رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که رفت

1-      ما توانستیم به ماه برویم و روی زمین (!) آن قدم بزنیم ، ما توانستیم  برای هر دردی قرصی ، آمپولی ، مرگی ،  چیزی کشف کنیم ما توانستیم کیک زرد بپزانیم و اورانیوم غنی کنیم ، ما توانستیم ال سی دی ای بسازیم که به نازکی یک تیغ باشد ما مترو ای ساختیم که بدون هیچ استعکاکی در یک تونل و وسط زمین آسمان مسافر کشی میکند ، ما خیلی کارها کردیم که خودمان هم هاج و واج ماندیم درش ، اما هنوز پس از مییلیونها سال  برای حس بویائی  از حس شنوائی وام میگیریم. مثال : بوشو میشنوی ؟

 

2-      خداوندا ، باری تعالی، ترا قسم می دهم بر تمامی مقدساتت ، تو که بخشنده و مهربانی ، به فریاد من گناهکار برس . ای قادر مطلق ، ای که توانایی هر کاری را داری،کاری کن هیچ دمپایی ای در هیچ توالتی در جهان خیس نباشد . آمین

 

3-      باور کن قدیما اینجوری نبود . پیشترکها زمستانها گرم بود ، خیلی هم گرم بود و تابستانها سرد و برفی . قدیمها همه چیز برعکس حالا بود . اما یک پسری بود که این وضعیت را دوست نداشت و همیشه تابستانها غر میزد و از خدا می خواست که هوا گرمتر بشود و در زمستان هم از شدت گرما از خدا طلب سرما میکرد . و خدا جای این دو فصل را عوض کرد . حالا اگه تو تابستون دارید از گرما خفه می شوید یا در زمستان نوک دماغتان میچاد ، بدونید تقصیر اون پسر بود .( اینو یواش نوشتم : خدا قدیما چقدر منو دوس داشت )

 

4-      از دنیای شما سه چیز را دوست دارم : خواب ،  w.c و پلی استیشن 2! ( حضرت درک نشده )

 

5-      راننده تاکسی از داخل آینه مدام به من زل زده بود ، کلافه ام کرده بود من هم که قربان خودم بروم محفوظ به حیاء ، هی خودم را جمع و جور میکردم . راننده را چه میشد ؟(!) انگار در عمرش سفید پوست ندیده بود . سر آخر وقتی کرایه را دادم گفت : آقا شما حسین نیستی ؟  - نه ، حسین نیستم  دوباره گفت : خدا وکیلی نیستی؟ - نع ،اگه میخوای باشم ؟! حالا حسین کیته ؟        = : همکلاسی قدیمیمه ..خودتی حسین ؟ - : آره خودمم رفیق ..حالا که آشنا در اومدیم کرایمو پس نمیدی ؟ ...راننده می خندد ، رعنا هم ( رعنا کی بود این وسط )

 

6-      فلسفه وجود گزارشگر فوتبال را نمی فهمم . ایشاÙ
† چرا پول مفت میگیرند وچیزهایی را Ú©Ù‡ ما خودمان Ù…ÛŒ بینیم برایمان تعریف Ù…ÛŒ کنند ØŸ

 

7-      چرا ما آدم نمیشویم ؟ چرا نمی خواهیم بفهمیم که پول چیز بدیست ؟ که پول اخه ، نجسه ( با لهجه معتادی این دو واژه آخری را بخوانید ) صدا وسیما و هنرمندانش این همه خودشان را جر میدهند تا به ما فهمانند که پول چیز کثیفیست و خانمانسوز و هر که بیشتر داشته باشد از درجات انسانی اش کم و به خصایص حیوانی اش فزون میشود . هر که پول داشته باشد زن دوم میگیرد ، پاترول دو در میگیرد ، خانه اش آتش میگیرد ، دخترش معتاد و پسرش تن فروش می شود  ( نگاه کنید هیچ چیزشان به آدمیزاد نمی رود !!) و ما چرا این قدر خنگ و خرفت هستیم ، که از سر صبح تا بوق سگ دنبال این کاغذهای کثیف گربه دو میزنیم . حالا یا ما اشتباه میکنیم یا یار دوازدهم تیم ملی

 

8-      یارو دستشو از پنجره انداخته بود بیرون یکهو یک ماشین از روبروی میزنه دستشو قطع میکنه ..مرده هم میره بیرون دستشو برمیداره از تو آسفالت و الخ  ( بریده ای  از دیالوگ پدر و یک راننده بیابان ) یک لحظه به دستتان دست بزنید . زدید ؟ خوب هیچ اتفاقی مهمی روی نداد . اما کدام یک از شما می توانید دست بریده شده و جدا شده تان را از روی زمین بردارید ؟ همان دستی که چند دقیقه قبل مثل بچه آدم به کتفتان چسبیده بود . من یکی را معاف کنید نمی توانم . دلیلش را هم نمیدانم ، شما میدانید؟

 

9-      یکی دیگر از عجایب در مورد بویایی که باز به شنوایی دخل دارد، زمانی است که در یک جمع بویی پدیدار میگردد و یکنفر از میان جمعیت فریاد میزند : هیسسسسسس....ساکت شین  ببینم بوی چیه !

 

10-   میدانید به چه می اندیشم ؟ به گلابی ! به همان گلابی ای که دون کورلئونه فقیر ( گاد فادر دو ) از لای دستمال بیرون آورد وروی میز گذاشت . گرفتید که چی میگویم ؟ همسرش هم گفت چه گلابی زیبائی و دون را بوسید ....هنوز متوجه نشدید ؟ بی خیال !

+;نوشته شده در ;2007/11/11ساعت;13:43 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

لارا گفت…
یکشنبه 20 آبان1386 ساعت: 16:43

کامنتهای قبلی حذف شد
لارا گفت…
یکشنبه 20 آبان1386 ساعت: 16:43
اسپایدرمرد گفت…
یکشنبه 20 آبان1386 ساعت: 20:46

1- خب این به خاطر حجب و حیا ماست! مثلا اگه بگیم بو بکش انگار طرفمون رو سگ خطاب کردیم..!4- جالبه تنفر و دوست داشتن چقدر بهم نزدیک اند! توالت رو دوست داری اما دمپایی خیس رو نه..!5- خب کرایه ات رو نده ولی اون بدهی که دوران مدرسه داشتیم رو با اسکونتش رد کن بیاد..!6- ؟؟؟؟؟ 8- فیلم sin city یه تیکه اینجوری داره..! مممممممم برای تو هم احتمالا اینجوریه که دست راستت قطع میشه و با دست چپ هم نمیتونی چیزی برداری..! ( حالا با کدوم دست میکشی!؟)10- تازگی ها فکر میکنم خیلی بهانه گیر شدی..!
دوست گفت…
دوشنبه 21 آبان1386 ساعت: 9:3

بند1 :میدونی چرا بو رو می شنون چون هنوز هیچ فعلی برای این عمل اختراع نشده!بند2:من ی برادرزاده ی7ساله دارم که همیشه بخاطر وجود این مشکل گریه می کنه یعنی با این دعا به اون هم کمک کردید ی جوراییبند8:لطفاَ مرا هم معاف کنید.مرسی.
علی یوسفی گفت…
دوشنبه 21 آبان1386 ساعت: 11:15

سلام علی چطوری؟1-استعکاک ؟؟؟؟!! گفتی املام ضعیفه اما...نمی دونم چرا مردم همش میگن بوش رو نمیشنوی؟ بابا جان شنیدن نیست . شنفتن هست . فعل "شنفتن" بوش رو نمی شنفی ( به ضم ن ) . شنفتن با شنیدن فرق میکنه .ایشالا که این قضیه رو تونسته باشم برات حل کنیم. چاکریم .2- اقا اینو ناجور باهات پایه ام !! دیوونه میشم وقتی دمپایی خیسه!!
علی یوسفی گفت…
دوشنبه 21 آبان1386 ساعت: 11:25

5- گفتی فروغ اااا . نگفتی؟!!!!راننده قزوینی بود؟!
فریبا گفت…
دوشنبه 21 آبان1386 ساعت: 15:27

10
فریبا گفت…
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت: 10:36

اینجا هم توضیح لازم شدم؟نننننننننننننننننننننننه (می خواستم متوجه بشی که متوجهم )
فریبا گفت…
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت: 10:37

صحنه’ قشنگی رو برام توصیف کرده بودی وقتی که به رختخواب می ری و تا صبح هایکو می بینی مرسی
طوبی گفت…
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت: 12:37

ای بی معرفت دیگه هیچ سراغی از ما نمی گیری ! از نوشته هات واقعا لذت می برم مثل کاریکاتورات .
بلفی گفت…
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت: 13:42

اون سیب بود یا گلابی؟ فکر کنم سیب بودا رفیق ... چطورایی؟
بلفی گفت…
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت: 13:44

میگم که ... فضولیه داداش. ببخشیدا ... اما این عکسا که اون بالا میذارین جیگر هر بنی بشری رو که ریش ریش میکنه. لااقل اون بالا درج کنید +18
روان نویس گفت…
سه شنبه 22 آبان1386 ساعت: 15:53

زمستون 2..3 سال پیش که اون برف سخت اومد چی کار کردین؟
طوبی گفت…
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 14:31

راستش نمی شه اسمشونو کاریکاتور گذاشت بیشتر ذهنیات مالیخولیایی خودم بود !
طوبی گفت…
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 14:40

عکس بالا واقعا عالیست دست عکاسش درد نکنه و تو که اونو انتخاب کردی دیگه انتخابات خیلی کانسپت شده !
فاطمه گفت…
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 19:19

" اما هنوز پس از مییلیونها سال برای حس بویائی از حس شنوائی وام میگیریم. مثال : بوشو میشنوی ؟ "چی بگیم؟ بگیم بوشو میبویی؟
--- گفت…
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 20:15

هوم . کلی خندیدم پسر
سارا.ک.ب گفت…
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 23:45
بچه گفت…
پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت: 21:41

از لطفتون ممنونم خوشحالم که چیزی توی وبم بوده که خوشتون اومده اگر بازم بهم سر بزنید خوشحال میشم فعلاااااااااااااا...
علی گفت…
شنبه 26 آبان1386 ساعت: 0:46

منم بو رو می بینم اغلب!
شنبه 26 آبان1386 ساعت: 22:0

بو می شنوی که چیزی نیست!!حالا می گیم اشتباه شده دو تا حس ییهو قاطی شد جالب این جاست که وقتی یکی بو نمی شنوه بهش می گن کر بو!
شاهد گفت…
یکشنبه 27 آبان1386 ساعت: 21:48

تخصصیه دیگه چه کنیم؟ به ما گفتن بنویس منم نوشتم.من که درست نمی شناسمت (درست یعنی اصلا) البته احتمالا دوستم می شناستت(همون بالایی) نوشته هات هم قشنگه، هم بو می ده! با خدا شوخی نکن خوبیت نداره، حالتو می گیره هاولی در کل وبلاگ قشنگی داری (البته از اینکه ضد فمنیسمه هم صرف نظر کردما)
... گفت…
یکشنبه 27 آبان1386 ساعت: 23:39

من برات ترانه میگم که بدونی که باهاتم...
دوشنبه 28 آبان1386 ساعت: 12:12

1- 2- 3- 4- ps3 رو هم امتحان کن مشتریش می شی.5- 6- 7- 8- 9- 10-
علی گفت…
چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت: 0:0

آقا خیلی باحال بود. کلی مشعوف شدم از خوندن این پستت. میگم جسارتا شما همون بنویسی مفهوم تره. یا حالت محترمانه ترش اینکه نوشته هاتون حتی از کاریکاتورهای زبیاتون هم بهتر هستند.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال