رد شدن به محتوای اصلی

هفته ای که رفت !

1-;;;;; کمبود تاکسی وبنزین باعث شده شبها برای رفتن به خانه دست به دامن; اتوبوس بشوم; و چون آخرین سرویس اش هم هست معمولا خلوت تر است و من با خیال راحت یکجا; پیدا میکنم ، مینشینم ، گوشی را داخل گوشم میکنم و از موسیقی لذت میبرم و تا ایستگاه آخر همه شهر را با خودم در شنیدن موزیک ام شریک میدانم ! احساس میکنم همه مردم با همه گرفتاری شان با همه جنگ ودعواهایشان ، غرق در موسیقی هستند ..حرکاتشان کند تر شده و دیگر به همدیگر نمیپرند دیگر همدیگر را گاز نمیگیرند و همه مهربانتر شده اند ....فکر میکنم آرامانشهر همینجا باشد ...پیدایش کرده ام .

2-;;;;; از موسیقی میگفتم ،( شاید خیلی دیر رسیده باشم ! ) اینروزها محسن نامجو بد جور در تارو پودم رخنه کرده ...از وقتی این بابا را شناختم دیگر هیچ نوع موسیقی دیگر ی را نمیتوانم تحمل کنم ;اصلا چیزی بهم حال نمیدهد و مدام شعرهای او را زمزمه میکنم ، البته اگر بتوانم چون شیوه خواندنش را فکر نکنم کسی به غیر از خودش بلد باشد ! تاثیر نامجو بر من به قدر بود که وسوسه شدم بروم یک سه تار بخرم و بشینم یک گوشه و تار بزنم ، زار بزنم و بازم تار بزنم ! آن هم من که از موسیقی کپک زده سنتی متنفر بودم و هر وقت تلویزیون این خواننده های مومیایی شده عمل کرده را نشان میداد ، کانال را خفه میکردم !

3-;;;;; این روزها احساس میکنم کمی ( فقط کمی ) زندگی دارد رنگی تر میشود ! کم بودنش دلیل دارد ...

4-;;;;; نمیدانم ( دروغ میگم خوب هم میدانم !) عمو جغد شاخدار را میشناسید ؟ همان جانوری که در حس; غریضی خودش مرتد شده بود ؟ با اینکه خوب میدانست بنل کوچولو یک لقمه چپش است اما نمیتوانست به او دست بزند ! چون دوستش داشت ...این روزها احساس شاخدار بودن بهم دست داده احساس من با عموی عزیز شاخدارمان فرق میکند تا حدودی ...اما بنلمان یکی است !

5-;;;;; این زمینای 99 ساله که اجاره میدن یعنی چی ؟ یعنی اگر من 100 سال زندگی کنم ، اون یکسال را باید کجا بخوابم ؟ بعد از 99 سال قرار داد تمام میشود ؟ وراثمان باید چکار کنند ؟ دندان طمع را از همین الان بکشند ؟

6-;;;;; کاریکاتورهای زیادی هست که در ذهنم دارم و گوشه ای یاداشت میکنم ، البته به زبانی که فقط خودم میفهمم ! نه اینکه فکر کنید اینها اسرار هستند ، نخیر چون جور دیگری بلد نیستم بنویسمشان ! مثلا : غذا ، مرد چاق ، سیفون توالت !! بعضی وقتا خودم هم نمیفهمم که چه نوشتم و بی خیالشان میشوم ! دلم به حالشان میسوزد بیچاره ها در نتفه خفه میشوند ! هنوز نیامده میمیرند ! شایدم وضع آنها بهتر باشد ..حداقل حسرت دیده نشدن وحرام شدن را نمیخورند !

7-;;;;; ماه رمضان چرا روزه میگیریم; (میگیرید) ؟ آخرین باری که این سوال را پرسیدم خیلی کوچکتر بودم و معلمم یا مادرم یا آخوندم !! گفت : به خاطر اینکه با فقرا وگرسنگان همدردی کنیم ...اما فقرا چرا روزه میگیرند ؟ آنها با کی همدردی میکنند ؟ نمیشد یک ماه در سال فقرا با ثروتمندان و سیران (!) همدردی کنند ؟ و همه هر چه دارند بیاورند یکجا بنشینند و آن قدر بخورند تا بترکند ؟ یک روز در ماه هم فکر بدی نیست ! اما اگر نمیدانید بدانید که جریانی به نام عشای ربانی آخرین یکشنبه هر ماه در کلیساها برگذار میشود که امروزه به صورت سمبلیک این جریان اجرا میشود. در آن روز هم ایمانداردان به مسیح روزه دارد هستند ( اجباری نیست ، ثواب هم ندارد !)...نمی دونی بدون !

8-;;;;; ماه رمضان هر چه که نداشته باشد یک حسن خیلی خیلی خیلی خوب دارد و آن هم سنت زیبا و پسندیده آش پختن است ...من که نیت کردم تمام این 30 روز ماه عزیز، هر شب نافم را به آش ببندم ! ;امیدوارم خدا این نذر مرا قبول کند ! کاش بتوانم هر سی جزء قابلمه را در این ماه عزیز با موفقیت به پایان برسانم ( به امید پنج تن ) اما با آنهمه حبوباتی که دارد خدا رحم کند !( به همه !)

9-;;;;; یکی از خوصویاتی که این کاریکاتورستها دارند این است که چیزی را که یاد میگیرند به هیچ کس یاد نمیدهند !( ابته بازهم همه را با یک چوب نمیرانم و این بار با چنتا چوب چند نفر را میرانم ! ) یکبار یادم هست زنگ زدم به موسسه گل آقا و سراغ یک کاریکاتوریست معروف را گرفتم; ، چون علاقه زیادی یه این کارتونیست داشتم و دارم ، خواستم سوالی در مورد چگونگی رنگ آمیزی کارش بپرسم اما خانم منشی انگار که من سراغ پریزیدنت را ازش گرفته باشم جوری حالی ام کرد که نباید همیجوری سرم را بیاندازم پائین و شماره بگیریم ! البته شاید جناب کارتونیست خیلی مهربانتر باشد و اگر از خودش سوال میپرسیدم جواب مرا میداد ، این همه مخ خوردم که بگویم اگر دوستان طالب یاد گیری ( طلاب !) سوالی راجع به کاریکاتور داشتند من هم این دوزار چیزی که در این ده دوازده سال یاد گرفتم را روی داریه (!) میریزم .. بیائید جمع کنید ببرید ، مفت چنگتان

10-;; ;کم کم میخواهم از این تحریمی که خودم برای خودم درست کردم بیرون بیایم ..اگر اینجا کار کمتر و دیر به دیر میگذارم به خاطر این است که دارم روی چنتا کار با پدر مادر کار میکنم تا شاید از این شعب ابیطالب ( درست نوشتم ؟) بیرون بیام ، از غار بزنم بیرون ;...حالا زمان این رسیده است که رسالتم را علنی کنم !

;

;

+;نوشته شده در ;2007/9/20ساعت;14:38 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

--- گفت…
پنجشنبه 29 شهریور1386 ساعت: 17:26

زندگیت رنگی تر شده چون داری آش می خوری. ایشالا کی ؟
رها گفت…
پنجشنبه 29 شهریور1386 ساعت: 19:4

نمی دونم چی کار می کنی که وبلاگ هات (یعنی اون قبلیه و این) این قدر دیر بالا میان...اشکال اش رو پیدا کن لطفا. می تونی موسیقی رو برداری. شاید به خاطر موسیقی باشه.
نون گفت…
پنجشنبه 29 شهریور1386 ساعت: 20:39

کاریکاتورت سلامت باد ای دوستنامجو دوستیت را خواهانیم که ما را هم به او علاقه ایست عجیبموسیقیت پشتیبانت باد
لارا گفت…
جمعه 30 شهریور1386 ساعت: 3:24

شما همیشه زیبا میکشی
فهیم گفت…
جمعه 30 شهریور1386 ساعت: 4:17

سلام ...نمی دونم چرا وقتی داشتم نوشته تو رو میخوندم داشت گریم میگرفت ؟شاید طنز سوزناکی بود شاید هم تقضیر این آهنگه بود... نمیدونم...اره عزیزم ... شعب ابی طالب رو درست نوشتی ... اونی که اشتباه بود کلمه " خصوصیات" بود که "خوصویات " نوشتی تو شماره 9من برم کمی گریه کنم...
میم شین گفت…
جمعه 30 شهریور1386 ساعت: 17:8

خداوند به همه رحم کند :دی(بند 8)
بادسوار گفت…
جمعه 30 شهریور1386 ساعت: 18:28

سلام می خوای بیای کار خودتو توی وبلاگ من ببینی؟
بادسوار گفت…
جمعه 30 شهریور1386 ساعت: 18:34

سلام مجدددفعه قبل هنوز پستت رو نخونده بودمعلی آقا خیلی از این صراحتت خوشم میاد.. اما نطفه درسته نه نتفهیه موقع خیلی دوست داشتم کاریکاتور یاد بگیرم ولی فکر کنم خیلی بی استعدادم ... فعلا از تماشا لذت می برم و سعی می کنم زبونشو زودتر یاد بگیرمیه چیز دیگه... اینو می گم چون خودم به خاطر بند 6 پستت سازم رو بذارم کنار و نمی دونی چقدر دلم می سوزه...کاریکاتور رو کنار نذار... حتی سقط جنین هم نکن.... مخلصیم...
نسترن گفت…
شنبه 31 شهریور1386 ساعت: 6:55

شاید به خاطر تغییر فصل و یک شروع دوباره است که روزهای خوبی داری.خوش باشی دوست عزیز
سارا.ک.ب گفت…
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 1:26

یکی بود یکی نبود... نمی خوام واست قصه بگم گر چه از عهده اش هم بر نمیام اما می خوام ماجرای آدمی رو تعریف کنم که خودش رو تو دوستانش میدید و سعی میکرد هر کی یه تیکه ای ازش رو داره بچسبه. تا اینکه یکی تو راهش سبز شد که متفاوت بود. متفاوت تر از همه...همه! اونا دوست شدن اما یه چیزی آزارش میداد که چرا این رفیقش اینقدر تنها و غمگینه؟! درسته غم هم یه جنبه ی دیگه ی آدماست اما آخه چرا واسه این اینقدر رو کاره؟! تا اینکه فهمید قدم به قدم ... و حالا که مشکل رو پیدا کرده و میدونه که کاری از دستش بر نمیاد. یا لااقل الان بر نمیاد...یه کم تو فکره. یه کم تو فکره. یه کم!!!!نظر تو چیه؟ واسه یه آدم متفاوت چی کار میشه کرد؟ آیا کافیه فقط از شاد بودنش شاد باشی و از ناراحتیش غمگین؟ تو بودی چه میکردی؟قشنگ نوشتی...مثل همیشه! خوشحالم که اوضاع میزونه. فقط سرتو بالا بگیر.
می شناسی! گفت…
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 1:31

علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای... علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای..علی تو معرکه ای....علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای...علی تو معرکه ای...زنده باد
×علی تجدد × گفت…
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 9:13

به سارا ک.ب : از کنار انسان متفاوت ...آهسته رد شو ...بهش نگاه هم نکن . خودش خطر متفاوت بودن رو پذیرفته
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 14:46

منم تو نذرت شریک کن
جواد گفت…
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 8:23

سلام.اتفاقا ديروز داشتم فكر ميكردم بهت ميل بزنم آدرس جديدت رو پيدا كنم تا امروز يك كاريكاتور(اون گوسفند ها )رو ديدم ادرس جديدت هم پايين بود اومديم اينجا.
جواد گفت…
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 8:26

عكس بالاي وبت چه خفنه.ياد خواهر زادم افتادم اون هم يك جورايي زيادي قاطه و عشق اين جور عكس ها رو داره توي مايه هاي مازوخيسم و از اين جور مرض هاي كلاس بالا.اين موسيقيه هم اشك ادم رو در مي ياره.من از دوباره با ادرس جديد لينكت ميكنم تا بعدفعلا زت زياد.
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت: 19:6

فكر مي‌كنم...فكر مي‌كنم؟نه‌ـه‌ـه‌ـه‌ـه‌ـه‌ـه‌ـه‌ـه! مطمئنم؛روزه شما رو برده،نپسنديده پس آورده.
جواد گفت…
سه شنبه 3 مهر1386 ساعت: 9:5

سلام سوال كرده بودي آمدم جوابش رو بدم.دو تا لينك بود يكي http://atkarikator.persiangig.com/image/29.jpgيكي ديگه هم پست 24 از توي پرشين گيگ جناب عالي بود.نمي دونم آدرسش از كجا اومده بود.همين در مورد نامجو هم من هم تازگي ها ازش خيلي خوشم اومده جالبه من با گيتار و سولوهاش خيلي حال ميكنم.با اجازه .عزت زياد.
فریبا گفت…
سه شنبه 3 مهر1386 ساعت: 15:20

می دونی مار چرا پوست میندازه؟من شنبه فهمیدمچون پوستش براش تنگ می شهجالب نیست؟دقت کردم و دیدم که داری پوست میندازیرشد کردی
جمعه 6 مهر1386 ساعت: 11:56

حالا زیاد سخت نگیرببین ترانه های منو میتونی تحمل کنی؟
شنبه 7 مهر1386 ساعت: 15:19

مدتیه که منم احساس می کنم زندگیم رنگی تر شده ...بلد نیستم برای این همه مهربونی ازش تشکر کنم .. خودتون چطورین؟ کوچولو چطوره؟
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت: 23:19

سلام ؛حس طنز نوشتاری خوبی داری و جالب نوشتی از جریان عمو جغد شاخدار و بنل خیلی خوشم اومد.ممنون که سر میزنی. در مورد موضوع گل آقا راس گفتی اونها یه جمع محدود دارن و نمی خوان که کسی دیگه وارد این جمع بشه یا از جیک و پیکشون با خبر بشه ...البته خود مرحوم صابری که داعیۀ حمایت از کاریکاتوریستهای جوان رو داشت ولی انگار گلنسا خانم اینطوری نیست. با کیهان و ایران کارتون تماس بگیری بهتره و تماس با تبریز کارتون از هر دو بهتره.بازم سر بزن.ممنون

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال