رد شدن به محتوای اصلی

امروز در پیاده روی هایم یکنفر را دیدم که سرشار از امید بود . خیلی وقت بود اینچیزها را ندیده بودم . چشمانش برق میزد . همه انرژی اش را گذاشته بود تا به اتوبوس برسد .  پیر زن چاقی بود که سینه های آویزانش بالا پائین می پرید وقت دویدن و نفس نفس میزد و می خندید .
او سرشار از زندگی بود و همه هدفش و برنامه کوتاه مدتش این بود که به اتوبوس برسد و بعد به خانه اش و بعد به روز مرگی هایش



نظرات

(-: گفت…
رسید حالا به برنامه کوتاه مدتش یا نه؟