رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که رفت ...

1- کارگران و کارمندها تکلیفشان روشن است . اوشان رئیسان خود را می شناسند. اما من و مایی که شغلی آزاد داریم خیلی خوش بینیم  که  فکر میکنیم مستقل ایم . در حالیکه ما هم رئیسانی داریم و برای آنها کار میکنیم . مدیران و رئیسان ما کمی فرق میکنند و شاید جبار تر هم باشند . آنها حقوقی به ما نمیدهند . بل که در ، در آمد ما شریک هم هستند . ما برای آنها کار میکنیم و سر آخر در آمدمان را هم به آنها میدهیم . به عنوان مثال من برای یک موسسه درمانی کار میکنم و دو سوم  در آمد ماهیانه ام را خرج آنجا میکنم . با این حساب اگر در همان موسسه مشغول به کار بودم ، برای خدماتی که آن موسسه به من میداد نباید حقوق میگرفتم و این همانِ فاجعه است ! تو برای چه کسی کار میکنی ؟

 

2- سالها پیش پدرم ، خانمی را نشانم داد و گفت هیچ وقت به این زنها نزدیک نشو ( البته این جمله را بنده بزک دوزک کرده تحویل شما دادم و الا اصل متن چیز دیگری بود ) زن بیچاره چنان تهوع انگیز بود که برای اولین بار بدون سرکشی و جنگ و جدل  پیشنهاد پدر را پذیرفتم . چند روز پیش یکی از همین زنان ویژه در ایستگاه اتوبوس از کنارم رد شد و گفت : "چطوری خوشگله ..!" با دیدن چهره اش که هر آنچه یافت می نشود را روی صورتش امتحان کرده بود ، چنان دچار وحشت شدم که از ایستگاه فرار کردم و چند متری را شتابان گریختم . نزدیک بود گریه ام بگیرد ..همانطور که با بغض در حال گرخیدن بودم سوالی در ذهنم پدیدار گشت : پدرم در آن سالهای دور از کجا فهمید که آن زن ویژه است ؟

 

3- نمیدانم چرا میگویند انسان موجود برتری است ، من میتوانم ثابت کنم که انسان خیلی هم موجود ضعیف و نازک نارجی ای است . یک مثال کوچک بزنم : انسان ماده ، وقتی بار دار می شود نهایت ظرافت و وسواس را به خرج میدهد تا در نهایت بچه ای سالم بزاید ، فیلمهای ترسناک نگاه نمیکند ، غذاهایی که برایش مضر است نمیخورد ، بار سنگین بلند نمیکند ، جاهایی که عطر و بوی زیاد داشته باشد نمیرود و خیلی چیزهای دیگر  اما با همه این شرایط باز هم کودکانی معلول به دنیا می آورند که هیچ دلیل منطقی   و عقلانی برای بیماریشان وجود ندارد اما حالا بیائیم این را با گربه مقایسه کنیم . گربه ماده که ایشان هم  ایضاً باردار می باشند ، برای یک لقمه غذا به هر سطل زباله ای مراجعه میکند ، از روی دیوار پائین میپرد ، وسط خیابان خودش را با رفلکس بدن از تصادف نجات میدهد ، برای یک لقمه نان بیشتر با هر گربه ای ولو  گربه نره درگیر میشود و سر آخر شش ، هفتا بچه سالم به دنیا می آورد همگی سالم ...همگی مامانی ، تا به حال بچه گربه ای با معلولیت ذهنی یا حرکتی دیده اید ؟

 

4-  از منزل که به قصد محل کار بیرون میروید ، واجب آن است که لباسی همچون حمالان به تن کنید و بوی عرق سگ خیس بدهید ، از جورابتان بوی گربه مرده و کفشتان بوی تابوت همان گربه ی مرده بلند بشود  ، دندانتان را با مدفوع سگ مسواک کنید و موهایتان را با ادرار بچه خردسال ( احتیاطاً زیر دو سال ) چرب نمائید . زیرا در این صورت از نیش و کنایه همسرتان و اتهامات وارده در امان هستید .

توضیح المصائب باب 1 رساله آیت الله شیخ الاستعداد درک نشده (داماد و کراواتو (!))

 

5- تا به حال Ø´Ú© کرده اید ØŸ به Ú†ÛŒ ØŸ به دنیای بعدی . به زندگی دوباره Ú©Ù‡ وعده اش را داده اند . به زندگی بعد از مرگ . اگر وجود نداشته باشد Ú†Ù‡ ØŸ اصلا اجازه بدهید سوالم را جور دیگر مطرح کنم . چرا ما توقع داریم Ú©Ù‡ باید زندگی بعدی ای وجود داشته باشد ØŸ آیا ما Ù
…یترسیم ØŸ ما از اینکه تمام بشویم میترسیم ØŸ یا اینکه طماع هستیم Ùˆ به همین چند سال قناعت نمیکنیم ØŸ( Ú©Ù… Ú©Ù… دارم پسر فهمیده Ù…ÛŒ شوم!)

 

6- من به اجنه و فرشتگان اعتقاد دارم . لطفا به من نخندید ( خندیدید هم خندیدید ) گاهی اوقات از داخل تاکسی یا اتوبوس که به بیرون نگاه میکنم ، بعضی از اینها را دیده ام  که در پیاده رو قدم میزنند . نمی دانم شما هم تجربه کرده اید یا نه  ؟ یک نفر در پیاده رو قدم میزند و برخلاف جریان حرکت اتومبیل شما حرکت میکند و این وسط مانعی مانند تیر برق یا درخت ، نمیگذارد شما صورت طرف را ببینید . یعنی دقیقا سرعت حرکت شما و سرعت حرکت آن بنده خدا جوری هست که هر چه تلاش میکنید تیر برق مانع رویت صورتش می شود. پیش آمده برایتان ؟ اینها آدم عادی نیستند ...باور کنید

 

7-        گاهی اوقات وقتی لینک وبلاگم را در بعضی وبلاگها میبینم ، انگار بهم تی تاب داده باشند احساس خوبی پیدا میکنم . اینکه صاحب آن  وبلاگ فاخر اندیشه های مرا به تفکرات خودش نزدیک دیده ، ارزش خاصی دارد ...

 

8- خوابیدی بدون لالایی و قصه ....

 

9-      میخواهم یک اعتراف بکنم یکبار برای همیشه.خوانندگان و بینندگان وبلاگ کاریکاتورهای یک استعداد درک نشده و حومه . اینجانب در دوران دبستان و حتی راهنمایی هیچ وقت نتوانستم نمره دیکته ام را بالای ده ، دوازده کسب کنم و حتی یکی دوبار نمره ام زیر صفر شد و معلم نازنینم در کمال بیرحمی و قصی القلبی پا را فراتر گذاشت و به صفر اکتفا نکرد و نمره ام را منفی 7 یا منفی 6 داد ! پس  لطفا گیر ندهید ، خودتان را خسته نکنید ، پیغام خصوصی نفرستید ، خودم از بی سوادی ام مطلع ام و به آن افتخار میکنم (!!)

 

10-  پیرو صحبتهای گذشته ( شماره 9 منظورم است ) یک دوست بسیار خوبم قبول زحمت فرمودند و قبل از اینکه شما این جریانات را بخوانید ، اوشان قبلتر خوانده اند و تصحیح اش کرده اند ... دثتط درد نکنح گلم .

 

+;نوشته شده در ;2007/10/31ساعت;13:22 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 13:41

وقتی 10 سالم بود روح دیدم ! البته اون موقع هیچ کس باور نکرد ! بگذریم..این شماره 8 چی بود؟ هیچ نوشته ای نداشت ؟!
کوچیک گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 14:7

درمورد شماره 1 باید بگم کاملاً درکت می کنم , ولی گاهی همین آدمای به ظاهر جبار از همه بیشتر به درد آدم می خورن!(گرفتی چی می گم ؟!)درمورد دومیش باید بگم من که یه زنم از این جور زنا می ترسم چی برسه به تو!درمورد شماره 10 هم , خواهش می کنم قابل نداشت! بد جوری جبران کردی, شرمنده شدم!
طوبی گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 16:49

../
كسرا خان ! گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 18:14

سلام همشهری بازم صد رحمت به معرفت ما شمالی ها این مامانم تقصیر داره که اینقدر بی معرفته . منم دلم واستون تنگ شده بود . دختر خوشگلتون را ببوسین
كسرا خان ! گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 18:17

در ضمن قالبتون خيلي ماهه و نوشته هاتون شرقي غربي
اسپایدرمرد گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 18:18

1- تایید میشه..4- 6- آی گفتییییییییییییی! مثلا یارو به نظرم اشنا میاد اما هر کاری میکنم نمیتونم ببینمش! و روزم خراب میشه..7- منم خوشحال میشم که افرادی هستن که مثل من مزخرف فکر میکنن..!9- بشین از رو کامنت من پنج بار بنویس..!!! -------هیدرهای قشنگی میذاری! خوشم میاد.. فقط وقتی اون نوشته فارسی رو دیدم جو صلوات گرفتتم!!!!! از این به بعد به جز اومدن برق، با باز شدن وبلاگت هم باید صلوات بفرستیم..!
لوسیفر گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 19:57

1. من به گمانم هنوز در حال زندگی زالویی و تغذیه از خانواده ام... شاید بعدها به مقام هم سفرگی ترفیع یابم...2. سوالی که در ذهن من بیش تر و پیش تر مطرح می شه اینه که چه چیز انسان رو وادار به فروختن روحش و سپس جسمش می کنه...3. واقعا قیاس جالبی بود... ظاهرا و باطنا عدم تعامل شما و جنس ضعیف سر پایانی ندارد!... ولی من یک بار بچه گربه ای کور و بدور از مادر دیدم...4. خوش تیپی، یک مزیت دارد هزار مصیبت...5. من گاهی به وجود خودم هم شک می کنم!!6. پس به کرامات شیخ درک نشده ما اضافه شد!... من هم معتقدم! ولی چنین قابلیتی رو در خودم بیدار نکردم...7. لزوما نزدیکی و تشابه افکاری در کار نیست، همین که جایی هست که حرفها و تصاویری برای گفتن و دیدن دارد، افاقه می کند...8. ما که بیداریم... تا 100 شماره هم نکات زیبا بیان می داشتید، پایه بودیم...9. مهم مفهوم کلامتونه که نغز و پر مغزه! چه کسی به ترتیب و صحت حروف توجه داره!!10. خسته نباشن!
dancer گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 20:14

یکی هستم که خیلی وقته اینجارو می خونماین بنر خیلی به وبلاگت می یاد . فقط یه چیزی نوشته شبیه آیات قرآن شده . فکر کنم به خاطر حرکه هاشه
الهه گفت…
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 20:46

شاید واسه ما که راه طولانی به نظر میادمطالبت و ذخیره سازی نمودم بعدآ سر فرصت مطالعه کنم
لارا گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 2:11

شاد باشی
بادسوار گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 3:7

سلامچه بیای برام نظر بذاری چه نیای من ازت خوشم میاد...اتفاقا پست قبلم یه جورایی (البته یه جورایی) شبیه این بند 5 جنابعالی بود...عاشق بند 8 هستمدر مورد بند 9 باید بگم در مورد درس ریاضی بنده حدودا از این اتفاقات زیاد می افتادبا بند 3 هم موافقمدر مورد بند 1 بنده فعلا در منزل و در خدمت خانواده هستم!!! تا خدا بخواهد بعد از کلی ما هم برویم سر کار... الان برای مامان جان کار می کنم بدون دستمزد... از خرید خانه بگیر.. شهروند و بازار و ... کلی مهارت پیدا کردم در تهیه پیاز و سیب زمینی مرغوب... قیمت انگور و لیموشیرین هم می دونم !!!!!!!ببینم تا حالا کسی به این مفصلی واست نظر گذاشته؟ (در واقع روده درازی کرده؟؟؟)
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 4:24

سلام بر شماوبلاگ جالبی داریدیک سوال داشتم در مورد اون کاریکاتوری که منتصب به طاعاتون قبول باشه هست. در مورد اون مرد قرموز پوش. ؟ از دیدگاه شما اون چه شخصی است؟موفق باشید
×علی تجدد × گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 8:26

به عمانوئیل آسمانی : منظور کاریکاتوریست : نجات جان یک نفر نجات کل بشریت است . تنها به فکر نجات خودت نباش
dancer گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 11:48

فرق؟
dancer گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 11:51

آها . ببخشید اصلا حواسم به پستم نبود
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 13:52

سلام بر شما دوست عزیزبله منظور کاریکاتور را میدانم. ( اینقدر خنگ که نیستم )اما کاریکاتور یک اشتباه دارد که به خود کاریکاتوریست گفته ام.موفق باشید
لوسیفر گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 16:29

لوسیفر بیشتر در ذهنم اون مفهوم رو تداعی می کنه که به "فرشته آورنده نور" اطلاق می شه! یه جور روشن گر حقیقت... ولی به شیطان هم اطلاق می شه در عامیانه... ولی مفهوم اسطوره ایش اون قسمتی است که شرحش رفت!...
×علی تجدد × گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 16:55

به عمانوئیل : ای بابا ! کاریکاتوریست خود منم !
گلابتون گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 20:2

منم یه غلط گربه ای ازت بگیرم. یه زمانی از سر توفیق اجباری سه تا بچه گربه نصیبم شد و افتحار مامان بودنشونو داشتم! یکیشون از بدو تولد نارس بود و قبل از اینکه بتونه چشماشو باز کنه تلف شد. یکی دیگه شونم او-آر-اس واجب شد و به از بین رفت. فقط سومیه موند که حوصله مونو سر برد و فرستادیمش بره!
... گفت…
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 22:43

3 موافقم انسان بعضی مواقع!خیلی ضعیف است4 زنها این مدلی را ندیده ام جدی میگویی؟
شنبه 12 آبان1386 ساعت: 8:23

- گاهی اوقات وقتی لینک وبلاگم را در بعضی وبلاگها میبینم ، انگار بهم تی تاب داده باشند احساس خوبی پیدا میکنم . اینکه صاحب آن وبلاگ فاخر اندیشه های مرا به تفکرات خودش نزدیک دیده ، ارزش خاصی دارد ...منم توو
شنبه 12 آبان1386 ساعت: 13:40
شنبه 12 آبان1386 ساعت: 15:4

سلام بر شماتشکر از حضورتانموفق باشید
دوست گفت…
یکشنبه 13 آبان1386 ساعت: 9:12

دست اوشان درد نکنه که زحمت ما را کم کردند و غلط های املایی شما را گرفتن!
لیلا گفت…
یکشنبه 13 آبان1386 ساعت: 9:49

سلاموبلاگ جدید بسیار بسیار مبارک باشهقالبتون هم زیبارهباز هم تبریک و ممنون که سرزدیمسافر کوچولوی ما با تمام سختی هایی که بالا نوشته بودی (در قسمت ما انسانها خیلی هم ضعیف هستیم) به دنیا اومد و با سختی های بیشتری داره بزرگ میشهالبته شما خود تون صاحب تجربه اید
علی یوسفی گفت…
یکشنبه 13 آبان1386 ساعت: 10:5

سلام علی.چطوری؟خواندم و لذت بردم.راجع به "شخصی که در پیاده رو می رود !" بعدا باهات صحبت می کنم . و بقیه ی موارد. چه خوب است که همیشه تو بوی سگ ادکلن بدهی !!!مشتاق دیدارت.شاد باشی.( راستی چندروز پیش یه نرم افزار توی وبلاگم گذاشتم . شاید به دردت بخوره . )
سارا.ک.ب گفت…
یکشنبه 13 آبان1386 ساعت: 20:39

دلم نمیاد قهر کنم اما قصد حرف زدن نداره!
سارا.ک.ب گفت…
یکشنبه 13 آبان1386 ساعت: 20:40

چطور دلت میاد اینا رو بنویسی؟؟؟
×علی تجدد × گفت…
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت: 7:31

به سارا .ک.ب : وات ؟!!
چپ کوک گفت…
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت: 19:24

یه تی تاب خوشمزه. لینک دادم
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت: 20:56

سلامواقعا بهتون تیکه انداخت؟؟؟؟؟؟(تا حالا نشنیده بودم...)عجب عکسی گذاشتین اون بالا فکر کنم به همون خصلتی مربوط بشه که اشاره کرده بودم
چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت: 16:51

سلام آقای تجدددلمون براتون تنگ شده

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال