رد شدن به محتوای اصلی

که چی ؟

;

;که چی هی من کاریکاتور بکشم و شما ببینید ؟ آخرش قرار است مگر چه بشود ؟ ده سال بعد من همینطور درک نشده ;و گور به گور می مانم وشما هم هی می آئید مرا میبینید و نمی بینید و ;به به و چه چه میکنید و نمی کنید ! در حالی که میدانم خیلی از شما اصلا درگیر فلسفه اصلی طرحهایم نمی شوید !! نمی خواهم چس ناله کنم; ( در حالی که استاد این کار هستم !) نمی خواهم روده درازی کنم ..در یک کلام از این وضعیت خسته شدم ! اوقم گرفته و در حال بالا آوردنم وگاهی پائین آوردن ...

روز اول که به فکر ;ایجاد وبلاگ بودم فقط دلیلم این بود که یادم نرود که زمانی چه آرمانهایی داشتم و یادم نرود که تنها هدفم این بود از طریق کاریکاتور دنیا را بگردم و با آدمها آشنا بشوم ! اما هر روزی که به سنم اضافه میشود و هر روزی (همان روز !) که از عمرم کم می شود ! احساس میکنم چسبنگدی این خاک پرگه ر بیشتر می شود و من توی همین جهنم ماندنی هستم !

;بگذریم ...

فکر این را که ;از این به بعد نمی خواهم کاریکاتور بکشم ، ;از مغز ناشکیبایتان شوت; کنید ! من سگ جان تر از این حرفها هستم; و از رو نمی روم ! و حالا حالا ها بیخ ریشتان خواهم بود ! اما کاش می توانستم حرفی را که در دلم دارم بگویم اما باز میترسم مثل آن جریان بشود و برای خودم دشمن تراشی کنم ... اصلا بی خیال

پ.ن: میشه لطفا نظرتون رو درباره هدر ( عکس بالای صفحه) بدون هیچگونه رودرباسی بهم بگین ، به قول یکی از دوستان با دیدنش احساس میکنید من چگونه جانوری هستم ؟!

+;نوشته شده در ;2007/9/5ساعت;19:47 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

نادرٍ گفت…
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 19:57

سلام امید وارم که شاد سر حال باشید. بیشتر از کاریکاتور جذب نوشته شما شدم . تو نگاه اول از تصویر کاریکاتور شما حس یک ادذمی رو دیدم که با خون دل قصد داره پیام خودش رو برسونه . انگار هر چی داد زده به جایی نرسیده . حالا با عزیزترین سرمایه اش یعنی خونش می نویسه شاید درک بشه. چهره پنهان اون در پشت صحنه حکایت از وجه درونی یا شخصیت درک نشده اون داره.به هر حال برکت باشه برات
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 19:59

امیدوارم هیچ وقت به فکرت طور نکنه بری
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 20:6

طور = خطور
آفتابگردون گفت…
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 20:8

شالوم حاور ( به قول دوست یهودیم )من خودم سعی بر تبلیغ کارهات دارم ولی چه کار کنم که خودم کاره ای نیستم . برای دوستام همیشه کاریکاتورها تو میفرستم تو بالاترین میزارم کار بیشتری ازم بر نمیاد . متاسفم
فاطیما گفت…
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 23:17

دعوا بشه؟ببینید آدم یه حرفی میزنه پاش می مونه...خب منطقی شما جنس مونث بدتون می آد ما هم از ذکور ... البته با این تفاوت که ما نسوان خطابشون نمی کنیم به هر حال ...همه ی آدم ها شبیه هم نیستند حضرت عیسی هم مادری داشت...(از ماله ما رو که قبول ندارید اما ما ماله شما رو چرا)معنی تیتر اون پست رو میشه به من بگین؟
رها گفت…
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 23:17

توی خیلی از کارتون‌هات همیشه یه خشونتی رو حس می‌کردم، این خشونت توی هدرت خیلی واضح‌تره. البته زیبا و خلاقانه‌ست اما خشن (مثل کارتون‌هات!)تو هم جانوری هستی مثل من و سایر جانوران انسانی.
0098 گفت…
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 23:33

خوب ما که استعدادت رو درک کردیمباید چه کنیم؟
--- گفت…
چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت: 23:47

کمی تا قسمتی خشنهاما خوب خودت آدم خشنی نیستی
میترا گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 5:15

خشن . خیلی خشن
گمشده گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 9:58

عزیزم چه می شود کرد باید ساخت باید اونقدر بگردی کامنت بذاری من آپم تا یکی رو که می فهمتت و درگیر اون ذهنت بشه ژیدا کنی تازه اگه بتونی نگهش داری ...
×علی تجدد × گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 10:18

به فاطیما : کدوم پست ؟
فاطیما گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 12:40

پستی که لینکشو گذاشتین
*علی تجدد * گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 14:9

به فاطیما : " او (زن) فرشته نیست "
آفتابگردون گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 14:36

اگر خواب ديديد كه تخم مرغ كيلويي 1250 تومان شده است و قيمت نان هم 25 درصد افزايش يافته ، تعبيري ندارد چون شما بيدار هستيد و الكي خودتان را به خواب زده ايد
ققنوس گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 14:45

حالا بدون خون و خونریزی هم می تونستی بگی که کاریکاتور می کشی / من از این به بعد حتما میام میبینم نظرمو هم میگم. سعی می کنم درک کنم.
*علی تجدد * گفت…
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 18:3

به آفتاب گردون : فکر کنم لارا باشی ...اما لینک وبلاگت ماله یکی دیگست !
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت: 19:30

درود بر جناب تجدد...میبینم که باز هم مشابه همون "جریان" هوای دلت بس بسی ابریست!... نمی خوام بگم "از چه رو دلتنگی؟ دلخوشی ها کم نیست! مثلا این خورشید" و همینطور ادعا نمی کنم تمامی کاریکاتورهات رو فهمیدم، اما می تونم بگم حق داری دلتنگ باشی! حق داری این همه استعداد رو درک نشده بپنداری!... و ای کاش می تونستم بگم حق نداری به خاطر تمامی کسانی که کارهات رو دوست دارند و زبان زیبای اون رو درک می کنن دلتنگ باشی! حق نداری اجازه بدی این همه استعداد درک نشده باقی بمونه!!... آره! من میگم خسته نشو! نا امید نشو!... آیا همه تلاشت رو برای معرفی استعدادت و رسیدن به هر نتیجه ای که مد نظرته کردی؟... آیا فکر کردی که میشه روی کمک دیگران در هر زمینه ای که ازشون ساخته باشه، حساب کنی؟... یادت هست که در صورت منفی بودن این پاسخ هاست که میتونی خسته بشی! میتونی دلگیر بشی! و حتی امضای اثرت همین قطرات خونی باشه که با رنج از خراشیدگی های روحت بیرون زذه!... میدونم! چه اهمیتی داره نظر من یا افراد دیگه ای که میان و میبینن و حرفی می زنن! اما برای من و به گمونم سایر خوانندگانت که اهمیت زیادی داره!... بدرود
مدوس گفت…
جمعه 16 شهریور1386 ساعت: 19:53

من که نظرم همونه....آدم حساسی که خودش رو خیلی بیشتر از بقیه ناراحت میکنه.و...خوبه که هنوز میکشی....گلک ...روح نازتو دوست دارم آقای تجدد
نمیشناسم گفت…
جمعه 16 شهریور1386 ساعت: 22:58

میدونی زیادی خودت رو اذیت میکنی ؟ اشتباه فکر میکنی در مورد اینکه فکر میکنی تنهایی
همون بالايي گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 0:1

چرا اينقدر بهت ميگن خشن ؟ حالا تو زياد حرص نخور من هميشه بهت سر ميزنم ولي چراغ خاموش
من گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 4:17

سلام پسر! چه طوری یا نه؟ من فکر میکردم تو برای رسیدن به آرامش کاریکاتور میکشیبعد اینکه من که با عکس بالای وبلاگت خیلی حال کردم.بعدشم بدتر بدتر خیلی بدتر از جانور تو یه انسانی!<انسان جز. جانورا که نیس نه؟ آخه این جملهه برای فیلم قطار افسار گسیخته بود ولی تو اون گفته بود حیوان>
شمسی گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 10:41

آدم را یاد فیلم های پلیسی می اندازه. اثر انگشت و خون و آلت قتل. ولی ترسناک نیست چون خیلی ساختگی هست. این بود نظر ما
لارا گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 14:16

یک عمر از دست عربهای جاهل خوردیم حالا باید از دست ایرونیها بکشیم . روز بهایی در تلویزیون رسمی ایران در تاریخ 14 شهریور 1386 خلیج فارس و خلیج عربی خواند . به نظر من این آقا باید عذرخواهی کنه از تمام ایرانیها و استعفا بده . واقعا شرم داره کارشون .اینها واقعا دلشون برای این مملکت نمیسوزه ! عربها همین طوری میخوان خلیج همیشه فارس و عربی بنامن اون وقت این بی وجدانها هم کمکشون میکنن .میتونین اینĥ ببینین :http://video.google.co.uk/videoplay?docid=6395761063279295957&hl=en-GBموفق باشی
Amin گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 15:32

اين‌جا سه عامل مطرحه در تأويل از اين متن:ميزان توانايی تو در ارسال پيام.ميزان توانايی خواننده در دريافت پيام.و عامل از همه مهم‌تر که بخش غم‌انگيز مسأله رو رقم می‌زنه، تفاوت افق‌های زبانی تو و خواننده‌اته.بذار ساده‌تر بگم: من هرگز داستانی ننوشتم که تونسته باشم به بهترين نحو ممکن منظورم رو و دنيام رو توش انعکاس بدم.هرگز هم هيچ خواننده‌ای، از همون داستان، تمام منظور و مقصود نهفته در اون رو دريافت نکرده. و حتا در همين مقدار دريافت هم هميشه تفاوت‌های زبانی وجود داشته.ممکنه تو کارتونی با موضوعيت «مادر» بکشی، و براش خون دل بخوری که اون‌چه که در دل داری به من مخاطب بگی و من مخاطب اگر خيلی اهل خطاب قرار گرفتن باشم و اشتباه برداشت نکنم، ممکنه به موضوع «مادر» برسم. اما...آيا خود اين مفهوم «مادر» برای من و تو يکی‌يه؟ من می‌گم نه.و اين‌جاست که در آرمانی‌ترين حالت هم تو ممکنه سرخورده بشی.و اما درباره‌ی لوگو وبلاگت. گرچه خيلی ساخته‌گی می‌دونمش و دوستش ندارم. اما باهاش موافقم. آفرينش هنری نوعی خودآزاری همراه با خودشيفته‌گی‌یه از نظر من.تو خودت رو زجر می‌دی، روح خودت رو می‌خراشی تا گوشه‌ای از هزارتوی خودت رو به مخاطب نشون بدی. تا درک بشی، يا تحسين بشی. چون اگر اين کار رو نکنی، همون زخم‌هايی که مثل خوره روحت رو در انزوا می‌خورند و می‌تراشند، سراغت خواهند اومد.
AmiN گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 15:32

سلام رفيق.بذار اول درباره‌ی اين‌ها که نوشتی نظرمو بگم و بعد درباره‌ی طرح لوگو وبلاگت.اما قبلش اين رو بگم که خيلی دوست داشتم در جلسات وبلاگ‌نويسان گيلان که علی يوسفی درباره‌اش با تو صحبت کرده بود ببينمت. کاش يک روز بيای تا با هم بيشتر آشنا بشيم. اما درباره‌ی اين چيزی که نوشتی، من کارم نوشتنه و بذار از منظر خودم به قضيه نگاه کنم. من، تو، هر کسی، هر انسانی، يک متنه. من يک متنم. تو هم يک متنی. و بيشتر اين متن‌ها (گرچه دوست دارم بگم همه‌ی متن‌ها) چشم انتظار خواننده‌ای يا خواننده‌هايی هستند.خوب شايد متنی که تو باشی، به قول خودت يک «فلسفه‌ی اصلی» داشته باشد. من اسمش رو می‌گذارم «ايده‌ی نويسنده». خواننده‌های زيادی متنی که تو باشی رو می‌خونند. اين «خوانش» توسط علائم و نمادهایی که از خودت به عنوان يک متن صادر می‌کنی انجام م‌گيره. بارزترين اين نمادها همين کاريکاتورهای توست.تو با کارتون‌هايی که می‌کشی، خودت و دنيای خودت رو به عنوان يک متن به بيننده (خواننده‌ی متن) ارائه می‌دی.
Jozeph گفت…
شنبه 17 شهریور1386 ساعت: 22:32

اینجا رو خیلی دوست دارم... چراش رو هم نمیدونم. راستشو گفتم.عکس بالا هم بدک نیست حیف که واقعی نیست وگر نه بیشتر تاثیر میگذاست.هر تصمیمی بگیر درست ترین تصمیمه (;
یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت: 11:35

اون عکس بالاییه مخ کار وبلاگ منه:دی
مهسا گفت…
یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت: 19:24

من با دیدن عکس بالا فکر می کنم تو باید آدم مازوخیستی باشی ...
آیکا گفت…
یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت: 20:1

سلام بیا ببین تاوان غفلت رو
اسير گفت…
دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت: 20:47

lمن عكس بالا رو كه ديدم احساس كردم به شدت دركت نكردن ( به شدت بايد bold بشه اينجا) يعني به نظر خودت يه ذره درك نشدي نشدي خيلي درك نشدي شدي ( خيلي كاريكاتوري گفتم) نميدونم الان دركت كردم يا داري ميزني رو پيشونيتطرحاتم جالبه هر چند ميدوني من درگير فلسفه اصلي اونا نشدم!!
دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت: 21:52

تا حالا فكر مي‌كردم فقط دركت نكردن؛نمي‌دونستم ناشناخته هم هستي!
مانا گفت…
دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت: 23:15

یه نظر همین الان دادم فقط نمی دونم کجا رفتچون هرچی می گردم پیداش نمی کنممن گفته بودم این اهنگ برای وبلاگ تو که همش کاریکاتوره و چون کاریکانور خنده داره مناسب نیست اما این اهنگ به عکس بالا نمیاد پس نتیجه میگیریم که عکس هم برای وبلاگ یک کاریکاتوریست و وبلاگش مناسب نیست البته این نظر منه!
مانا گفت…
دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت: 23:16

این ایمیلت هم یا دروغیه یا خراب
×علی تجدد × گفت…
سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 10:43

به مانا : جناب مانا ! کی گفته که کاریکاتور خنده داره ؟ اگه اینجور فکر میکنی باید عرض کنم خدمتون که شما کاریکاتور را نمیشناسی ! و بهتره بگم دنیای کاریکاتور را نمیشناسی ... اون چیزی که خنده داره کارتون هست و نه کاریکاتور ..کاریکاتور دارای بار معنائی هست وکارتون ها تقریبا فقط برای خنداندن طراحی میشن ...مثل یک جک بامزه ....ایمیل هم باید نگاه کنم شاید اشتباه نوشتم ...اینم ایمیلم : alitajad0d@yahoo.com
فریما گفت…
سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 14:53

هر چه میخواهی بکن کاریکاتور مراهم بکش فقط شاد باش!
اسپایدرمرد گفت…
سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 20:39

سر اون جریان میشه گفت باهات موافقم! اما هر وقت بهش فکر میکنم به این فکر میکنم که زنها میتونن "مادر" باشن..در مورد عکس هیدر هم شاید من یه چیزایی برداشت کنم که اصلا منظور تو نبوده باشه!! ولی می پسندمش حرف هایی برای گفتن داره! فقط اگه به نظر من یه کف دست بود که با چاقو توش نقاشی کشیده شده بود راحت تر هضم میشد!!(نگید خون دستشه.. دست کاریکاتوریست دلشه..!)
ریحانه ک.ب گفت…
سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 22:49

من قبلا اینکارو کردم مخفف اسم کسی رو که دوستش دارم روی دست چپم کندم کمی درد داشت ولی می ارزید...عکس شما هم به خاطر خون زیادی که ازش چکیده یه نوع بیرحمی به خود رو نشون میده که می خواد حرفشو به دیگران اثبات کنه
م ر ی م گفت…
چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت: 15:3

چسبنگدی=چسبندگی ...درستش کن عزیزم
م ر ی م گفت…
چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت: 15:4

علی جان میشه چیزی نگم؟تو که دردامو می دونی!!بهم حق بده خفه خون بگیرم...
رضا گفت…
پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت: 20:33

هستمت
گلابتون گفت…
دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت: 18:11

من مطلقا قصد القای این مطلب رو نداشتم و تنها چیزی هم که به ذهنم نرسیده بود همین مساله بود :)به هر حال موقف باشین و خوشحال!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال