولی من تعارف کردماگر نمایشگاه بیکاریکاتور شیراز گذاشتی یا قراره بذاری من رو هم مطلع کن.پیشاپیش کریسمس مبارک.
×علی تجدد × گفت…
سه شنبه 4 دی1386 ساعت: 9:18

به تارو : ممنون ، اما آدرس ندادی ها !! شهر من همه 356 روزش بارونییه ! کریسمس تو و همه هم مبارک
چهارشنبه 5 دی1386 ساعت: 0:20

سلامبا یک کاریکاتور درباره مارادونا و احمدی نژاد به روزم
... گفت…
چهارشنبه 5 دی1386 ساعت: 10:1

با سلامی به گرمی شیراز آن روزها می خواهی به شیراز بروی؟کسی را یافتی خبرم کنجدی دیگر حسودیت نمی شود !خیلی عالی !لورل وهاردیو...!ما یک مالزی رفتیم به زور کانادا کجا بود عزیز دل!
... گفت…
چهارشنبه 5 دی1386 ساعت: 10:32

merry christmas
خرگوش گفت…
دوشنبه 3 تیر1387 ساعت: 8:21

فیلم دیازپامو دارم اگه هنوز به دستت نرسیده
یاغی گفت…
یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت: 0:47

شماره ی 2 خیلی از مواقع ذهن منو درگیر میکنه
هلی گفت…
شنبه 25 مهر1388 ساعت: 23:17

سلام مثه همیشه عالی مخصوصا شماره یک ما که به گرد پای شما نمیرسیم ولی غرنامه ما بد نیست

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال