رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که رفت

1 – هفته ای که گذشت از یک دوست خوب، یک کتاب خوب بدستم رسید. ( یک کتاب دیگر هم از یک دوست که خودش نویسنده کتاب هم هست در راه هست !)همیشه از دیدن روی ماه پستچی  خوشحال میشوم ...عاشق شنیدن صدای موتوراش هستم . از این صدای انفجاری که بهنگام دریافت ایمیل از کامپیوتر ساطح می شود ، خسته شدم ! بگذریم ! نمیدانم کی وقت میشود تا کتاب را بخوانم .آهان ...! یک فکر بکری همین حالا به کله ام زد ، خودم را زیر یک ماشن پرت میکنم ...اینطوری شاید یکی دوماه بیکار شدم و استراحت کردم ..بعله ، خودشه، خب فکریه ، راحت میتوانم کتابهای نیمه کاره را بخوانم ! فقط خدا کند ماشین از روی صورت وچشم وچالم رد نشود !

 

2- میگویند انسان در ابتدای امر ، گیاهخوار بوده و بعد  کم کم به دلایلی گوشتخوار و حالا به این روز افتاده ، نمیدانم چرا اشرف مخلوقات حس غریزی خودش را گم کرده و خونخوار شده . داشتم فکر میکردم اگر حیوانات علف خوار یک روز مثل اشرف ، عاقل بشوند و بخواهند تغییر رویه بدهند ، چقدر زندگی هولناک و نا امن می شود ! فکر اینکه یک گاو دنبال من بکند و بخواهد مرا بخورد ، مو به تنم راست میکند . یا گوسفندان در یک اقدام تلافی جویانه انسانها را سوار وانت میکنند ، بعداز خوراندن آب به زمین میزنند و بسم ا... میگویند و با کارد گلویشان را  جر میدهند ..مرغها و حیوانات خانگی با نوکشان چشم ما را در می آورند و با موهایمان آشیانه یا متکا می سازند ، پرندگان از آسمان حمله میکنند  و ماهیان کسانی را که در دریا هستند قطعه قطعه میکنند ...در آکواریوم های خانگی قطعات بدن انسان شناور است ، حالا اگر  حساب سوسکها و مورچگان را ازاین انقلاب به جدا کنیم ، باز هم فکرنمیکنم یک ماه بیشتر روی زمین دوام بیاوریم . پس دوستان ، از چیزی که میخورید بترسید .

 

3- خداوندا ، مرا ببخش ...تا به حال فکر میکردم اگر به کسی محبت کنم او در جوابم بدی میکند ، تا به حال فکر میکردم اگر دست کسی را بگیرم ، هیچ کس دست مرا نخواهد گرفت ...خداوندا مرا ببخش ...من دیگر این فکر را نمیکنم ...بلکه مطعمنم که همینطور است.آمین

 

4-  فاظلاب بالا زده و تمام پارکینگ بوی لجن گرفته بود . گلاب به رویتان وقتی کارتان در توالت تمام میشد میتوانستید نتیجه عملتان را در پارکینگ مشاهده کنید . فهمیدم همسایه بقلی هم ،همین مشکل را دارد و همسایه بقلی اش هم نیز . همسایه مرا دید و گفت مهندس ( هزار بار بیشتر ، هم به او و هم به بقیه گفتم که من مهندس نیستم ، من استعدادی درک نشده ای هستم که ...بگذریم ) ما یه نامه نوشتیم برای دفتر ریاست جمهوری تا این مشکلومن حل بشه آخه مشکل از کل خیابونه ، شمام امضا میکنید ؟ من هم در دلم مردک بیچاره را دیوانه خواندم و امضاء نکردم ...چند شب بعد وقتی به خانه میرفتم مرا دید و گفت مهندس ( ای ...!) مشکل ما حل شد مال شما چی ؟! تمام شب در این پندار بودم که چرا فکر میکردم مشکل ما را موسسه تخلیه چاه یا لوله کش باید حل کند

 

5- میدانید بهترین کاری که در زندگی ام کردم چه بود ؟ هوم ؟ یک روز در خیابان به یک دختر چشمک زدم !! دیروز نه پریروز بود . یک دختر خانم که فکر میکنم هموفیلی بود و چهره اش در اثر بیماری کبود و سیاه شده بود ، از روبرو می آمد ،دختر بینوا خیلی زشت شده بود ( هر چه زور زدم تا عبارت زشت را به کار نبرم نشد )  یک لحظه نمیدانم چه شد که بهش لبخند زدم و بعد یک چشمک هم پیوست اش کردم احساس کردم دخترک خوشحال شد ، دلم میخواست یک متلکی هم بهش بگویم ...اما بلد نبودم .

 

6-  چند روز پیش در اثر یک اشتباه بدجور احساس جوانی کردم . جلوی یک دبیرستان پسرانه ، پسر جوانی مشغول پخش تراکت تبلیغات برای این موسسه های کنکور و تقویتی بود . یک برگ جلوی من گرفت ، من هم گفتم نه عزیزم دیگه از ما گذشته . پسرک گفت مگه کلاس چندمی ؟ در پوست خودم نمی گنجیدم و خوشحال بودم که پسرک مرا هنوز به چشم یک بچه دبیرستانی می بیند و در جوابش گفتم : من بیستو هفـــــــــــــــت سالمه ! بیستو وهفت سال ( جوری گفتم که طرف فکر کرد صدو بیست هفت سالم است ) چقدر بعضی چیزهای بی ربط به آدم حال و انرژی مثبت میدهد .

 

7- خب ...چرا وقتی برق میره کسی به معاویه یا یزید  فحش خوار و مادر نمیده ؟

 

8- " تا به تو به هر ..." ببخشید فقط همینش یادم مانده . وقتی بعد از ظهری بودم و داشتم ناهار میخوردم تا به مدرسه بروم ، رادیوی آشپزخانه روشن بود و این شعر تیتراژ یک برنامه بود ، دلم خیلی برایش تنگ شده ، اما واقعا دو به شک ام ، نمی دانم دلم برای آن برنامه که یک برنامه مناجاتی قبل از اذان بود تنگ شده یا برای آن آشپزخانه که دیگر نیست ، یا برای جوانی مادر، یا ...چه فرقی میکند ، دلم تنگ شده

 

9 – " خونه ی  کثیفتو پیدا کردن کاری نداشت ، دنبال سایه ات میومدم منو میاورد اینجا . دفعه آخر گفتم دفعه آخریه که میگم ، بعد از این نفس نداری ...هیچی نگو ( با فریاد ) حرفی نزن ، صد بار گفتم من به تو کاری ندارم ، تو هم تو زندگی من موش ندوون ، من پا رو دم تو نمیذارم تو هم رو اعصاب من را نرو .. حالا من چی کار میتونم برات بکنم ؟ ها ؟ هیچی ...خب حالا دیگه تموم شد ...یه راس میرم سر اصل خون ، حالا تو بازنده ای  و من برنده ..." اینها دیالوگهای ابتدایی فیلم اعتراض نیست ، دیالوگهای هیچ فیلم دیگری هم نیست ، مونولوگ طولانی من بود در مقابل یک موش مرده که در تله افتاده بود . از موش حالم بهم می خورد

 

10- لیستی از همه بیماری های که دارم تهیه کردم ، از فردا با یک کیسه نان ، یک گونی پول و یک قمقمه آب ، میروم تا به جماعت دکتر حالی بدهم اساسی و خفن !

 

 

 

+;نوشته شده در ;2007/10/18ساعت;18:13 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

مهرداد گفت…
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت: 18:17

وب زیبایی داری بهت تبریک می گم به من هم سر بزن نظر یادت نره در ضمن تو نظر سنجی هم شرکت کن
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت: 19:16

همچنان که به همین موارد گیر میدین7-دین که جای کینه توزی نیست قضیه ی این عمر کشون و فحش دادن به کس و کار عمر هم فقط برای یه عده آدم ... است
بادسوار گفت…
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت: 21:57

سلام رفیق...فکر کنم با اون بند 5 یه خونه تو بهشت بهت بدن... البته احتمالا طبقه هفتم نخواهد بود... اون بند 6 هم کاملا درک می کنم... گاهی از این اشتباهات در مورد منم می شه و من مث یه گنجشک بالا پایین می پرم!!!!اگه کسی رو واسه بند 10 پیدا کردی به منم خبر بده ... یه لیستم من دارم!!بروز کردم داداش...
لارا گفت…
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت: 22:55
شهرزاد گفت…
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 1:3

راستشو بخوای خیلی شاید عجیب نباشه که روزی حیوونها جاشون با ما عوض شه. تو این دنیای کوفتی همه چی فقط و فقط عرفه. قانون نه ها. عرف. دقیقا امروز داشتم فکر میکردم مثلا اگه زن تو یه خونه 2 تا شوهر داشت چه اتفاقی می افتاد؟؟؟ به همون تهوع آوری است که 2 زن تو یه خونه. ولی اون عرفه و این نه.علی جان کامنتت خیلییی برام جالب بود. اون نوشته دقیقا مال وقتی بود که ماشینمو فروختم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و حسی که اون لحظه داشتم. خیلییی جالبه که تو هم دقیقا همونو گفتی. مرسی
سارا.ک.ب گفت…
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 1:28

1.خوش به حالت. فکر نمیکنم خوشحالی ات به اندازه من باشه وقتی از طرف یه کاریکاتوریست یه کار فوق العاده دریافت کردم... زود بخون و در موردش بنویس!2.گیاهخواری خیلی خوبه اما باید روی برنامه باشه. بپا بیشتر از این به این جسمت ضرر نزنی... اون دنیا باید جواب بدی ها3.خدا منو ببخشه که فکر میکردم آدما قابل تغییر نیستن... حالا مطمئن شدم4. خیلی از کارا بدست خیلی از کسایی حل میشه که فکرش هم نمی تونی بکنی!!!5......6. واسه منم پیش اومده...جدی نگیر7.گیر دادی به برق رفتن ها....8. من دلم واسه بارون تنگ شده.بارون9. موش! اگه یه روز تو یکی از این آزمایشگاههای فارماکولو}ی میومدی به کل نظرت در مورد موشا عوض میشد. اون وقت خصومت جای خودش رو به دلسوزی میداد. حالا مگه چیکارت کرده بود طفلی...حتما بانو رو ترسونده بود نه؟10. یه لیست هم واسه من میل کن شاید چند تاش OTC (داروی آزاد) بود. گرچه من میدونم چارستون بدنت سالمه...مشکل جای دیگست
الهام گفت…
شنبه 28 مهر1386 ساعت: 14:52

مشابه بند 6 همین دو روز قبل برام پیش اومد،توی یک جمع غریبه بودم که صحبت فیلم اغما بود .2تا نظر هم من دادم .خانوم مسنی که خیلی از صحبتای من احساساتی شده بود می گفت آفرین آفرین ببینید این بچه چی میگه!مونده بودم بخندم یا گریه کنم!
بهمنی عباس گفت…
شنبه 28 مهر1386 ساعت: 22:10

پاورقي ! : 2- معلومه كه با اصفهاني ها ( معذرت از اصفهاني هاي خوب ) زندگي نكردي ! ، چون گاو هاي انسان خوارو سوسك هاي هفت تير كش و گوسفندان قمه باز بسي انسان تر از ... ! دست خودم نيست دلم ميخواد هر ترك و لر و كرد و شمالي و جنوبي و اجنبي ! رو ميبينم بپرم جلوشو بگيرم بهش بگم كمي حرف بزن برام به جون مادرت حالم از اين لهجه شل و ول و آبكي به هم ميخوره ! 4- كجاشو ديدي ؟ ! رئييس جمهور مهرورزمان ! از هر انگشتش هنري ميپاشه ! 7- بسم الله رحمان رحيم و علي آل ... ! ، ببين جوان ! فحش دادن كار انسان هاي مومن نيست ! علي ذلك !صلوات فرستادن در موارد ذيل نيز بسيار ثواب دارد كه شما از آنها داريد غفلت ميكنيد ! - براي سلامتي أقاي راننده ! – هنگام ازدحام و خروج 100 نفر همزمان از يك در ! – هنگام استماع نام مبارك حضرت آيت ال.. خامننهاي ( عمدي غلط نوشتم ) كه در احاديث اين مورد بسيار سفارش شده است !!!
علی یوسفی گفت…
یکشنبه 29 مهر1386 ساعت: 13:17

آقا خوندم . حال ندارم دونه دونه نظر بذارم . اما راجع به مورد اول می تونی روم حساب کنی . راجع به نخوردن گوشت هم : فواید گیاهخواری صادق هدایت رو بخونی - با این دیدی که الان داری - فکر نکنم تا آخر عمر دیگه گوشت بخوری!!! نامه به نهاد ریاست جمهوری - اگه حالشو داشتن باشن خیلی سریع پیگیری کردن . ما استفاده نکردیم . بچه ها کردن تعریف می کنن!! گاهی اوقات از اومدن لوله کش و این حرفها هم سریعتر کارت پیش میره . خدا حفظش کنه!!!خدا خراب کند خانه ی کسی که مملکتی برای مصلحت خویش خان یغما کرده است.شاد باشی.
علی یوسفی گفت…
یکشنبه 29 مهر1386 ساعت: 13:21

<script language="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=<-BlogTimeZone->; strBlogId="<-BlogId->"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i<BlogComments.length;i+=2) { if (BlogComments[i]==lngPostid) intCount=BlogComments[i+1] ; } } catch( e) { } if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="بدون نظر if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="<a href=\"javascript:void(0)\" onclick=\"javascript:window.open('" + strUrl + "','blogfa_comments','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px')\" >" + strResult + " </a>" ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD(){ window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true;}</script>علی جان این کد رو یه کم دستکاری کن و توی قالب وبلاگت کپی کن . ایشالا لینک دوستان درست میشه .
فریبا گفت…
یکشنبه 29 مهر1386 ساعت: 13:44

اون عکس خیلی شبیه خودم نیست، نترس پسر خاله (از خوندن شمارهء 10 خوشحال شدم، رسيدگي به خود، خيلي قشنگه)
یکشنبه 29 مهر1386 ساعت: 18:15

من شما رو لینک کردم اشکالی که نداره؟
دوشنبه 30 مهر1386 ساعت: 15:51

1- خوبه اگه دنبال ماشین بودی هستم.2- بدون گوشت زندگی هیچه.3- موافق نیستم.4- انسان گاهی اشتباه می کنه.5- 6- بنشین برلب جوی و ...7- بیا فرهنگ سازی کنیم.8- 9- ندیدمش.10- خوش بحالت من هم باید اینکارو بکنم.لینکتان کردم.
لوسیفر گفت…
سه شنبه 1 آبان1386 ساعت: 1:30

1. حتما بخونش!... بهتره به تصادف فکر نکنی... اگه به صندلی چرخ دار و مصیبتای بیشتر منجر شه که وامصیبتا...2. گیاهخوارا کلا دوجورن... یا واقعا گیاهخوارن یا افه گیاهخواری دارن...3. جناب درک نشده! گویا باز کمی غمگین شدن...4. تازه این فقط یکی از مزایای پرزیدنت عدالت محوره...5. چه کار قشنگی بود...6. بنده خدا شاید به چشم پزشک نیاز داشته...7. شما لیست ناسزاهای پیشنهادیتون روبدین... جاانداختنش با ما...8. بهش اضافه کنید قصه های ظهر جمعه رو...10....11. زیبا بود...
... گفت…
سه شنبه 1 آبان1386 ساعت: 23:27

جانم؟!27؟6سال اختلاف سن داریم؟!
... گفت…
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 14:42

نه!21 سالمه
... گفت…
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 14:46

ببین شما ازکدووم شهری آخه تو آمارم پرچم آمریکامیزنه برای شما!
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 20:14

به ...(!): انگار جدیدا از روی آرزوهام , موقعیت منو می سنجه این وبگذر !!
... گفت…
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 20:29

منم خیلی دوست دارم اونجارو !!!!!!!!!نگفتی کجایی منم بیام !
روان نویس گفت…
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 0:47

چه دلچسبه اینجا با این موزیک:)
روان نویس گفت…
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 0:49

با روح آدم سروکر داره گویا.. این موسیقی
روان نویس گفت…
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 0:54

خوب شد به آن دختر متلک نگفتی.. اون وقت میشد بدترین کاری که تو دنیا کردی.. باور کن
روان نویس گفت…
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 13:24

آقای تجدد..این موسقی متن:) خیلی ما را می کشاند اینجا....
×علی تجدد × گفت…
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 14:38

به روان نویس : خوش کشانده شدید (!!)
اسپایدرمرد گفت…
جمعه 4 آبان1386 ساعت: 16:6

بهشت رو برای خودت با شماره پنج خریدی!اگه یه روز یه کتاب تو مایه های تذکره الاولیا نوشتم اونو حتما توش مینویسم..!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال