رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که رفت

1-      نمیدانم چشم کدامتان شور بود ! چه کسی چشم دیدن نذر مرا نداشت ! هنوز سه چهار روز نگذشته بود که که دل درد عجیبی گرفتم (پیوست داشت !!) و مراسم آش خوران ، پرونده اش بسته شد ! شاید قسمت نبود اما از اینکه نتوانستم نذرم را بجا بیاورم خیلی ناراحتم ! گذشته از نبودن قسمت و چشم تنگی بعضی از شما عزیزان احتمالن ترکیب آش رشته پر از کشک با آش شله قلمکار با پیاز داغ زیاد هم ، بی تاثیر نبود !

 

2-      پخش مجدد کارتون آنت و لوسیمی ( losimey ! ) مرا به فکر این انداخت که نسل ما افسردگی اش را چقدر مدیون این کارتونهاست !! انمیشنهای غمگینی که معولا غروبها از کانال دو پخش میشد و ما تازه از مدرسه آمده بودیم یا اگر صبحی بودیم داشتیم مشق مینوشتیم و حالا باید غصه آنت را هم میخوردیم ! باید با نل وپدر بزرگش همسفر می شدیم و از دست آن مرد پشمالو (که آخرش فهمیدیم ریش و پشم اش قلابی است !) می ترسیدیم و همش منتظر می ماندیم تا ببینیم پارادایز  خراب شده کجاست و نل مواد اولیه ساخت عروسکهایش را از کجا تهیه میکند ! الفی اتکینز با کله کیوی مانندش و صدای رویایی ژاله علو  بالاخره هلیکوپترش را می سازد یا نه ! هنوز غصه همه اینها در دلم مانده دلم برای خیلی هایشان تنگ شده .... خدایی حق ما این نبود که در خردسالی این همه غصه خلق الله را بخوریم و بار مصیبتشان را به دوش بکشیم

 

3-      در محله ما شطرنج باز بزرگی زندگی میکند که سن وسال زیادی ندارد . همایون توفیقی را شاید اسمش را شنیده باشید . با سن سال کمی که دارد تا به حال کلی جایزه برده و کشورهای زیادی را دیده . هر چند وقت یکبار در میدان محله ما پرده ای یا پارچه ای آویزان کرده اند و رویش موفقیت اش را تبریک گفته اند . در محله ما از این قهرمانان کوچک وبزرگ زیادند و گوشه کنار شهر ما همیشه از این پارچه نوشته ها چون پرچمی از این تیر برق به آن تیر برق بر افراشته است ...یک لحضه با خودم فکر کردم اگر کاریکاتوریست درک نشده خدای نکرده یک روز در یک مسابقه بین المللی جایزه بزرگی ببرد یا دچار موفقیتی شود کسی برایش از درو دیوار پرده می آویزد ؟ برایش سر کوچه گوسفند زمین میزند ؟ ...نخیر! کاریکاتوریست تنهاست ، کاریکاتوریست تنها می اندیشد ، تنها طرح میریزد ، تنها غصه می خورد ، تنها کارش را پست میکند و تنهایی برای خودش جشن میگیرد کاریکاتوریست فقط یک پرده نوشته می خواهد : ورود بی دردها ممنوع !

 

4-      به دلیل شغلی که دارم ( مهر سازی ) با اسمهای عجیبی روبرو شدم ! که واقعا خنده دار بودن ! ( میخواستم بعضی ها را بگویم اما پشیمان شدم !) اما اتفاقی که چند وقت پیش برایم افتاد ، عجیبترینش بود . روزی پیر مردی از همشهریان آذری به دفترم آمد و از من خواست تا سفارش مهرش را یاد داشت کنم و من هم شروع به نوشتن کردم . بنویس : ماجرای سرخوش مجله !  از این جمله کوتاه تعجب کردم و پرسیدم : حاج آقا این چیه تیتر روزنامست ؟ پیر مرد دو قدم عقب کشید و گفت : نخیر ، اسممه ! از آن روز تا به حال در فکر اینم که آن "ی" کذائی  را کدام بی سوادی کنار ماجرا گذاشته و اسم این بنده خدا را این قدر مضحک کرده .

 

5-      چند روز پیش برق رفت و وقتی آمد یک نفر از کسانی که در جمع بود سنت فراموش شده صلوات فرستاندن به هنگام روشنایی مجدد را که به دست فراموشی سپرده شده بود احیا کرد ! باز باخود اندیشیدم چرا و از کی  مسلمانان به هنگام روشن شدن برق برای پیغمبرشان و فک و فامیل اش درود و هورا می فرستند ؟ به جوابی نرسیدم ، اسنادی در دست نبود ! شاید مثل جریان معجزه دزدی ای باشد که چند سال پیش اتفاق افتاد و جریان آن سه کودکی را که در فاطیما با مریم مادر عیسی مسیح ملاقات کردند و مسمانان گفتند این امر بر آنان مشتبح شده بود و آن زن فاطمه (س) بوده ، بود ! شاید ادیسون رو به قبله لامپها را تست میزده و آن هزارمین لامپ را که مقبول افتاده به خاطر این بوده که به آقاابوالفضل العباس توکل نموده ! شاید نذر کرده بوده که اگر این یکی جواب بدهد پیشکش حرم اقا سیدالشهدا(ع) بکند تا حرم ایشان نورانی تر گردد. شاید انیشتن هم برای کشف اتم به مرتضی علی توکل نموده بودند ...چه میدانم .

 

6-      نامجو متفاوت است ، اگر خوانندگی را مانند نقاشی بدانیم نامجو کاریکاتوریست است ، نامجو با کلیشه ها بازی کرد کلیشه ها وسنتها را شکست موسیقی ایرانی را که بوی مرداب و گنداب گرفته بود زنده کرد . نام او باید در تاریخ موسیقی ایران ثبت بشود که فکر میکنم با فروش بالای آلبوم ترنج اش در روز اول این اتفاق افتاد . خرید آلبوم نامجو چه کار  زیبایی بود . مدتها بود که حرکتی انسانی از مردم فریز شده و سیمانی مان ندیده بودم . فکر میکنم همه کسانی که آلبوم او را خریده بودند از مدتها پیش ترانه های او را شنیده بودند و همه تراک های این آلبوم را هم داشتند اما برای حمایت از این "مرد" دست به جیب شدند... و این خیلی خوشگله.

 

7-      کسی بین شما زبان اشاره را بلد است ؟ هوم ؟ اگر بلدید میشه بگوئید آخر فیلم سفید ( اثر کیشلوفسکی ) خانومه از پشت میله های پنجره زندان به شوهرش چه گفت که مرد گریه اش گرفت ؟ اون قسمت فیلم زیر نویس نداشت

 

8-      حدود 10 کیلو وزن کم کرده ام . اوایل داشتم رژیم میگرفتم و فقط یک حول به خودم دادم حالا در سرازیری افتادم و نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم ! و همینجور دارم لاغر تر میشوم ! تا به حال دو نفر مرا به مصرف کریستال متهم کرده اند شاید وقتی خوابیده ام یک نفر در حلقم کریستال میریزد ( کریستال را می خورند یا می کشند ؟) موهایم هم ریزش اش زیاد شده ! آه خدای من یکی از انگشهایم لای بک اسپیس و اینتر گیر کرد و همانجا جا ماند !

 

9-      جمعه ای که گذشت مسافر بودم . برای دومین بار در عمرم باغ وحش را زیارت کردم .این بار به خیر گذشت ! اولین بار در مشهد وقتی به باغ وحش رفتم انگار به مجلس روزه خانی علی اصغر رفته بودم ! حیوانات
گریه میکردند ! کدام احمقی گفته حیوانات عقل ندارند ؟ یک گرگ سیاه و بزرگ کنج قفس اش لم داده بود و به یاد گذشته اش ، به یاد اقتدارش در جنگل ، به یاد اینکه دیگر نمیتواند برای قرص ماه زوزه بکشد ، اشک میریخت و من هم بغضم ترکید و با او گریه کردم میخواستم با یک زبانی به او بفهمانم که اینطرف قفس خبری نیست و ازکجا معلوم شاید ما در قفس هستیم و او در دنیای بهتر . وقتی رویم را برگرداندم پدرم را دیدم که صورتش خیس است ! او هم با یک فیل که مردم روی خرطوم اش سوار می شدند وعکس می انداختند و اشک میریخت ...احساس همذات پنداری میکرد .

 

10- در اتوبس بودم ، دیدم یک آقای انگشت اشاره اش را تا بند دوم فرو کرده در دماغش و دنبال چیزی داخلش را میکاود. برگشتم و طرف دیگری را نگاه کردم ، دوباره برگشتم و دزدکی نگاهش کردم ، انگشتش باز هم تا همان بند انگش در دماغش بود منتها سوراخش عوض شده بود ! اینکه دست در دماغش میکرد با همه چندشی که به ارمغان می آورد متعجبم نمیکرد ، نکته تعجب بر انگیز قسمتی بود که با خودم فکر میکردم این مرد مگر دماغش چند بانده است که این همه انگشت اش داخلش فرو میرود ؟ به احتساب من نوک انگشتش الان اگر به مغزش نرسیده باشد یک جایی پشت چشم اش باید باشد ! در همین مکاشفات بودم که انگشتش را از بینی اش بیرون آورد ...مرد بیچاره انگشت اش از بند دوم قطع شده بود .

+;نوشته شده در ;2007/10/2ساعت;14:26 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

غزل گفت…
چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت: 9:46

2 موافق ام شدیدن . 4 تازه از این ضایع تر هم در تاریخ مشاهده شده .6 گمان ام من هم باید دست به جیب بشوم . 9 حال ام از هر نوع قفس به هم می خوره
طوبی گفت…
چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت: 13:10

چه تصویر دلخراشی در هدلاینت گذاشتی !
طوبی گفت…
چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت: 13:11

راستی خبری ازمون نمیگیری ؟
طوبی گفت…
چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت: 13:17

ولی بعضی از کارتونها خیلی یادگا زیبایی بر ذهنامون گذاشت مثل لولیک و بولیک و پلنگ صورتی و زبل خان و .. یادشون بخیر اما از کارتونهای غم افزا حاج زنبور عسل رو جا انداختی !
سارا.ک.ب گفت…
پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت: 13:40

سلام...1. خوردن اون همه نخود لوبیا و سبزی نیاز به چشم شوری نداره. خدا میدونه چه بلایی سر اون معده فلک زده آوردی!2.آه کارتون های زمان کودکی. اون موقع ها تو کارتون ها من همیشه دنبال خودم میگشتم! بیشتر وقتا هم پیدا کردم...با وجود غمی که تو بعضی از اونا بود با این حال هنوز از هم فکر میکنم از بطالت های امروزه بچه ها و جلف بازی های امثال عمو پورنگ بهتر بودن. چیزای زیادی رو از اونا یاد گرفتم و باهاشون زندگی کردم. به هر حال جزیی از حافظه ی کودکی مان...نه؟ شاید تعجب کنی دنبال سری کاملشون میگردم که واسه بچه هام بخرم!!! تا زمانی که اونا بخوان بیان و ببینن مطمئنم اوضاع بدتر میشه!3.خیلی ها تنهان... نوع بشر تنهاست. هر کی ازش تقدیری میشه جز اینکه مسئولیتش سنگین تر بشه چیز دیگه ای نداره! همین آدم اگه یه روز مدال نیاره عالم و آدم رو سرش خراب میشن؟! اینم میگم بارها و بارها اگه خیلی از آدم های بی بضاعت(از نظر هنری یا فرهنگی) الان دستی تو کار دارن به خاطر اینه که استعداد های درک نشده ما تو پیله جا خوش کردن.4.خیلی جالب بود....واسه منم مورد های مشابه پیش میاد.5.واقعا مسخره است...اما نه به اون مسخره گی که کشش دادی!!!6. خیلی دوست دارم صداشو بشنومم گر چه شنیدم معتادم میکنم! راستش دیگه حال وابستگی به هیچ بنی بشری رو ندارم.7.ندیدم. شرمنده ...8.چراااااااااااا؟ این میتونه هزار و یک دلیل داشته باشه. گر چه تا حالا ندیدمت اما حس میکنم که اگه همینطور پیش بری دیگه چیزی ازت نمونه...یه سری به دکتر بزن. شاید یه آزمایش. ببینم تو دوستات کسی نیست که بتونه کمکت کنه؟! چرا بهشون نمیگی؟؟؟9.منم باغ وحش رفتم . دیدن حیوونا تو قفس حسه خوبی به آدم نمیده اما خدایی کجا میشه این همه حیوون رنگارنگ رو یه جا دید؟ خود خوام نیستم اما می بینی دید ادما چقدر فرق داره!10........خوبه که زود به جواب سوالت رسیدی!
بهمنی عباس گفت…
پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت: 17:1

سلام برات میل میفرستم ولی بیچاره هی برمیگرده به همون جایی که ازش send شده !فکر کنم آدرسی که رو وبلاگ گذاشتی غلطه آدرس صحیح mailet رو برای برام میفرستی ؟یه کار سری ! و فوری در واقع یه زحمتی برات دارم
سرباز گفت…
جمعه 13 مهر1386 ساعت: 2:17

سلام می دونی از چی نوشته ها یا کاریکاتورهات خوشم می آد؟ نه با خودت نه با کس دیگه تعارف نداری... این برام دلچسبه...از بین اینا از اون باغ وحشه بیشتر خوشم اومد... فیلم سفید تو آرشیو فیلمم هست... زبان اشاره بلد نیستم اما حرفت باعث شد یه سرکی بهش بکشم (فقط نپرس چرا تا حالا نگاش نکردم!!!!!)با اون بند 2 در مورد آنت و ... موافقم... کارتونهای زمان ما همش یا مادرش مرده بود... یا می گشت دنبال مادرش.. یا همه خانواده از همه دور شده بودن... همش یکی باید منتظر یکی دیگه می شد ... زجر می کشید.. غصه می خورد ... آخر هم دیر می رسید... مث نل که رفت سر قبر مادرش.. یا کزت که ژالوارژان رو از دست داد... راست می گی دیگه ... چی بگم؟
×علی تجدد × گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 9:51

به بهمنی عباس : آخرین باری که به وبلاگتون سر زدم صاحبش یه خانمی بود ! فروختن به شما ؟ ایمیل منم همونه دیگه alitajad0d@yahoo.com فقط به بین دوتا دی صفر بنویس .
علی یوسفی 1-2 گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 13:19

1 – هر آشغالی می خوری بعد دیگران را به چشم زدن و غیره متهم می کنی !! آخه بابا جان ما انسانیم . ... که نیستیم! هر چیزی توی معده مان بریزیم . تازه فکر اینجاش رو هم لابد نکردی که با حرص خوردنها و غمهایی که داریم ، دیگر معده ای برایمان باقی نمانده . همان قرص را هم به زور باید بدهیم پایین !2- چقدر اسمش آشناست . یادم است برای اینکه نرویم توی کوچه با بچه های نا اهل بازی نکنیم ما را می نشاندند پای تلویزیون و تا جا داشتیم کارتون به خوردمان می دادند !! من هم بیشتر از همه ، یه کارتون دوتا سنجاب رو دوست داشتم ( بنر نبود – الان از ذهنم پریده ) دوست داشتم . بگذریم . علی خدا نکشدت که حس و حال بچگی رو بدجور زنده کردی .3- نه آقا اینطورها هم نیست . طرف رفت و خودش را معروف کرد ! تا برود ، همه می دانستند . تو هم اگه خواستی بری و برنده شی ! یه ندایی بدی ، وقتی برگشتی ( گوسفند که پولمان نمی رسد ) اما در حد مسعمان ( ورود بی دردها ممنوع ! ) یه کاری می کنیم . خیلی مخلصیم.4- بنده ی خدا از اسم هم شانس نیاورد !5- ما هم نمی دانیم ! پس خیلی بهش فکر نکنیم به نفعمان است . این طور فکر نمی کنی؟ صلوات بده آقا !!!6- باید حمایتش کرد . راستی غیر از ترنج ، 2 تا آلبوم دیگر محسن نامجو و چند تراک نیز ازش دارم . ( البته توی هاردم هست . خواستی بهت برسانم ) و زمانی شده که حال : خنگ شاگرد در مراجعه است !!7- اگر بدانی از کی این سه گانه را گرفته ام و هنوز ندیده ام ، فحشی نثارم می کنی !! ندیدم . انشالله هر وقت دیدم بهت می گم . امیدوارم تا اون موقع خیلی دیر نشده باشه !!
علی یوسفی 2-2 گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 13:23

8- از دست رفتی !! اما نگران نباش . بر می گردی . ترک کن !!!!! علی جان کمتر فکر و خیال کن . راجع به موها هم یه مقدار کوتاهش کن . راستش چاق نیستی که ؟! رژیم واسه چی؟ به هر حال خیلی ها ذره ذره دارند میمیرند . اما خب میشود آنن را به تاخیر انداخت . اینطور فکر نمی کنی؟9- ... نگو ... سکوت . سکوت . بغض . خدا ببخشدمان.10- خیلی عالی بود ... برای مرد که می دانست همه این فکر را می کنند . به روی خودش نمی آورد و انگشت را تا بند دوم تو می کرد !! شاید بین بک اسپیس و اینتر جا گذاشته بود . پشت خاکریز . جایی که به آن می خندیدند . قشنگ توصیفش کردی . خلاصه شرمنده . بداهه نوشتم . انشالله که متناسب باشد .از ما یاد کن علی جان . مشتاق دیدارت . باز .
علی یوسفی گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 13:38

آقا غلط تایپی ها رو نادیده بگیر ! راستی الان دیدم یکی دیگه هم 10 شماره ای نظر داده .یا علی
بهمنی عباس گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 13:57

یادت نیست ؟! ما با هم مینوشتیم
لارا گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 16:9
فاطیما گفت…
شنبه 14 مهر1386 ساعت: 20:32

سلام چند وقته خبری ازتون نیست(؟!)بدی خوبی از ما دیدید ببخشید (یه دوره تزکیه ی نفس گذاشتم برا خودم ) یه وقت دیدید دیگه نبودماگه برای پیامبرمون سلام می فرستیم برای خاطر اینه که روشنایی رو به قلب ها آورد ما هم به احترامش وقتی روشنایی به خونه هامون می آد براش درود می فرستیم نه به خاطر ذرات زیر اتمی و فوتون ها که به قول شما از برآیند میدان الکترو مغناطیس و میدان الکتریکی بوجود می آنیه چیزی بگم خیلی چیزها تو دنیا برای خندیدن وجود داره نمی دونم چرا به این یه مورد گیر دادین
بادسوار گفت…
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 0:1

سلام فکر نمی کردم اهل مشهد باشی... من از مشهد همون خیابون تهران رو می شناسم و فلکه آب و هتل سپید که از وقتی چشم باز کردم می ریم اونجا... یه جورایی خانه زاد شدیم...در مورد بند 5- برای منم جالبه که وقتی برق میاد آدما صلوات می فرستن.. ولی شاید به دلیل نور باشه... اینکه مثلا حضرت رسول نور بوده و از این حرفا...علی از یه چیزیت خوشم میاد.... بلدی فکر کنی....و این خطرناکه!!!!
سرباز گفت…
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 0:14
×علی تجدد × گفت…
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 10:11

به فاطیما : دوره ای که میگین هر چه هست ...خوش بگذره .بله دفعه بعد به موارد دیگر گیر میدم !
×علی تجدد × گفت…
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 10:13

به بادسوار : اهل مشهد نیستم و نمیخواهم که باشم ...( بوس!)
زن قد بلند گفت…
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 12:27

هنرمند هر جا که باشه همیشه تنهاس. اصلا اگر تنها نباشه که اثری از او خلق نمیشه.
فريبا گفت…
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 15:46

اِ كريستال لاغر مي كنه؟از كجا بايد خريد؟ (چه خوشحالم از ديدن نشاطي كه لا به لاي خطوطت سرك مي كشه، بيش باد! )
کوچیک گفت…
دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 11:27

سلام علی آقا میشه بیشتر بنویسی لابلای جملاتت یه حس آرامشی هست که آدم دوست داره همش بخونه !
کوچیک گفت…
دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 11:33

جالبه بدونی که ما هم همون روز باغ وحش بودیم ! همه چیزش خوب بود جز بوی بدش ! نمی دونم حیوانات بیچاره چه جوری تو خونه هاشون نفس می کشن!لطفاً لاغرتر نشو این جوری بهتره !
فریبا گفت…
دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 14:45

قابل شما رو ندارهآدرس بدین براتون می فرستم(هدیه به یه دوست هنرمند )
Unknown گفت…
نظر به چی بدم...خدایا همه رو از گرفتاریاشون نجات بده.الهی آمین.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال