رد شدن به محتوای اصلی

آرزوهای بزرگ

ممنون از مدوسای گلم و;خانم شهرزاد (!);;;

;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;;

;;;;;;;; *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

نظر به اینکه من این روزها آرزوهایم را خط زدم تا بقیه به آرزویشان برسند،; پس قائدتن آرزویی نخواهم داشت ! اما...

همیشه فکر میکردم آرزوی هر کس باید آنقدر منطقی باشه که خودش بتوانه برآورده اش...اما یک سری آرزوهایی هست که روح انسان رو میخورد و میجود و قلقلک می دهد و سر آخر قورتش میدهد ...این آرزوها را نمی شود به کسی گفت چون انسان را مشنگ می پندارند ! آرزوهای من این هاست ...آرزوهای محال :

  • آرزو دارم یک سینما داشته باشم ...سینمایی کوچک به اندازه سینما مجستیک; و اسمش را هم بگذارم سینما شهرزاد ...برای شب افتتاحیه اش هم از مسعود کیمیایی دعوت کنم ...

  • آرزو دارم تخت جمشید را از نزدیک ببینم !! و سنگهاش را لمس کنم!! ( اجازه میدن ؟!) و بعد بخاطر قدرت تخیل بیش از اندازه ام ( که خیلی جاها اذیتم میکنه ) مطمعنن خودم را در آن روزگار تصور خواهم کرد ;و ....احتمالا از هوش میروم!

  • آرزو دارم رابرت دنیرو را در آغوش بگیرم و آل پاچینو را ببوسم; و یک نفر چهارمی پیدا شود ;( مثلا نیکول کیدمن ) تا از ما سه نفر عکس بگیرد !

  • آروز دارم با مونیکا بلوچی در یک رستوران کوچک گپی بزنم و او را متقاعد کنم نباید در هر فیلمی بازی کند ...زیرا من عاشقش هستم و تاب این را ندارم با هر کس و ناکسی ;نیم ساعت تو تخت خواب در هم بلولند ، مذاح کند و سر به سر هم بگذارند !! ( اشاره نویسنده به فیلم "غیر قابل برگشت " )

  • آرزو دارم در یکی از همین روزهای بهاری که هوا نه سرد است نه گرم ...که هوا انگار ایستاده است و اگر پالتو بپوشی; گرمت نمیشود و اگر لخت هم باشی سردت نمی شود ;که نه باد می آید و نه آفتاب سوزناک ، همین هوایی که فقط یک; یا دو روز در سال پدید می آید ، همان روزهایی که انگار همه عاشق هم هستند و بی خود وبی جهت زندگی لذت بخش می شود ....در یکی از همین روزها; .... بمیرم !

  • دلم میخواهد ( همان آرزو دارم ) کلیسای قدیمی خیابان سعدی رشت را بخرم !

  • آرزو دارم یک ماه زودتر بمیرم ولی برای یک روز هم که شده به کودکی ام " که به رنگ صورتی بود "برگردم ( از بخت بد من آن یک روز همان روزی خواهد بود که من تمام روز را در تخت خواب با بیــماری مزخرف آبله مرغون{!}دستو پنــجه نرم میکردم !!)

  • آرزو دارم ;بقیه عمرم را در اروپا یا امریکای جهانخوار،ولو به عنوان یک گارسون یا رفتگر زندگی کنم ولی در اینجا " آقایی " نکنم ;!!

  • آرزو دارم در یکی از فیلمهای مارتین اسکورسیزی بازی کنم ! باور کنید هم قابلیت نقش آفرینی به جای جیم کری را دارم و و هم مارلون براندو; ! تازه حداقل از شان پن خوشگل ترم !!

  • آرزو دارم مثل عیسی مسیح بیماران را شفا دهم ;

  • آرزو دارم این کتاب کاریکاتوری(کمیک استریپ )را که شروع کـــردم وقصـــه اش را خیلی دوست دارم تمام کنم و چاپش کنم و به فروش میلیونی برسانم (!); ( دعا کنید چاپش کنم،قول میدم برای همه شما نفری یک نسخه بفرستم ...چـــــــون میدونم همه روی دستم باد مینکه !!)

  • آرزو دارم بعد از 5 بار; ناکامی این بار طاقت بیاورم و این مرحله سخت تابلو شدن را پشت سر بگذارم تا بتوانم برای اولین بار موهایم را دم (دمب ؟) اسبی ببندم !!( ایشالا ;به حق پنج تن !)

  • آرزو دارم یک نمایشگاه کاریکاتور در تهران داشته باشم; .

  • آروز دارم تمام بچه های این دنیای مجازی را از نزدیک ببینم ، دوستـــــــان وبلاگ نویسم مخصوصا ...کاش این اتفاق فرخنده رخ میداد .(این دیدار می توانــــــــد در همان نمایشگاه باشد )

  • آرزو دارم الفی اتکینز را یـــــک بار دیگر ببیــــنم.همینطور دلــــم برای لیوبی و شانگفِی و اون یکی دیگه تنگ شده ! دوست دارم یک نفر پیدا شود هر شب علی کوچولو را برایم بخواند و من هم هر شب خواب میشا و ناتاشا را ببینم ;و وقتی صبح از خواب بیدار میشوم تویجعبه اسباب بازی باشم و; وقتی بیمار میشوم آنت دستم را بگیرد و پیش دکتر ارنست ببرد. دوست دارم وقتی بزرگ میشوم با جودی ابوت ازدواج کنم; ، و ماه عسل به جزیره ناشناخته برویم و پیلا پیلا را با خودمان برداریم و بیاوریم ، دوست دارم وقتی پسرمان دنیا آمد با بچه های مدرسه آلپ ، درس بخواند و توی یک میز با گالونی و فرانچی بنیشیند ، آرزو دارم دخترمان با; ممول همبازی باشد و از خانم پنه لوپه نترسد آرزو دارم به دست پرنس جان و سر هیس و داروغه;;کشته شوم ...شهید شوم ....

  • آرزو دارم علم آنقدر پیشرفت کند تا هیچ کودکی بیمار به دنیا نیاید .

  • آرزو دارم ائــمه اطهار، 14معصـوم ، پنج تن آل عبا و تمامی قدیسین و شهـــیدان کمک کنند تا بتوانم کم کم این گوشت لعنتی را از غذایم حذف کنم تا بتوانم یک گیاهخوار راستین باشم !! (لامصب، این کباب ترش رو که دیگه نمیشه نخورد !! )

در آخر :

  • همه آروز دارند تا غول چراغ جادو داشته باشند ولیکن من آرزو دارم خود ، غول آن چراغ باشم .

;;;;;;; *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

طوبی عزیزم امیدوارم این بار مرا ضایع نکند و دعوتم را قبول کند . چون اگر بنویسد میدانم خیلی خواندنی خواهد بود

خواهر گلم م ر ی م; ،; سارا ی خوبم; و ( کی دیگه مونده آخه ؟!) دوست دارم بدونم چه آرزوئی دارند .

;

;

;

;

+;نوشته شده در ;2007/4/26ساعت;20:8 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال