اولين تصويري كه با نگاه اول برايم جلب توجه كرد، آن دستي بود كه روي باسن مبارك آن بنده خدا در حال دراز كش قرار گرفته بود. عكس را بزرگ كردم. ديدم هر كدامشان يك حس خاص را منتقل ميكنند. حسي كه يك جوري غلغلكم ميداد. هر كدامشان حرفهاي ناگفته دارند.دست مريزاد.
چه لبخند های قشنگی روی لب نقابهاست. نه؟چه عنکبوت بیکاری که نصفه شبی دارد تار میتند.نه؟چه لامپی که خاموش است و اتاق روشن.نه؟چه برجهای جالبی توی شهرند.نه؟پ.ن: حتی نقاب دیوار هم دارد در میاید. نه؟
نظرات
نفهمیدم
در انتظار...
گمان کردم پایینی پست آخره!کامنت گذاشتم اونجا.لطفا" بخونید.
اولين تصويري كه با نگاه اول برايم جلب توجه كرد، آن دستي بود كه روي باسن مبارك آن بنده خدا در حال دراز كش قرار گرفته بود. عكس را بزرگ كردم. ديدم هر كدامشان يك حس خاص را منتقل ميكنند. حسي كه يك جوري غلغلكم ميداد. هر كدامشان حرفهاي ناگفته دارند.دست مريزاد.
چه لبخند های قشنگی روی لب نقابهاست. نه؟چه عنکبوت بیکاری که نصفه شبی دارد تار میتند.نه؟چه لامپی که خاموش است و اتاق روشن.نه؟چه برجهای جالبی توی شهرند.نه؟پ.ن: حتی نقاب دیوار هم دارد در میاید. نه؟
ظاهرا همه چیز حساب شدس! اونم واو به واو.