رد شدن به محتوای اصلی

از خمودگی های شبانه

درست همانطوری که وقتی می خواستم برای تویی که دوستت داشتم بستی بخرم ، برای همه ی آن جمع چندین نفره بستنی می خریدم 
درست همانطوری که وقتی می خواستم با دوست روبوسی کنم ، از سر رودرباسی با یکصد هزار نفر توی استادیوم آزادی ماچ و بوسه راه انداختم 
درست همانطوری که برای کشتن آدمی که پول گرفته بودم - به سبب ذهن مشوشم - مجبور شدم همه آدمهای توی کافه را بکشم
درست همانطوری که وقتی تو نیستی همه زنها را شبیه تو می دیدم و با هرکس که بود و هست می خوابیدم 
درست همانطوری که وقتی یادم می رود نمک ریخته ام توی قرمه سبزی مردانه ، نمک میریزم از نو بازهم قاشق قاشق 
درست همانطوری که وقتی گم می شوم توی شهر همه زنهای چادری مادرم می شوند و من دنبالشان می دوم
درست همانطوری 
درست همانطوری ،
 هر شب برای خاطر گلدانم توی باغچه همه ی گلها را آب میدهم






پ نقطه نون : یک صفحه از کتابی که مشغلوشم 


نظرات

‏ناشناس گفت…
جالب بود علی جان... جان برادر

تو کجا بودی این همه وقت... این همه سال...!؟

موفق و پیروز باشی جان برادر...
Mute Vision گفت…
اطلاعات بیشتر بده لطفا از این کتاب ...همین یه ذره که بسیار جالب بود .
Altajino گفت…
چشم دوست قدیمی .
‏ناشناس گفت…
azizammmmmmmmmmmmm
‏ناشناس گفت…
گریه م گرفت با این