رد شدن به محتوای اصلی

به زودی زود....

+;نوشته شده در ;2009/7/18ساعت;19:38 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

مهشید گفت…
شنبه 27 تیر1388 ساعت: 21:44

نفهمیدم
Jozeph گفت…
شنبه 27 تیر1388 ساعت: 22:15

در انتظار...
نیلوفر گفت…
یکشنبه 28 تیر1388 ساعت: 0:3

گمان کردم پایینی پست آخره!کامنت گذاشتم اونجا.لطفا" بخونید.
خلوت ليلا گفت…
یکشنبه 28 تیر1388 ساعت: 6:27

اولين تصويري كه با نگاه اول برايم جلب توجه كرد، آن دستي بود كه روي باسن مبارك آن بنده خدا در حال دراز كش قرار گرفته بود. عكس را بزرگ كردم. ديدم هر كدامشان يك حس خاص را منتقل مي‌كنند. حسي كه يك جوري غلغلكم مي‌داد. هر كدامشان حرف‌هاي ناگفته دارند.دست مريزاد.
علیرضا گفت…
جمعه 2 مرداد1388 ساعت: 0:43

چه لبخند های قشنگی روی لب نقابهاست. نه؟چه عنکبوت بیکاری که نصفه شبی دارد تار می‌تند.نه؟چه لامپی که خاموش است و اتاق روشن.نه؟چه برجهای جالبی توی شهرند.نه؟پ.ن: حتی نقاب دیوار هم دارد در میاید. نه؟
یاغی گفت…
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 1:16

ظاهرا همه چیز حساب شدس! اونم واو به واو.